عروسک مستانه
۱۳٩٠/۱۱/٩
سیلی ... نظرات() 

وقتی یه چیز قرار نیست اتفاق بیفته خب نمیفته دیگه خودتو بکشی هم هیچی نمیشه

مثل این ترم

خداییش از تلاش چیزی کم نذاشتم با خودم عهد کرده بودم معدلم بشه 19.80!!!

حالا که هنوز نمره ها را ندادن....خدایا نامردی نکن من تلاشمو کردم تو رو جون خودت تو ذوقم نزن دیگه کمتر از 17 نشم دمت گرم!!!

حالا هم نخواستی...خب نخواستی چیکارت کنم خدا هان؟ امر ، امر شماست!!اصلا بده 15!!من خجالت میکشم واسه این چیزای کوچیک ازت خواهش کنم...

به هرکی هم بگی میگن مصلحت،ولی خدای خوبم میدونم واسه همه چی حساب کتاب داری ، ولی اخه یه نمره من چه چیزی داره که واسش مصلحت اندیشی کنی؟!

بی خیال...

نمیخوام غر غر کنم....پس بپیچ بریم کوچه علی چپ ، انگار نه انگار که من از چیزی ناراحتم

خب از چی بگم؟با چی سیلی بزنم به صورتم؟

این مدت همش امتحان بود چیزی غیر از اینا یادم نمیاد....خب چشاتونو ببندین همرام بیایید تا گوشه پوزه های ذهنم را بهتون نشون بدم

بریم تالار افضلی پور یه سوله بزرگ به اسم سالن امتحانات...

  صندلیz4:

اولین بار اونجا بود که تو  را دیدم از همون  لحظه اول ازت بدم اومد...ولی با گذشت یه هفته از اون روز به خاطر تقدیر تلخت به یادتم...   

تک تک برگه های جزومو تو ذهنم ورق میزنم و مرور میکنم تا جواب سواله را پیدا کنم یه دفعه نگام افتاد به تو !! به تویی که ازت متنفربودم...تمام تمرکزمو بهم زدی ... چشمم دنبال تو بود هر یه قدم که برمیداشی و به طرف من نزدیک میشدی دل من بیشتر به لرزه میفتاد... پاک منو با خودت از جو امتحان بیرون اورده بودی ...مسلما قیافه درهمم دیدنی شده بود ...پاهامو از همون اول که دیدمت بالاگرفتم...

 یه بنده انگشت درازات بود با شاخکای بلندتر ازموهای من با چند تا دست و پای چندش اور و رنگ خاکستری...رسیدی به صندلی کناری من...داشتی از زیرصندلیش رد میشدی...نزدیک کفشاش شدی...قلبم داشت میومد تو دهنم...این پا اون پا کردم به دختره بگم مواظب باشه ولی از دوربینای تقلب گیر و مراقبا میترسیدم....خیلی نزدیک شدی به دختره بیچاره...دهنم را باز کردم بگم که...

هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

 پاش را اورد بالا و گذاشت پایین رو سر تو

زود چشامو بستم و سرم گرفتم اون طرف!!به خودم اومدم یه نگاه بالا کردم ببینم هیشکی چپ چپ نگام میکنه یا نه اخه فکر کنم صدای هی گفتنم تا ته سالن رفت!!

دیدم کسی کاری به کارم نداره خیالم راحت شد دوباره به یاد توی ذلیل شده افتادم... چشامو تنگ کردم واز لای انگشتای دستم و مژه هام با ترس به طرفت نگاه کردم همون لحظه دختره پاش را اورد بالا ...پریدی بیرون...خیالم راحت شد دستمو از جلوی چشام برداشتم....دلم برات خــــــــــــــــــــــــیلی سوخت شاخکای بی ریختت را از دست داده بودی و عین مجنونا دور خودت میچرخیدی و میچرخیدی و میچرخیدی

به حالت زار دستمو گرفتم طرف اون بخت برگشته چندش اوروبه دختره گفتم: خانوم مواظب باش.... جــــــ....ــــــوووونور

