عروسک مستانه
۱۳٩۱/۱/۱٦
تا اطلاع ثانوی... ... نظرات() 

سلام

سال نوتون مبارک

اومدم بگم فعلا نیستم سرم خیلی شلوغه و دلتنگ همه دوستای با معرفت

التماس دعا

قعلا

۱۳٩٠/۱۱/٩
سیلی ... نظرات() 

وقتی یه چیز قرار نیست اتفاق بیفته خب نمیفته دیگه خودتو بکشی هم هیچی نمیشه

مثل این ترم

خداییش از تلاش چیزی کم نذاشتم با خودم عهد کرده بودم معدلم بشه 19.80!!!

حالا که هنوز نمره ها را ندادن....خدایا نامردی نکن من تلاشمو کردم تو رو جون خودت تو ذوقم نزن دیگه کمتر از 17 نشم دمت گرم!!!

حالا هم نخواستی...خب نخواستی چیکارت کنم خدا هان؟ امر ، امر شماست!!اصلا بده 15!!من خجالت میکشم واسه این چیزای کوچیک ازت خواهش کنم...

به هرکی هم بگی میگن مصلحت،ولی خدای خوبم میدونم واسه همه چی حساب کتاب داری ، ولی اخه یه نمره من چه چیزی داره که واسش مصلحت اندیشی کنی؟!

بی خیال...

نمیخوام غر غر کنم....پس بپیچ بریم کوچه علی چپ ، انگار نه انگار که من از چیزی ناراحتم

خب از چی بگم؟با چی سیلی بزنم به صورتم؟

این مدت همش امتحان بود چیزی غیر از اینا یادم نمیاد....خب چشاتونو ببندین همرام بیایید تا گوشه پوزه های ذهنم را بهتون نشون بدم

بریم تالار افضلی پور یه سوله بزرگ به اسم سالن امتحانات...

  صندلیz4:

اولین بار اونجا بود که تو  را دیدم از همون  لحظه اول ازت بدم اومد...ولی با گذشت یه هفته از اون روز به خاطر تقدیر تلخت به یادتم...   

تک تک برگه های جزومو تو ذهنم ورق میزنم و مرور میکنم تا جواب سواله را پیدا کنم یه دفعه نگام افتاد به تو !! به تویی که ازت متنفربودم...تمام تمرکزمو بهم زدی ... چشمم دنبال تو بود هر یه قدم که برمیداشی و به طرف من نزدیک میشدی دل من بیشتر به لرزه میفتاد... پاک منو با خودت از جو امتحان بیرون اورده بودی ...مسلما قیافه درهمم دیدنی شده بود ...پاهامو از همون اول که دیدمت بالاگرفتم...

 یه بنده انگشت درازات بود با شاخکای بلندتر ازموهای من با چند تا دست و پای چندش اور و رنگ خاکستری...رسیدی به صندلی کناری من...داشتی از زیرصندلیش رد میشدی...نزدیک کفشاش شدی...قلبم داشت میومد تو دهنم...این پا اون پا کردم به دختره بگم مواظب باشه ولی از دوربینای تقلب گیر و مراقبا میترسیدم....خیلی نزدیک شدی به دختره بیچاره...دهنم را باز کردم بگم که...

هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

 پاش را اورد بالا و گذاشت پایین رو سر تو

زود چشامو بستم و سرم گرفتم اون طرف!!به خودم اومدم یه نگاه بالا کردم ببینم هیشکی چپ چپ نگام میکنه یا نه اخه فکر کنم صدای هی گفتنم تا ته سالن رفت!!

دیدم کسی کاری به کارم نداره خیالم راحت شد دوباره به یاد توی ذلیل شده افتادم... چشامو تنگ کردم واز لای انگشتای دستم و مژه هام با ترس به طرفت نگاه کردم همون لحظه دختره پاش را اورد بالا ...پریدی بیرون...خیالم راحت شد دستمو از جلوی چشام برداشتم....دلم برات خــــــــــــــــــــــــیلی سوخت شاخکای بی ریختت را از دست داده بودی و عین مجنونا دور خودت میچرخیدی و میچرخیدی و میچرخیدی

به حالت زار دستمو گرفتم طرف اون بخت برگشته چندش اوروبه دختره گفتم: خانوم مواظب باش.... جــــــ....ــــــوووونور

