عروسک مستانه
۱۳٩٠/٧/۱٦
به به چه قشنگه... به به چه قشنگه ... نظرات() 

بچه که بودم....

 بچه که بودم.....

سنم کم بود...شِکـْـلـَکْ 
هآے خآنومے

هه هه چه بی مزه

سلامزبانکده محصل

هشت سالم بود...یعنی تابستونی بود که مهرش میرفتم سوم دبستان...Hippie  توی جاده بودیم داشتیم برمیگشتیم دیارمون... همین دفتری را که الان دستمه،توی دستم بود... فقط اون موقع زهوارش در نرفته بود!! تو جاده هر چی میدیدم شعرش میکردم مینوشتم

وقتی داشتم برای اهل ماشین! میخوندم...بعد از هر بیتی که میخوندم داداشم میخندیدن و میخوندن " به به چه قشنگه به به چه قشنگه"Cute 
smiley... نا مردا...

ذوقم را کور کردن و این شد که الان شاعر نیستم...

توی این دفتره یه چیزایی نوشتم که ... خیلی خنده دارن...واسه حفظ ابرو به هیشکی نشونشون نمیدم... موندم چرا یه عالمشون عاشقانس؟ تا اونجا که یادم میاد فقط عاشق سوباسا بودم البته وقتی تارو اومد با سوبا زدم به هم و شدم عاشق اون!!! راهنمایی هم که شبا خواب کماندار نوجوان را میدیدمخجالت... براشونم هیچ وقت شعر نگفته بودم...

ولی... بهت میگم تا بدونی نمونی تو بهت و حیروونی(تو کتاب خاله سوسکه...)

اینم همون شعره:

کوه را در دوردست مینگارم(!)           بوته هایی بر سر اون میشمارم

در نگاهم ابرها میسپارند                 باد را بر برگ ها بر شن ها

کوه همچون دیوار عظیم                 بنهفته خورشید بر پشت خویش

ابها میدوند بر بامها                     می تپند بر کوهها

در جوار صحرا مسجدی ساخته اند            در کنارش هم خانه ای

در ارتفاعی از کوهها ابرهایی سوخته رنگ           مینمایند خود را چه زیبا چه زیبا

در بین دو راهی ، راه کدام است          راه.... این شهر زیبا کدام است

 

 

نکته: اسم شهر را سانسور کردم-بیت اخر

می نگارم میشه نوشتن دیگه نه!!! خب اشکال نداره... من  فقط 8 سالم بود با نگریستن اشتباه گرفتمش

توجه:شعر منو با حس بخونید...دههاز خود راضی

 

پ.ن: احتمالا تا مدتی اپ نخواهم کرد...

دعا نوشت:خدایا هرکی عمدا داره اذیتم میکنه و دلمو میشکنه... دلشو بشکن3D

۱۳٩٠/٧/۱٥
:( تقصیر من بود :( ... نظرات() 

سلام نرگسم خوبی؟ بزرگ شدی؟من مرده ام یا زنده؟ دوسم داری یا نه؟ چی صدات میکنم؟ تو چی صدام میکنی خاله؟ وقت کردی تمام عکسا و فیلمایی را که ازت گرفتم ببینی؟

امروز 14 مهر 90 بود تو یک سال و دو ماه و 5 روز داشتی!! امرور منو تا حد سکته رسوندی!!! مردم خاله...مردم!!!