طفلک دختره یه نگاه به زمین انداخت برق از سرش پرید یه واااای گفت و پاشو جمع کرد و گذاشت روی پایه صندلی... از اون موقع همش یه نگاه میکرد رو برگش و خم میشد یه نگاه پایین صندلیش میکرد...ولی من اصلا نگام را از روت بر نمیداشتم...چند دقیقه مث جونورای مست فقط دورخودت میچرخیدی و میچرخیدی...دل و روده من هم داشت همراه تو میچرخید هم داشت حالم از دیدن ریختت به هم میخورد هم تمام وجودم دلش برای تو میسوخت...درسته که ازت متنفرم ولی تو چه گناهی کردی؟ خدا تو رو اینطور افریده!!

خدا از سرت نگذره چقدر وقتمو گرفتی!!!

دختره گفت چی کارش کنم؟همون موقع یه استاد اقا از کنارمون رد شد...به دختره گفنم بگو یکی بکشش...روش نشد...

عرض اکی ثانیه پاشو برد بالا ...تــــــــــــــق...

هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

من که اصلا توقع این عکس العمل را نداشتم با دیدن این صحنه که تو اکی ثانیه انجام شد یه هی بلندتر از قبلی گفتم و چشامو با دست گرفتم و رومو کردم اون طرف...

ولی نتونسته بود بکشتت...مث خودم بود... زور خودشو زد ولی در لحظه اخر پاشو کنار تو زده بود!!!

بازیه نفس عمیق کشیدم و خیالم راحت شد...و نگاه من همچنان در پی تو و شاخکای شکسته ات!!!

دوباره چند دقیقه ای ما را اسکول کردی!!

تا بالاخره حالت جا اومد..داشتی دور میزدی بیای طرف من ...وای انگار دنیا رو سرم خراب شد...خیز برداشتم در برم که...که دلت به حال من سوخت و فکر ابرومو کردی و برگشتی مستقیم رفتی...دختره یه نفس راحت کشید...

با خودم گفتم وای الان میره سراغ یکی دیگه ..فاصله زیاد شده بود...موندم که چطوری به اون یکی بگم...داشتم با خودم کلنجار میرفتم که چی بگم و چی کار کنم...از یه طرف میگفتم بابا بچسب به امتحانت...ولی دلم برای اون جلویی هم میسوخت...خودمو میذاشتم جای اون...نامردی بود بایست خبرش میدادم...

احتمالا تا جایی که چشمم کار میکرد و میتونست دنبالش بره...وضع من همین بود مث یه امدادگر بسیجی میخواستم هوای همه را داشته باشم...

خدا را شکر از زیر صندلی جلویی پیچید رفت یه ستون اون طرفتر...اینجوری دیگه نگاه من بهش نمیفتاد...راحت شدم...سرم را کردم تو برگه امتحان...غرق در دنیای سوالات و برگه های جزوم بودم

..... تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق ..........

دوباره پریدم...هنوز 30 ثانیه نشده بود که نگاهم را ازش گرفته بود...

یکی از دخترای کلاس خودمون...با قساوت قلب تمام با اینکه هنوز کلی تا اون فاصله داشته پاشو به زور رسونده بود بهش و لهش کردم...برای یک ثانیه نگام به جنازه پَچ* شدش افتاده بود دل و رودم داشت فوران میکرد بیرون ...به زور خودمو زدم به بیخیالی.... دوباره با این ابهت فرو رفتم تونیم میلی برگه امتحان ...یه کم نوشتم....

از کنارم رد شد

گفت:

وقت تمام است!!

جونور بیچاره اگه یه کم دندون به جگر میذاشت و یه چند دقیقه یه جا قایم میشد الان پیش خونوادش بود... ____________________________________________________________________________

 

یه امتحان دیگه:

خونه...یه اتاق به هم ریخته... یکی که داره برای بار اخر دوره میکنه و میخواد تا لحظه اخر تمام زورش را بزنه...