طفلک دختره یه نگاه به زمین انداخت برق از سرش پرید یه واااای گفت و پاشو جمع کرد و گذاشت روی پایه صندلی... از اون موقع همش یه نگاه میکرد رو برگش و خم میشد یه نگاه پایین صندلیش میکرد...ولی من اصلا نگام را از روت بر نمیداشتم...چند دقیقه مث جونورای مست فقط دورخودت میچرخیدی و میچرخیدی...دل و روده من هم داشت همراه تو میچرخید هم داشت حالم از دیدن ریختت به هم میخورد هم تمام وجودم دلش برای تو میسوخت...درسته که ازت متنفرم ولی تو چه گناهی کردی؟ خدا تو رو اینطور افریده!!

خدا از سرت نگذره چقدر وقتمو گرفتی!!!

دختره گفت چی کارش کنم؟همون موقع یه استاد اقا از کنارمون رد شد...به دختره گفنم بگو یکی بکشش...روش نشد...

عرض اکی ثانیه پاشو برد بالا ...تــــــــــــــق...

هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

من که اصلا توقع این عکس العمل را نداشتم با دیدن این صحنه که تو اکی ثانیه انجام شد یه هی بلندتر از قبلی گفتم و چشامو با دست گرفتم و رومو کردم اون طرف...

ولی نتونسته بود بکشتت...مث خودم بود... زور خودشو زد ولی در لحظه اخر پاشو کنار تو زده بود!!!

بازیه نفس عمیق کشیدم و خیالم راحت شد...و نگاه من همچنان در پی تو و شاخکای شکسته ات!!!

دوباره چند دقیقه ای ما را اسکول کردی!!

تا بالاخره حالت جا اومد..داشتی دور میزدی بیای طرف من ...وای انگار دنیا رو سرم خراب شد...خیز برداشتم در برم که...که دلت به حال من سوخت و فکر ابرومو کردی و برگشتی مستقیم رفتی...دختره یه نفس راحت کشید...

با خودم گفتم وای الان میره سراغ یکی دیگه ..فاصله زیاد شده بود...موندم که چطوری به اون یکی بگم...داشتم با خودم کلنجار میرفتم که چی بگم و چی کار کنم...از یه طرف میگفتم بابا بچسب به امتحانت...ولی دلم برای اون جلویی هم میسوخت...خودمو میذاشتم جای اون...نامردی بود بایست خبرش میدادم...

احتمالا تا جایی که چشمم کار میکرد و میتونست دنبالش بره...وضع من همین بود مث یه امدادگر بسیجی میخواستم هوای همه را داشته باشم...

خدا را شکر از زیر صندلی جلویی پیچید رفت یه ستون اون طرفتر...اینجوری دیگه نگاه من بهش نمیفتاد...راحت شدم...سرم را کردم تو برگه امتحان...غرق در دنیای سوالات و برگه های جزوم بودم

..... تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق ..........

دوباره پریدم...هنوز 30 ثانیه نشده بود که نگاهم را ازش گرفته بود...

یکی از دخترای کلاس خودمون...با قساوت قلب تمام با اینکه هنوز کلی تا اون فاصله داشته پاشو به زور رسونده بود بهش و لهش کردم...برای یک ثانیه نگام به جنازه پَچ* شدش افتاده بود دل و رودم داشت فوران میکرد بیرون ...به زور خودمو زدم به بیخیالی.... دوباره با این ابهت فرو رفتم تونیم میلی برگه امتحان ...یه کم نوشتم....

از کنارم رد شد

گفت:

وقت تمام است!!

جونور بیچاره اگه یه کم دندون به جگر میذاشت و یه چند دقیقه یه جا قایم میشد الان پیش خونوادش بود... ____________________________________________________________________________

 

یه امتحان دیگه:

خونه...یه اتاق به هم ریخته... یکی که داره برای بار اخر دوره میکنه و میخواد تا لحظه اخر تمام زورش را بزنه...

دویدم پیش داداشم....تو خیلی خوبی....نه اصلا خیلی خیلی خوبی....حدیثهای متواتری از خوب بودنت نقل شده...یه ادم فداکار خیرخواه....هنوز حرفم تموم نشده...

گفت:خر شدم ...بسه چی کارباید کنم؟

گفتم مطمئنی؟ اگه مطمئن نیستی ادامه بدم...؟

گفت:نه...مطمئنم بگو...