طبق معمول داشتیم باهم بازی میکردیم... من چهار دست پا دنبالت میدویدم و تو هم ذوق میکردی و فرار میکردی...مث همیشه وقتی ذوق داشتی و تند میرفتی همش تلپی میخوردی زمین!! منم از سرعتم کم میکردم تا تو پاشی و اماده شی بعد بیام دنبالت!! اگرم خسته میشدم یا حواسم پرت میشد ازت، جیغ میزدی که بازم بیام باهات بازی کنم...امشب هم مثل همه شبا بود!! فقط یه فرق داشت اینکه سرت تل زده بودم...مثل همیشه وقتی بهت رسیدم خوابیدی رو زمین همراه با خنده و جیغ و ذوقیدگی...منم داشتم میخوردمت!!! اینقدر وول خوردی تل اومد رو چشات منم اومدم برش دارم...صحنه ای را دیدم...که میخواستم سکته کنم...یه کوچولو سرت زخم شده بود!من نمیفهمیدم چیکارکنم... داد میزدم خون ...خــــــــ ....ون...کسی خیلی انگار براش مهم نبود مثل هزار دفعه ای بود براشون، که توخودت را زخم کرده بودی(همین الانم اشک تو چشام جمع شده خاله) ولی من تا حالا ندیده بودم... در ضمن چون نزدیک دیوار بودی ترسیده بودم گفتم نکنه خوردی به دیوار و سرت شکسته... اخه خونش به نظر من اصلا کم نبود... خلاصه اومدن بالا سرت...من که نزدیک بود درجا سکته بزنم... داشتم از نگرانی برات دق میکردم...یه دفعه به خودم اومدم دیدم داره از منم خون میاد...اینقدر استرسم گرفته بود و ناراحت شده بودم که خون دماغ شدم!!

همون موقع که مامانت اومد با دستمال خون سرت را پاک کرد دیگه خونی نیومد طوری نشدی ولی به اندازه ای بود که من...خدایا شکرت که چیزی نشد

هیچکی حال منو نمی فهمید مسخرم میکردن که چه بی ظرفیتم!!!و میگفتن بایست دکتر میشدم!

خلاصه من رفتم به خودم برسم و اونا هم صورت و جلوی موهات را اب کشیدن وقتی داشتن خشکت میکردن اومدم کنارت !!  نگام به اون چهره معصومت بود...وای که چقدر مظلومی خاله!! چقدر ساکت و بی ازاری. هر بلایی سرت میاد هیچ کار نمیکنی... اصلا انگار نه انگار!! نه گریه ای نه چیزی..قربون صبرت برم...خرماهایی که مامانت سر تو خورده انگار اثر کرده!!

بابات داشت بهت میگفت ببین چقدر خالت دوست داره و... من داشتم فقط نگات میکردم دیگه طاقت نیاوردم به بهانه خون دماغم رفتم تو دستشویی و یه کم گریه کردم برات!!

دلم میخواست امشب اون تل لعنتی را بشکنم...

نرگس جونم منو ببخش که اخت کردم...منو ببخش عزیزم !! تقصیر من بود

خدا همیشه حافظ و نگهدارت باشه...توهم مراقب خودت باش... در ضمن جلو چشات را هم نگاه کن مث امشب همش نخوری زمین!

۱۳٩٠/٧/۱٠
اشک هایم کو؟ ... نظرات() 
۱۳٩٠/٧/٧
روزهای رفته ... نظرات() 

اول از همه: تولد، تولد، تولدش مباااارک...دوم روز من و مثل من مبارک

فکر میکنم میبینم اووووووووووووووه من چقدر روز دارم:روز دختر،روز جوان،روز دانشجو،روز معمار،روز مهندس،تولد شمسی، تولد قمری،تولد میلادی!!! هموشون مبارک

میخوام یک کم تمرین کنم روی روز نگاری!!!میخوام یاد بگیرم کوچکترین رویدادهای روزم را بنویسم!!بچه که بودم خوب مینوشتم از همون خاطره نگاری روزانه هم شروع کرده بودم از کلاس دوم دبستان به بعد هم داستان نویس شده بودم ولی الان دیگه قدرت این کار را ندارم...دوست دارم تمرین کنم...دوست دارم مطالعه کنم ...میخوام مهارت پیدا کنم میخوام بلد بشم بنویسم!حداقل ماهی یکبار روی یک روز کامل تمرکز کنم...

از همین حالا شروع میکنم:تمرین اول،دیروز مستانه

یادم رفت برای این تمرین حداقل نیاز،یک حافظه در حد معمولی هست...پس اول باید روی حافظه قراضه ام کار کنم!!

خب...