دویدم پیش داداشم....تو خیلی خوبی....نه اصلا خیلی خیلی خوبی....حدیثهای متواتری از خوب بودنت نقل شده...یه ادم فداکار خیرخواه....هنوز حرفم تموم نشده...

گفت:خر شدم ...بسه چی کارباید کنم؟

گفتم مطمئنی؟ اگه مطمئن نیستی ادامه بدم...؟

گفت:نه...مطمئنم بگو...

گفتم:مانتومو اتوووو کن...

گفت: بااااااشه

برگشتم تو اتاق نشستم به خوندن پایین تنه به سمت بالا و پایین و بالا تنه به سمت جلو وعقب به شدت در حال تکون خوردن بود...از استرس

در را باز کرد...میگه:مانتو دیگه نداری؟میگم چرا ولی خیلی تمیز نیستن...میگه من دیشب نخوابیدم...خیلی خوابم میاد...دیگه هیچی نمیگه....ملتمسانه تو چشام نگاه میکنه...فکر میکنم میبینم 5-6 تا مانتو اتوکرده دارم ...میگم باشه نمیخواد..میگه یه وقت خودت نری اتو کنی ها...بخون...میگم نه نمیرم...میگه مطمئنی اتو نمیکنی ؟...میگم اره برو بخواب....5 دقیقه گذشت... میپرم تو اتاقش میبینم خوابیده...پشیمون شدم...اومدم برگردم...پرسید کاری داری گفتم...فلانـــ ...ـــــــی(اسمشو گفتم) من امروز قصد داشتم اینو اتو کنم بپوشم...چند دقیقه بیشتر طول نمیکشه...نمیخواد مث اتو کردنای خودت وسواس به خرج بدی و دو ساعت اتو کنی...فقط یه اتو بکش روش...

نیشم باز شد رفتم بقیشو بخونم....نیگام افتاد رو ساعت دیدم لعنتی چه زود میگذره ....دیرم شده بود..پریدم بیرون رفتم تو اتاقش که بهش بگم منو برسون...دیگه کسی نبود منو برسونه...خودم که عمرا اونم با استرس با ماشین برم...دیدم خوابه واقعا دیگه دلم نیومد بیدارش کنم....

مانتو اتو شده اویزون بود...خیلی مانتوی بد اتویی ست . در عرض چند ثانیه یه اتو دیگه رو استینش کشیدم و پوشیدم و یه پالتو روش و رفتم...خونه تا دانشگاه نزدیکه...تمام راه را دویدم.. تو راهم یه ربع مونده به امتحان به دوستم زنگ زدم میگه کجایی؟ میخواد امتحانو شروع کنه(اخه این امتحانمون تو دانشکده خودمون بود دست خود استاده بود)گفتم چی چی میخواد شروع کنه هنوز 10.30 نشده که!!!گفت نترس...من نمیذارم شروع کنه...سرعتم بیشتر و ضربان قلبم دو برابر شد

نزدیکای دانشکده بهش زنگ زدم خاموش بود...یه کم ترسیدم گفتم نکنه شروع شده باشه  بعد گفتم نه شارژش تموم شده...و الا هرجور بود بهم خبر میداد...رسیدم دانشکده هنوز 6 دقیقه تا امتحان مونده بود... خیالم راحت شد یه کم اب بوگندوی* دانشکده را خوردم و رفتم بالا...هرچی سرمو میچرخوندم خبری از کسی نبود تو دلم خالی شد...دیدم بعله جناب امتحانو شروع کرده...یه یارو که نقش حراست و اچار فرانسه داره مراقب کلاس ما بود...خیلی هم بد اخلاق و مسخرست...پررو ازم پرسید شما امتحان داری؟ گفتم بله!!گفت تا الان کجا بودی...حیف که استرس امتحان داشتم والا برمیگشتم یه چی بهش میگفتم... در اصل هنوز 5 دقیقه به زمان اصلی امتحان مونده.. حالا اینم برای ما ادم شده... امتحان  5دقیق بود که شروع شده بود

پالتومو در اوردم و نقاله و اشل و خط کش و پاک کن و مداد را اوردم بیرون...یه چهارپایه برای من گذاشته بودن که احساس میکردم عروج کردم به اسمونا ...بس که بلند بود و بایست تا کمر خم میشدم تا برسم به میز نقشه کشی...حالا تو اون وضعیت دیدم آآآآآآآآآی چرا من یه دکمه اضافه دارم...بعله...این همه راه را با دکمه های تا به تا اومدم....