گفتم:مانتومو اتوووو کن...

گفت: بااااااشه

برگشتم تو اتاق نشستم به خوندن پایین تنه به سمت بالا و پایین و بالا تنه به سمت جلو وعقب به شدت در حال تکون خوردن بود...از استرس

در را باز کرد...میگه:مانتو دیگه نداری؟میگم چرا ولی خیلی تمیز نیستن...میگه من دیشب نخوابیدم...خیلی خوابم میاد...دیگه هیچی نمیگه....ملتمسانه تو چشام نگاه میکنه...فکر میکنم میبینم 5-6 تا مانتو اتوکرده دارم ...میگم باشه نمیخواد..میگه یه وقت خودت نری اتو کنی ها...بخون...میگم نه نمیرم...میگه مطمئنی اتو نمیکنی ؟...میگم اره برو بخواب....5 دقیقه گذشت... میپرم تو اتاقش میبینم خوابیده...پشیمون شدم...اومدم برگردم...پرسید کاری داری گفتم...فلانـــ ...ـــــــی(اسمشو گفتم) من امروز قصد داشتم اینو اتو کنم بپوشم...چند دقیقه بیشتر طول نمیکشه...نمیخواد مث اتو کردنای خودت وسواس به خرج بدی و دو ساعت اتو کنی...فقط یه اتو بکش روش...

نیشم باز شد رفتم بقیشو بخونم....نیگام افتاد رو ساعت دیدم لعنتی چه زود میگذره ....دیرم شده بود..پریدم بیرون رفتم تو اتاقش که بهش بگم منو برسون...دیگه کسی نبود منو برسونه...خودم که عمرا اونم با استرس با ماشین برم...دیدم خوابه واقعا دیگه دلم نیومد بیدارش کنم....

مانتو اتو شده اویزون بود...خیلی مانتوی بد اتویی ست . در عرض چند ثانیه یه اتو دیگه رو استینش کشیدم و پوشیدم و یه پالتو روش و رفتم...خونه تا دانشگاه نزدیکه...تمام راه را دویدم.. تو راهم یه ربع مونده به امتحان به دوستم زنگ زدم میگه کجایی؟ میخواد امتحانو شروع کنه(اخه این امتحانمون تو دانشکده خودمون بود دست خود استاده بود)گفتم چی چی میخواد شروع کنه هنوز 10.30 نشده که!!!گفت نترس...من نمیذارم شروع کنه...سرعتم بیشتر و ضربان قلبم دو برابر شد

نزدیکای دانشکده بهش زنگ زدم خاموش بود...یه کم ترسیدم گفتم نکنه شروع شده باشه  بعد گفتم نه شارژش تموم شده...و الا هرجور بود بهم خبر میداد...رسیدم دانشکده هنوز 6 دقیقه تا امتحان مونده بود... خیالم راحت شد یه کم اب بوگندوی* دانشکده را خوردم و رفتم بالا...هرچی سرمو میچرخوندم خبری از کسی نبود تو دلم خالی شد...دیدم بعله جناب امتحانو شروع کرده...یه یارو که نقش حراست و اچار فرانسه داره مراقب کلاس ما بود...خیلی هم بد اخلاق و مسخرست...پررو ازم پرسید شما امتحان داری؟ گفتم بله!!گفت تا الان کجا بودی...حیف که استرس امتحان داشتم والا برمیگشتم یه چی بهش میگفتم... در اصل هنوز 5 دقیقه به زمان اصلی امتحان مونده.. حالا اینم برای ما ادم شده... امتحان  5دقیق بود که شروع شده بود

پالتومو در اوردم و نقاله و اشل و خط کش و پاک کن و مداد را اوردم بیرون...یه چهارپایه برای من گذاشته بودن که احساس میکردم عروج کردم به اسمونا ...بس که بلند بود و بایست تا کمر خم میشدم تا برسم به میز نقشه کشی...حالا تو اون وضعیت دیدم آآآآآآآآآی چرا من یه دکمه اضافه دارم...بعله...این همه راه را با دکمه های تا به تا اومدم....