سلام مستانه 23ساله...ماشالله چقدر بزرگ شدی خانوم شدی!!! خوبی خانم دکتر؟ از اخرین پروژت چه خبر؟

تو یادت نیست ولی من میخوام یکی از روزای زندگی 3 سال پیشت را تعریف کنم دیروز را میگم اره!! دیروز 6مهر سال نود بود اون موقع که هنوز دانشجوی کارشناسی بودی اون موقع که هنوز خام بودی عزیز دلم!!!خوب گوش کن میخوام برات تعریف کنم!!

دیروز صبح گوشیت (راستی الان گوشیت چه مدلیه؟)  را برای ساعت 5.15 صبح کوک کردی ...زیـــــــــــــــنگ ساعت که زنگ زد پا شدی طبق معمول یه نماز نچسب خوندی(اره خجالتم داره...الان چی؟ هنوز همون طور میخونی؟)نمازت را که خوندی ساعتت را برای 6.30 کوک کردی رفتی به مامان هم گفتی حواست باشه 7.30 کلاس دارم اگه بیدار نشدم بیدارم کن! رفتی خوابیدی...خوابت هم نبرد،ساعتت که زنگ زد خاموشش کردی ولی همون جور دراز کشیده بودی که دیدی ساعت مامان طفلی هم داره زنگ میزنه پاشدی بری ساعتش را خاموش کنی که دیدی بلند شده!! دست و صورتت را شستی و 45 گرم نونت را داغ کردی و چاییت را به مقدار لازم شیرین کردی و صبحانت را خوردی(چیه توقع داری ریز ریز صبحانه خوردنت را برات بگم؟...ولی خیلی دوست دارم بدونم الانم حساب شده صبحانت را میخوری؟) رفتی اونجا!! و بعدش هم مسواک زدی!!

اون موقع که ارایش نمیکردی(الان چی؟)...ضد افتابت را زدی و لباست را پوشیدی و رفتی به سلامت!! از در فرعی بیمارستان که مخصوص پزشکی هاست رفتی که هم به دانشکدت نزدیکتره و نباید یه عالم بین اون همه ادم راه بری هم خلوته و دنج هم مسیر بیرونیش هم واست نزدیکتره(یادته چقدر اون نگهبانه اعصابت را خرد کرد که خانم تازه بخشنامه رسیده که فقط این در فقط مال پزشکیهاست !حالت را گرفت و مجبور شدی کلی بری اتاق کنترل تردد و ترافیک حراست و ازشون بخوای که به این نگهبانه بگن بابا گیر نده من راهم نصف میشه از این مسیر تا بالاخره رضایت و مجوز صادر شد!!! و تو حرصت از این میگرفت که اون به هیچکی گیر نمیداد چون اصلا از اون در کارت نگاه نمیکرد حتی به داداشت و چون تو حالش را گرفته بودی فقط به تو گیر میداد)

وقتی میخواستی از اون در کوچیکه بری تو(این دره خیلی ادم کم ازش رد میشه هیچکی غیر ماها از این در نمیره)خواستی مثل همیشه اخمات را بکشی تو هم و بری...ولی یه لحظه از خودت ناراحت شدی و گفتی این بیچاره هم وظیفش را انجام میده و توهم که حالش را جا اورده بودی ...اونم فقط قانون را برای تو اجرا کرده بود(اول رفتم مطمئن شدم که واقعا بهش دستور رسیده) البته فقط فقط برای تو!! به هر حال کار بدی نکرده!!! خسته شده بودم از بس که با اخم از جلوش رد شده بودم... تصمیم گرفتی بهش سلام کنی... یادته چقدر این تصمیم برات سخت بود یادته نمیخواستی غرورت را جلوش بشکنی یادته چطور تپش قلب گرفتی!!! اخر سر هم یک نفس عمیق کشیدی و بسم الله گفتی و رفتی داخل و بهش سلام کردی!! چقدررررررر راحت شدی که از این به بعد نیاز نیست جلوش قیافه بگیری!!!

میگم مستانه جون این طور که من دارم برات تعریف میکنم فکر کنم 24سالت تموم میشه ومن هنوز به شب نرسیدم!!