حالا تو اون وضعیت که کل ابهتم بالای میز بود(به خاطر چارپایه بلند)و هیچ مانعی جلوم نبود...مونده بودم چه طور دکمه هارا باز کنم و درست کنم...استاد روش اون طرف بود از همون پایین یکی یکی دکمه ها را باز میکردم و درست میکردم...بگذریم که استاده یهو برگشت و زوم شد روی من تا من اخرین دکمه را هم درست کردم...خدارا شکر حداقل یه پالتو روی مانتوم بود هرچند جلو باز بود ولی بهتر از هیچی بود والا از سه فرسنگی و از پشت سر هم همه میفهمیدن دکمه ها را تا به تا بستم...

بعد امتحان دوستم گفت هرچی به استاد گفتم هنوز همه نیومدن...گفته به نفع خودتونه...من سر ساعت برگه ها را میگیرم نه زودتر اینجور وقت شما بیشتر میشه....نامرد!!...

گفتم چرا خبر ندادی ...گفت خبر دادنت بی فایده بود بدتر بود...

خدا خیرش بده دوستم را!!!مثل اینکه قبل امتحان هر کی به هر کی بوده چند تا ازبچه ها شمارشون را نمیدونستن و همش میومدن جای من میشستن!!(اخه تو دانشکده خودمون خیلی دیگه مهم نیست سر جای خودشون بشینن)و دوستمم بیچاره بایست برای تک تک میگفت پاشو اقا اینجا جای مستانست...اون خودش الان استرس داره یک کم دیر هم میرسه دیگه شما هم اینجا بشینین یهو میاد جا میخوره و استرس پیدا کردن جا و...هم میگیره دیگه بدتر میشه...

واقعا دستت درد نکنه فاضی جون..من واقعا میومدم میدیم جام پره حالم بدتر میشد...دیگه معلوم نبود تو کدوم کلاس میفتادم!!

"من موندم چطور بعضیا اینقدر راحت دیر میان بعد از نیم ساعت...من شانس اوردم سکته نکردم..."

_________________________________________________________________

امتحان اخری:

سرخوش از امتحان دارم برمیگردم و زیر لب اوای ایران ایران را واسه خودم زمزمه میکنم...یا به عبارتی غم غم میکنم..(حالا موندم چرا یهو این شعره اومده بود تو ذهنم!!)رسیدم تو کوچه خودمون..مست و از خود بی خود از غم غم های خودم بودم و انگار نه انگار که تو کوچم...و داشتم مث تو حموم اواز میخوندم که یهو یه صدا اومد سرمو چرخوندم دیدم اقای همسایه رو به رویی در خونشونه و داره منو نگاه میکنه...خیلی از خودم دویدم...برای اینکه کم نیارم...ادامه دادم با صدای بلندتر و همراه با تکون دادن سر!!!

رسیدم پشت در خونه وداشتم کلید را در میوردم به خودم گفته خله اگه اون موقع هم نشنیده باشه الان دیگه حتما شنیده...اوای بعدی که داشت از حنجرم در میومد در نطفه خفه اش کردم و از خجالت پریدم توخونه و در را محکم بستم!!!