حالا تو اون وضعیت که کل ابهتم بالای میز بود(به خاطر چارپایه بلند)و هیچ مانعی جلوم نبود...مونده بودم چه طور دکمه هارا باز کنم و درست کنم...استاد روش اون طرف بود از همون پایین یکی یکی دکمه ها را باز میکردم و درست میکردم...بگذریم که استاده یهو برگشت و زوم شد روی من تا من اخرین دکمه را هم درست کردم...خدارا شکر حداقل یه پالتو روی مانتوم بود هرچند جلو باز بود ولی بهتر از هیچی بود والا از سه فرسنگی و از پشت سر هم همه میفهمیدن دکمه ها را تا به تا بستم...

بعد امتحان دوستم گفت هرچی به استاد گفتم هنوز همه نیومدن...گفته به نفع خودتونه...من سر ساعت برگه ها را میگیرم نه زودتر اینجور وقت شما بیشتر میشه....نامرد!!...

گفتم چرا خبر ندادی ...گفت خبر دادنت بی فایده بود بدتر بود...

خدا خیرش بده دوستم را!!!مثل اینکه قبل امتحان هر کی به هر کی بوده چند تا ازبچه ها شمارشون را نمیدونستن و همش میومدن جای من میشستن!!(اخه تو دانشکده خودمون خیلی دیگه مهم نیست سر جای خودشون بشینن)و دوستمم بیچاره بایست برای تک تک میگفت پاشو اقا اینجا جای مستانست...اون خودش الان استرس داره یک کم دیر هم میرسه دیگه شما هم اینجا بشینین یهو میاد جا میخوره و استرس پیدا کردن جا و...هم میگیره دیگه بدتر میشه...

واقعا دستت درد نکنه فاضی جون..من واقعا میومدم میدیم جام پره حالم بدتر میشد...دیگه معلوم نبود تو کدوم کلاس میفتادم!!

"من موندم چطور بعضیا اینقدر راحت دیر میان بعد از نیم ساعت...من شانس اوردم سکته نکردم..."

_________________________________________________________________

امتحان اخری:

سرخوش از امتحان دارم برمیگردم و زیر لب اوای ایران ایران را واسه خودم زمزمه میکنم...یا به عبارتی غم غم میکنم..(حالا موندم چرا یهو این شعره اومده بود تو ذهنم!!)رسیدم تو کوچه خودمون..مست و از خود بی خود از غم غم های خودم بودم و انگار نه انگار که تو کوچم...و داشتم مث تو حموم اواز میخوندم که یهو یه صدا اومد سرمو چرخوندم دیدم اقای همسایه رو به رویی در خونشونه و داره منو نگاه میکنه...خیلی از خودم دویدم...برای اینکه کم نیارم...ادامه دادم با صدای بلندتر و همراه با تکون دادن سر!!!

رسیدم پشت در خونه وداشتم کلید را در میوردم به خودم گفته خله اگه اون موقع هم نشنیده باشه الان دیگه حتما شنیده...اوای بعدی که داشت از حنجرم در میومد در نطفه خفه اش کردم و از خجالت پریدم توخونه و در را محکم بستم!!!

__________________________________________________________________

امتحانای دیگه بحث خاصی نداشت... جز امتحان دومی که یه استاد داشت در حد تیم ملی فوتبال ایران گند!!با یه سوالای کره ماهی!!که کل کتاب را حفظ بودی نمیشد جوابشو داد...البته من این امتحانو تو یه شرایط بد روحی هم خوندم(مشکلی که با یکی از دوستام پیدا کردم...حرفایی شنیدم که خیلی ازارم داد...منم حساس ...نمیتونم به راحتی از سر مسائلی که برام پیش میاد بگذرم و فراموش کنم)

از همه امتحانام خرابتر شدم

____________________________________________________________________________

کلام اخر:

*یه بار اپ میکنم قد یه ماه شما!!!

*پَچ شدن در لهجه شیرین ما یعنی:له شدن!! وقتی قشنگتر حس را بیان میکنه که یک باره بگی:گوجِر پِرقوندم یا پِچوندم =گوجه را له کردم

*اب سرد کن دانشکده ماخودش به تنهایی شان یک پست کامل را برای شرح دادن میطلبه...اینطور خلاصه بگم در حقش ظلم کردم...همینو بدونین که رییس دانشکده بهمون میگه بابا بچه ها تو رو خدا از این ابای دانشکده نخورین!!کل جدول تناوبی میاد جلو چشممون وقتی میخوریم...اینو اضافه کنید به بوی مطبوع فاضلاب کنارش!!