خب ساعت 7.25 دقیقه بود!! از اونجایی که خیلــــــــــــــــــــــــی اخلاق عجیب غریب و خاصی داری و اون روز ،جلسه اول درس برداشت از بناهای تاریخی بود یعنی نمیدونستی کلاست شمارش چنده و توهم که دوست نداری تنها بری روی برد نگاه کنی شماره کلاست را!!! زنگ زدی به فاضی و اون گفت دم سردردم و تو هم گفتی پس من نمیرم داخل و رفتی به طرفش!! بعدش دو تایی باهم رفتین دانشکده و شماره کلاس را دیدین...کلاس 207چقدر کوچیک بود البته همون روز استاد جا به جاش کرد جمعیت کلاس ما زیاد بود!!

ساعت 7.30 بود و از بچه ها فقط 5 نفر اومده بودن(کلاسای شیش ساعتمون را استادا خودشون از 8 شروع میکردن بچه ها هم فکر کردن این استاد هم همین طوره)ولی سر ساعت اومد!!

تو و فاضی دم در بودین اتفاقا دو تاییتون اون دختره را دیدین که داره روی برد دنبال کلاس میگرده!! ولی اصلا فکر نمیکردین که این....

واااااااااااااااای یادته چی کار کردی؟

دم در بودی ولی روت به کلاس بود و اون دختره نه بوقی نه سوتی از پشتت اومد تو کلاس...تو هم ندیدیش و اون بیچاره ریزه میزه را زیر گرفتی و رفتی روش!! بعد دیدی رفت پشت میز...به فاضی بلند گفتی این استاااااده؟

چقدر با کلاس و قرتی بود!! ولی خیلی خوش اخلاق...ما فقط سه تا سر کلاس بودیم مهدیه رفت اون دوتا پسره را صدا زد اومدن شدیم 5تا!!! گفتیم بچه ها 8 میان ...اونم رفت و گفت 8 میام!!

8 که اومد یک کم بچه ها اومدن !! گفت بریم کلاس 301!! از اونجایی که کلاس عملی بود و چون جلسه شنبه که با اون یکی استاده و تئوریشه هنوز برگذار نشده کاری نداشتیم و بعد از یک کم توضیح با اینکه کلاسش تا 13.30 بود 9 تموم شد!!

استاد بامزه ای نشون میداد جلسه اول!! اتافاقات بامزه ای هم افتاد ولی اگه بخوام اینا را واست بگم دیگه خیلـــــــــــی میشه پس تو هم روت را کم کن بچه!!!

فقط اینو بگم استاد داشت میگفت بنای تاریخی ای را که واسه برداشت انتخاب میکنید حواستون به رفت و امد و امنیتش باشه و مثال زد با اینکه باغ فتح اباد خیلی مورد خوبیه ولی اصلا مناسب نیست وبعضی بچه های ترم پیش که اونجا میرفتن کیلو کیلو موتور سوار دورشون میکرد!!

قسمت جالبش این بود که یکی از پسرا!!!!!!گفت استاد ما سعی خودمون را میکنیم  ازاینجاها انتخاب نکنیم!!!! من و فاضی از خنده مردیم من خواستم بهش بگم نترس تو برو من همرات میام مراقبت هستم برای اینکه یادت نره کی بود(ح-ط)!! خوبه که استاده هم همش نگاش به دخترا بود...

خلاصه کلاس تموم شد فاضی موند دانشگاه و تو رفتی خونه!!!

دیگه حوصله ندارم اینا را واست بگم فقط دایی بزرگت از تهران واسه کاری اومده بود اینجا که ظهر اومد خونه ما شب هم دوباره برگشت!

ساعت 1.30 کلاس داشتی ولی طبق معمول 2 شروع میشد!! ناهارخورشت الو بود تو هم که به شددددت بدت میاد قرمه سبزی قبل را خوردی با 6 قاشق برنجت(الان چقدر میخوری؟)

دوباره به خاطرافتاب داغ اینجا خودت را ضد افتاب مالی کردی رفتی!! دقت کردی توی همین چند روز شروع دانشگاه چقدر تیره شده پوستت دوباره!!وقتی پات را از در خونه میذاری بیرون یادت میاد دوباره فراموش کردی نقاب بخری!! حتی از پشت عینک هم افتابش مشخصه چقدر اذیت کنه!