__________________________________________________________________

امتحانای دیگه بحث خاصی نداشت... جز امتحان دومی که یه استاد داشت در حد تیم ملی فوتبال ایران گند!!با یه سوالای کره ماهی!!که کل کتاب را حفظ بودی نمیشد جوابشو داد...البته من این امتحانو تو یه شرایط بد روحی هم خوندم(مشکلی که با یکی از دوستام پیدا کردم...حرفایی شنیدم که خیلی ازارم داد...منم حساس ...نمیتونم به راحتی از سر مسائلی که برام پیش میاد بگذرم و فراموش کنم)

از همه امتحانام خرابتر شدم

____________________________________________________________________________

کلام اخر:

*یه بار اپ میکنم قد یه ماه شما!!!

*پَچ شدن در لهجه شیرین ما یعنی:له شدن!! وقتی قشنگتر حس را بیان میکنه که یک باره بگی:گوجِر پِرقوندم یا پِچوندم =گوجه را له کردم

*اب سرد کن دانشکده ماخودش به تنهایی شان یک پست کامل را برای شرح دادن میطلبه...اینطور خلاصه بگم در حقش ظلم کردم...همینو بدونین که رییس دانشکده بهمون میگه بابا بچه ها تو رو خدا از این ابای دانشکده نخورین!!کل جدول تناوبی میاد جلو چشممون وقتی میخوریم...اینو اضافه کنید به بوی مطبوع فاضلاب کنارش!!

*نظرتون در مورد سرخی صورتم چیه؟ به نظرتون کسی میفهمه با چی سرخ شده؟من که تو کارم ماهرم...شک ندارم احدی شک نمیکنه این سرخی صورت از شادی مضاعف این چند وقت منه!!!

*خدایا ممنونم به خاطرنعمت گریه!!!گریه را دوست دارم...جادو میکنه...خدایا شکرت

*زمان دقیق تحویل طرحمون معلوم نیست...ولی حدودای بیست و سه بهمنه!!! دعا کنید تحویل خوبی داشته باشم

*فکر نکنید ناراحتی من فقط برای نمره و درسه!!!اتفاقا اینا تو سطحیترین لایه ناراحتیم هم نیستن!!!من اگه بخوام برای این مسائل هم ناراحت باشم...برای علت و عمقش ناراحتم...برای خودم که تو هیچ کاری نباید اول باشم...اینکه دیگه معنی تلاش را نمیفهمم....اینکه بعضی وقتا از خودم نا امید میشم....از خودم بدم میاد...نه هنری دارم و نه اخلاقی دارم و نه ایمانی!!!من چی دارم خدا؟؟فقط پرم از نعمتهای ظاهری و فراوانی که خدا بهم داده که تو این دنیا غرق بشم و یادم بره اخرتو...

*به علاوه اینکه من چرا نمیتونم هیچ دوستی را برای خودم نگه دارم!!خدایا وقتی خلق خدا نمیتونه منو تحمل کنه واسه یه مدت کوتاه...دلم برات میسوزه که مجبوری منو با همه بدیهام و تلخیهام تحمل کنی....خدایا تقصیر توئه که من بدم...بایست منو خوب میافریدی...اگرم خوب بودم بایدددد خوب نگهم میداشتی...

*خدایا تو رو خدا تنهام نذار...خدایا درسته که به جای اینکه دوست داشته باشم فقط ازت میترسم...ولی تو روخدا منو رها نکن من جز تو کسیو ندارم...هیشکی را....خدایا کمکم کن...کمکم کن بدونم چی خوبه چی بد...کمکم کن بدونم به چی دل ببندم به چی دل نبندم....کمکم کن بدونم چی هدفم باشه چی نباشه...برای چی تلاش کنم و از چی فرار کنم...

*میدونم الان میگی چطور رهات نکنم وقتی به جای اینکه بری نماز اول وقت بخونی اومدی سه ساعته مینویسی...ولی خدا جونم من بنده ام و کارم اشتباه کردن...میدونم توجیهه ولی دلم پر بود...تو که بزرگی ببخش

خدایا برای شادی تو و رسولت مینویسم:

                                                  "اللهم صل علی محمد و ال محمد"

*خسته شدید...شرمنده ام

*التماس دعا