*نظرتون در مورد سرخی صورتم چیه؟ به نظرتون کسی میفهمه با چی سرخ شده؟من که تو کارم ماهرم...شک ندارم احدی شک نمیکنه این سرخی صورت از شادی مضاعف این چند وقت منه!!!

*خدایا ممنونم به خاطرنعمت گریه!!!گریه را دوست دارم...جادو میکنه...خدایا شکرت

*زمان دقیق تحویل طرحمون معلوم نیست...ولی حدودای بیست و سه بهمنه!!! دعا کنید تحویل خوبی داشته باشم

*فکر نکنید ناراحتی من فقط برای نمره و درسه!!!اتفاقا اینا تو سطحیترین لایه ناراحتیم هم نیستن!!!من اگه بخوام برای این مسائل هم ناراحت باشم...برای علت و عمقش ناراحتم...برای خودم که تو هیچ کاری نباید اول باشم...اینکه دیگه معنی تلاش را نمیفهمم....اینکه بعضی وقتا از خودم نا امید میشم....از خودم بدم میاد...نه هنری دارم و نه اخلاقی دارم و نه ایمانی!!!من چی دارم خدا؟؟فقط پرم از نعمتهای ظاهری و فراوانی که خدا بهم داده که تو این دنیا غرق بشم و یادم بره اخرتو...

*به علاوه اینکه من چرا نمیتونم هیچ دوستی را برای خودم نگه دارم!!خدایا وقتی خلق خدا نمیتونه منو تحمل کنه واسه یه مدت کوتاه...دلم برات میسوزه که مجبوری منو با همه بدیهام و تلخیهام تحمل کنی....خدایا تقصیر توئه که من بدم...بایست منو خوب میافریدی...اگرم خوب بودم بایدددد خوب نگهم میداشتی...

*خدایا تو رو خدا تنهام نذار...خدایا درسته که به جای اینکه دوست داشته باشم فقط ازت میترسم...ولی تو روخدا منو رها نکن من جز تو کسیو ندارم...هیشکی را....خدایا کمکم کن...کمکم کن بدونم چی خوبه چی بد...کمکم کن بدونم به چی دل ببندم به چی دل نبندم....کمکم کن بدونم چی هدفم باشه چی نباشه...برای چی تلاش کنم و از چی فرار کنم...

*میدونم الان میگی چطور رهات نکنم وقتی به جای اینکه بری نماز اول وقت بخونی اومدی سه ساعته مینویسی...ولی خدا جونم من بنده ام و کارم اشتباه کردن...میدونم توجیهه ولی دلم پر بود...تو که بزرگی ببخش

خدایا برای شادی تو و رسولت مینویسم:

                                                  "اللهم صل علی محمد و ال محمد"

*خسته شدید...شرمنده ام

*التماس دعا

۱۳٩٠/۱٠/٥
هیشکی ... نظرات() 

هیشکی منو دوست نداره...  دل شکسته

۱۳٩٠/۱٠/۳
ای لعنت ... نظرات() 

ای لعنت

لعنت به اراده های ضعیف ....

لعنت به نت!!!!!!!!!....

لعنت به شیطوون....

من هزار تا کار دارم خداااااااااا دارم دیوونه میشم دو هفته دیگه تحویل داریم....

اکثر بچه ها امروز رفتن کرکسیون کردن ولی من دیروز پریروز هیچ کار نکردم....

ای لعنت....

 

۱۳٩٠/٩/٢۸
خواستگاری در خیابان ... نظرات() 

بعــــــــــــله دیگه...مام اره!

چیه چشم ندارین ببینین ما هم خواستگارداریم اونم از نوع خیابونیش؟ اونم چه مدلی!! فشن، جوووون ،خوش تیپ،تحصیل کرده ، اصلا همه چی تموم!!!

از اونجایی که میدونم همه فضولی دونشون درد گرفته میرم سر اصل مطلب:...