عجب کار احمقانه ای کردی یادته؟ چقدر خودت و فاضی را علاف کردی!!! حساب کردی دیدی تا 1.45 به اون در کوچیکه نمیرسی(چون اون در 5شنبه ها 12.45 و روزای دیگه 13.45 میبنده)زنگ زدی به فاضی توی کتابخونه بود بهش گفتی چقدر منو دوست داری؟ اونم عجب زود گرفت ها!!! پرسید کجایی؟ خلاصه قرار شد تا اون در را نبستن فاضی از اون در بیاد بیرون و بیا بیرون بیمارستان که تا سر در را با هم قدم بزنیم!! ولی نمیدونم چرا اینقدر زود رسیدم در بیمارستان فکر کنم یک کم تند میرفتم به در داخل بیمارستان که به دانشگاه راه داره میرسیدم!!! ولی دیدم گفتم فاضی بیاد اونم تو راهه!! مجبورشدم اون پشت همش قدم بزنم و تو افتاب منتظر بمونم......چقدرررررررررر هم که بدت میاد از انتظار!! خلاصه اومد و با هم رفتین!!

خلاصه رفتین سر کلاس ...این کلاس هم به جای هفت و نیم،ساعت 6 تموم شد!!!

سر کلاس نمیدونم چرا ولی استادمون گفت خیلی ازاد در مورد هر موضوعی که میخواهید بنویسید....چه درباره موضوع طرح چه درباره مفهوم عملکرد فیزیکی و روانی و چه حتی در مورد خودتون بنویسید!!!

از حرفاش حدس زدم میخواد ببینه توی تعریفهامون چقدر از کلیشه ها استفاده میکنیم ذهنمون تا چه حد بازه و خلاق!!

عاشق این روشهای نوین اموزشیشم!!!

کلا با همه استادا فرق داره!!!ترم پیش هم مقدمات طراحی با خودش داشتی!! این ترم هم اول از همه اینو تو انتخاب واحد انتخاب کردی!!!

فقط خودش اومد اروم نوشته هامون را خوند... حالا توی ادامه مطلب نوشتم را میذارم که یادم بمونه وقتی خانم دکتر شدم بیینم بچه که بودم چه چیزایی برام سوال بود و برای خودم بخندم و حس الان استادم را بفهمم وقتی میخونش!!! اهای دکتر مستانه اون نوشته را برای الان تو میذارم!!!

دیگه اینکه یه کار خیلی زشت اون اکیپ کردن(چقدر هم ناراحت بودی که این اکیپ هم با شما کلاس دارن)

انگار نه انگار پسر سر کلاسه!! و اونا هم حواسشون به همه چی هست بااینکه روشون اون طرف باشه!!!

اقایون نخونند

.

.

.

سه تایی افتاده بودن سر اون یکی که لباس زیرش خراب شده که بدتر زدن سیمش را در اوردن...احمق ها گرفته بودنش دستشون و کر کرشون هوا بود!!! نه که پسرای ما افتاب مهتاب ندیدن نمیفهمن این سیم دست اینا چیه!!!

.

.

.

حالا اقایون بخونند

خسته شدی مستانه جان؟چیه یه چیز هم بدهکار شدیم؟ دارم واسه خودت مینویسم... حواست اینجا باشه... هنوز تموم نشده تازه شیش بعد از ظهره!!

کلاس که تموم شد هوا تاریک شده بود از پنجره بیرون را نگاه کردم اون دور دورا چقدر اسمون ناز و قشنگ بود!!! وقتی همه رفتن بیرون بدو دویدم بیرون فاضی هنوز داشت وسایلش را جمع میکرد...چراغا را خاموش کردم و دیدم نگهبان دانشکدمون* داره یکی یکی درها را قفل میکنه...منم در فاضی را بستم که بیاد قفلش کنه داشتم میخندیدم ودر میرفتم که نگهبانه گفت خسته نباشید گفتم خیلی ممنون همون طور که میخندیدم و داشتم در میرفتم و پرسید کسی که داخل کلاس نیست... خندم گرفت و دلم نیومد و گفتم چرا هست...