مهریه(به به)

اخ ببخشید این جاش اخره

اصلا حالا که فکر میکنم میبینم به اینجاها نکشید

یکی بود یکی نبود

دو سال پیش اگه یادتون باشه(دوستان پیر پاتالمون را عرض میکنم نه این جدیدی ها) قبل از شروع دانشگاه و قبل از مشرف شدن به دانشگاه ودریافت سمت ترم بوقی با مادر گرام رفتیم پیش امام رضا.یه رستوران خوب نزدیک حرم بود که همیشه میرفتیم اونجا چند روز پیش که رفتیم مشهد تحویل استان قدس شده بود و دیگه نبود

 من و مامان هم اون سال ناهار را اونجا میخوردیم یکی از روزها یه میزکنارمون بود پرجمعیت .7-8 نفری بودن ! کلا زوم بودن روی ما کوفت خوردم فکر کنم تا تعداد آروغ هایی که زدیم را شمردن(ببخشید)خجالت

بگم که یه خانواده به ظاهر ساده و مومنی بودن(منظورم چادری و ریش دار) توشون یه پسره ای هم دیدم که تازه پشت لبش سبز شده بود

وقتی ناهارمون را به لطف دوستان کوفت کردیم واز پله ها داشتیم میرفتیم بالا یه اقای نسبتا مسن هم پشت ما اومد و شروع کرد به حرف زدن که اینجا چقدر غذاش خوبه و دیروز جایی رفتیم که راضی نبودیم. مامان منم طبق معمول همیشه که اکی ثانیه با همه پسر خاله میشه با این یارو هم رفیق و پسر خاله شد و بحث از غذا و قیمت و کیفیت رسید به اینجا که کجایی هستین و...که کاشف به عمل اومد از هم استانیهامونن!!دیگه داشت خون خونمو میخورد و داشتم از شدت عصبانیت از دست مامانم میترکیدم دلم میخواست دو دستی جلوی دهن مامانمو بگیرم که یارو ادرس خونه را پرسید ... تا اون موقع که اخمام را کشیده بودم تو هم پشت سرشون راه میرفتم ..کفری شدم پریدم جلو و یه چشم غره به مامان جان رفتم و با این حال مامانم روش نشد نگه و من من کرد و حدودای خونمون را گفت... اونم فکر کنم ادرسشون را داد

(دقیقا یادم نیست چه حرفایی رد و بدل شد)

یه دفعه مرده برداشت گفت من یه پسر دارم اینجور اونجور...دخترتون...

(کارد میزدی خونم در نمیومد)

مامان گفت دختر من هنوز خیلی بچس و این حرفا (هنوزم میگه من بچم   )

دیدم ول کن نیست چند تا تلفن عمومی دیدم دست مامان را کشیدم اون طرف گفتم مامان مگه نمیخواستی زنگ بزنی(البته دروغی هم نبود ) مامانم همینو بهش گفت وعذر خواهی کرد که سر و ته قضیه را هم بیاره باز این ول نمیکرد منم با عصبانیت گفتم برو اقا کار داریمتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید...گفت دخترم چرا عصبانی میشی و ...

انگاراومده بقالی...پرسید چند تا پسر دارین؟ و گفت من دختر هم دارم ها!!!!!! که مامانم گفت فقط یکیشون مجرده که بچس...اونم دوباره شروع کرد که دخترم این جور و اون جور...که مامانم گفت نه اصلا پسرم کوچولوس(از من بزرگتره ههنیشخند)

پرسید هتلتون کجاست؟ مامان گفت ما اون طرف حرمیم و پیچوندOut The Door و ما دست همو گرفتیم و فرار را بر قرار ترجیح دادیم...تو راه هم کلی مامانمو سر این اخلاق بدش که اکی ثانیه با همه خودمونی میشه و جیک و پوک زندگیمون را میریزه رو دایره دعواش کردم(قبلا هم ده بار دعواش کردم و اونم گفته حق با توئه و دست خودش نیست و کلی به من افتخار میکنه برای غرورم و این که کسی جرات نمیکنه بهم نزدیک شه)برای رسیدن به اقامتگاه بایس از تو حرم رد میشدیم...هنوز تو خیابون بودیم ونزدیکای حرم که یه دفعه دیدیم داره تعقیبمون میکنه یه کم ترسیدیم بدو رفتیم داخل از قسمت بازرسی خانم ها که اومدیم بیرون دیدیم وایساده منتظر ما!!قدمهامون را تند تر کردیم و رفتیم قسمت خواهران و یک کم خودمون را علاف کردیم وبالاخره فکر کنم دیگه گم کردمون و در رفتیم

اینم ازاین!!پرید...

نکته:فکر کنم یارو خاطر خواه مامانم شده بود!!!

پ.ن: دیدم سایه تو کامنت سر موضوع اون جکه نوشته کاشکی از خواستگاری خودت مینوشتی بهانه ای شد برای ثبت این خاطره

اون جکه: پسره اومده خواستگاریم، می گم من الان می خوام درس بخونم. می گه یعنی چند سال دیگه می خواین ازدواج کنین؟ پ ن پ ۱۰ دقیقه صبر کنی این صفحه رو بخونم درسم تموم میشه!

۱۳٩٠/۸/٢٦
یه روز خاص ... نظرات() 

فردا برای اولین بار میخوام چادر بپوشم...میخوام با چادر برم دانشگاه....

میترسم....خیلی....

 

پ.ن:اقا مردم...چقدر سخت بود!! چادرم عادی بود و من همیشه کولی میپوشم...ولی امروز یک کیف دستی برداشتم...نصف وسایلم را فاکتور گرفتم و بقیه را چپووووندم توش!! دستم شکست ...عادت ندارم

بعدش هم از پله ها میخواستم برم بالا ازاین ور جمع میکردم اون طرف میرفت زیر پام از اون ور...!مقنعه ام یک کم گشاد میزد حالا بدتر این هی میکشیدش پایین..

خلاصه رفتیم سر کلاس و نگاههای متعجب!! پسره همون طور خیره مونده ...

خلاصه پختیم و مردیم  کلاسمون هم 8 تا 1 طول میکشید و و و و و و و و و و اخر سر درش اوردم تا کردم گذاشتم تو کیفمنیشخند

تجربه جالبی بودخنده

۱۳٩٠/۸/٢٢
نشونه ... نظرات() 

چندسال پیش توی جاده های شمال بودیم حالا دقیق یادم نیست کجا میرفتیم ولی اینقدر میدونم که اگه شمال را به دوقسمت شرق و غرب تقسیم کنیم ما طرفای غرب بودیم.یادمه توی راه بحثی سر امامزاده شد و من گفتم من اصلا این امامزاده ها را قبول ندارم صحت و سقمشون معلوم نیست این همه ادم بزرگ چه دلیلی داره ادم بره پیش اینها...و رفتن توی این امامزاده ها واسه دعا و حاجت بی فایدست و کاری نمیکنن یا از دستشون بر نمیاد...این گذشت...

شب بود بابای من چشاش را عمل کرده بود و رانندگی تو شب واسش سخت بود ما هم 4 تا بودیم مامان که تو جاده دوست نداشت رانندگی کنه اون موقع ما هم گواهینامه نداشتیم(نه که الانش خیلی میشینم پشت رول!!متنفررر شدم از هرچی رانندگیه) در نتیجه بابا مجبور بود خودش ادامه بده... بارون شدیـــــــــــــــــــــد میبارید و تو راه چند نفر را دیدیم که یه مقوا گرفته بودن دستشون و ویلا ویلا میکردن یکی دو تا را دیدیم یک اتاق کلنگی بود و...نرفتیم و گفتیم میریم جلوتر و یه جا پیدا میکنیم بابا پیچید تو یه فرعی ظلمات بود و انبوه درختان و ماشین هم خیلی کم رد میشد بارون هم که شدید بابا هم با دید مشکل داشت و ماهم که تقریبا گم شده بودیم خیلی فضای وحشتناکی بود من که سیخ نشسته بودم و 4 چشمی همه جا را میپاییدم توی اون تاریکی چشام داشت از حدقه در می اومد بس که با ترس و دقت همه جارا دید میزدم واسه پیدا کردن یه راه فرار!!

حالا یادم نیست یه بشر دیدیم یا تابلویی دیدیم که این نزدیکی ها باید مسجد باشه، دنبالش گشتیم که حداقل نمازمون را بخونیم هر چی گشتیم چیزی نیافتیم

رفتیم و رفتیم تا بالاخره نور یه جایی خودنمایی کرد

واقعا بیش از این بابا نمیتونست بره توی این شرایط این نور یه روزنه امید بود...

رفتیم داخل محوطش...واسه من مثل بهشت بود با صفا بود و پر از صمیمیت و ارامش....بزرگ بود و قشنگ!!! نماز که خوندیم اون اقاهه گفت میتونین اینجا بمونین!!

اون شب نه تنها ما را بلکه چند تا خانواده تو راه مونده دیگه را هم تو خونش جای داد...

اونجا یک امامزاده بود....

دور تا دورش اتاق بود واسه مسافرا...

شک نداشتم این یه معجزست یه نشونه که خدا فقط فقط واسه من داده...بغض داشتم اون شب...شرم داشتم اون شب..