همون موقع فاضی پرید بیرون نگهبانه خندید بهش و گفت زندانی شده بودی!! هیچکی دیگه تو دانشکده نبود منم با خیال راحت دویدم و از دستش فرار کردم...اونم دنبالم!!! بالاخره وایسادم و باهم رفتیم!!

(دقت کردی مستانه جان یه جا مخاطبم تو میشی و برای تو میگم یه جا مخاطبم خودم هستم و برای خودم میگم...هر دو تاشون که مستانست اشکال داره؟)

وقتی هم رسیدم خونه والیبال نیمه نهایی ایران و کره جنوبی بود!! درها و پنجره ها را بستم و کولر را روشن کردم و نشستم پای والیبال و با خیال راحت فقط جیغ زدم وایران ایران کردم و دست زدم...گلوم پاره شد بس جیغ زدم و وقتی کره ای ها میخواستن سرویس بزنن هوووووووووووووو کشیدم!!!

مامانم بیرون بود وقتی اومد خونه گفت بچه همسایه ها را کر کردی!!! اخر هم به خاطر تشویقای من ایران 3 به 1 برد!!! امشب هم فیناله ایشالله میبرن!!!

بعدش هم شام ... مامانم را نشوندم و التماس کردم که دو صفحه درس بخون!! وخودم رفتم خوابیدم

رفتم واسه مامانم از کتابخونه دانشگاه کتاب گرفتم که برای ارشد بخونه ... ولی همش میگه من نمیرسم وقت ندارم از من گذشته...میگه اگه تو یه کم کمکم کنی میخونم...ولی من ...

بهش میگم تو بخون ولی به جای یک سال دو سال بخون برو امتحان بده!!!! اینجوری مشکل وقت هم نداری!!

اخه دلم براش میسوزه....نمیخوام ارزو به دل بمونه...خیلی درس خوندن را دوست داشت... قبلا یه بار امتحان داده بود قبول هم شده بود ولی چون بچه کوچیک داشته نرفته... دلم نمیخواد همیشه با حسرت بگه اگه ادامه داده بودم مث داداشم الان ازمایشگاه داشتم... عااااشق رشتش بوده(علوم ازمایشگاهی)الانم برای گرایش خون شناسی براش کتاب گرفتم... این را هم خیلی دوست داره

 

مستانه جون 23 ساله مامان الان چیکار کرده؟ خوند؟ قبول شد؟

*: دانشکده ما نگهبان داره باورتون میشه؟دانشجوهای دیگه را راه نمیدن... دوست داداشم کلی حرصش گرفته بود و داشت میترکید به داداشم میگفت من اتاق تشریح پزشکی ها را با دوستم رفتم ولی منو توی دانشکده هنر راه نمیدن!!!!!

بچه ها میگن چون دخترای ما خیلی...پسرای دانشگاه چمرانی میومدن اینجا و... نمیدونم والله ما چرا اینجوری هستیم

البته من خودم فکر میکنم چون تو دانشکدمون همش ژوژمانه واسه اینه که کسی نیاد خراب کنه... در ضمن وسایل ما همش اونجا پلاسه هم کارامونه که باید سالم بمونه واسه تحویل هم بعضی از وسایلمونه که قیمتاشون بالاست!!  بهترکه نگهبان داره... پشت دانشکدمون فضای خالیست... ترم اول ما اونجا دیوار چینی داشتیم... نامردا نذاشتن دو روز بمونه خرابش کردن... حالا توی دانشکده هم پر از ماکت و... است

خلاصه اینم از دیروز ما!!!

الانم برم اون نوشته کلاس را توی ادامه مطلب بزنم شما نمیخواد برین بخونین مال خودمه


... ادامه مطلب