این نشونه به قدری واسه من ارزشمند و شیرینه که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه هنوز یادم میاد لذت میبرم و خیلی دلتنگ اونجام!! خیلی دوست دارم دوباره برم پیشش.هرچند بعدا وقتی فکر میکردیم میدیدیم چقدر شب اونجا ترسناک بود فکر کن شب میخواستی بری دستشویی بایست زیر شرشر بارون توی یه نور کم و از کنار یه عااالمه قبر!! بری ولی خدا ارامشی داده بود که من ترسو اصلا نمیترسیدم!!

سختی هایی داشت ولی این نشونه از طرف خدا لذتش بیش از این حرفا بود

نه تنها اون شب بلکه فرداش هم ما را تو خونش پناه داد...صبح دو روز بعدش وقتی هوا روشن شد و بارون قطع شد و خواستیم حرکت کنیم نمیتونستم دل بکنم بغضی تو دلم بود که الانم هست

ارتباط قلبی و عمیقی برقرار کرده بودم باهاش!!

خدا کنه بتونم دوباره برم اونجا البته این بار برای زیارت و احوال پرسی و دعا و مناجات!!

کاشکی بلد بودیم کجا رفتیم...اخه ما که اون شب گم شده بودیم

فکر کنم از نوادگان برادر امام رضا بودن!!

یادگاری:اینها را ساعت 4.15 توی کلاس تاریخ صدر اسلام نوشتم/شنبه21ابان

سوال:اهای شمالی ها ما کجا رفتیم؟


... ادامه مطلب
۱۳٩٠/٧/۱٦
به به چه قشنگه... به به چه قشنگه ... نظرات() 

بچه که بودم....

 بچه که بودم.....

سنم کم بود...شِکـْـلـَکْ 
هآے خآنومے

هه هه چه بی مزه

سلامزبانکده محصل

هشت سالم بود...یعنی تابستونی بود که مهرش میرفتم سوم دبستان...Hippie  توی جاده بودیم داشتیم برمیگشتیم دیارمون... همین دفتری را که الان دستمه،توی دستم بود... فقط اون موقع زهوارش در نرفته بود!! تو جاده هر چی میدیدم شعرش میکردم مینوشتم

وقتی داشتم برای اهل ماشین! میخوندم...بعد از هر بیتی که میخوندم داداشم میخندیدن و میخوندن " به به چه قشنگه به به چه قشنگه"Cute 
smiley... نا مردا...

ذوقم را کور کردن و این شد که الان شاعر نیستم...

توی این دفتره یه چیزایی نوشتم که ... خیلی خنده دارن...واسه حفظ ابرو به هیشکی نشونشون نمیدم... موندم چرا یه عالمشون عاشقانس؟ تا اونجا که یادم میاد فقط عاشق سوباسا بودم البته وقتی تارو اومد با سوبا زدم به هم و شدم عاشق اون!!! راهنمایی هم که شبا خواب کماندار نوجوان را میدیدمخجالت... براشونم هیچ وقت شعر نگفته بودم...

ولی... بهت میگم تا بدونی نمونی تو بهت و حیروونی(تو کتاب خاله سوسکه...)

اینم همون شعره:

کوه را در دوردست مینگارم(!)           بوته هایی بر سر اون میشمارم

در نگاهم ابرها میسپارند                 باد را بر برگ ها بر شن ها

کوه همچون دیوار عظیم                 بنهفته خورشید بر پشت خویش

ابها میدوند بر بامها                     می تپند بر کوهها

در جوار صحرا مسجدی ساخته اند            در کنارش هم خانه ای

در ارتفاعی از کوهها ابرهایی سوخته رنگ           مینمایند خود را چه زیبا چه زیبا

در بین دو راهی ، راه کدام است          راه.... این شهر زیبا کدام است

 

 

نکته: اسم شهر را سانسور کردم-بیت اخر

می نگارم میشه نوشتن دیگه نه!!! خب اشکال نداره... من  فقط 8 سالم بود با نگریستن اشتباه گرفتمش

توجه:شعر منو با حس بخونید...دههاز خود راضی

 

پ.ن: احتمالا تا مدتی اپ نخواهم کرد...

دعا نوشت:خدایا هرکی عمدا داره اذیتم میکنه و دلمو میشکنه... دلشو بشکن3D