عروسک مستانه
۱۳٩٠/۸/٢٦
یه روز خاص ... نظرات() 

فردا برای اولین بار میخوام چادر بپوشم...میخوام با چادر برم دانشگاه....

میترسم....خیلی....

 

پ.ن:اقا مردم...چقدر سخت بود!! چادرم عادی بود و من همیشه کولی میپوشم...ولی امروز یک کیف دستی برداشتم...نصف وسایلم را فاکتور گرفتم و بقیه را چپووووندم توش!! دستم شکست ...عادت ندارم

بعدش هم از پله ها میخواستم برم بالا ازاین ور جمع میکردم اون طرف میرفت زیر پام از اون ور...!مقنعه ام یک کم گشاد میزد حالا بدتر این هی میکشیدش پایین..

خلاصه رفتیم سر کلاس و نگاههای متعجب!! پسره همون طور خیره مونده ...

خلاصه پختیم و مردیم  کلاسمون هم 8 تا 1 طول میکشید و و و و و و و و و و اخر سر درش اوردم تا کردم گذاشتم تو کیفمنیشخند

تجربه جالبی بودخنده

۱۳٩٠/۸/٢٢
نشونه ... نظرات() 

چندسال پیش توی جاده های شمال بودیم حالا دقیق یادم نیست کجا میرفتیم ولی اینقدر میدونم که اگه شمال را به دوقسمت شرق و غرب تقسیم کنیم ما طرفای غرب بودیم.یادمه توی راه بحثی سر امامزاده شد و من گفتم من اصلا این امامزاده ها را قبول ندارم صحت و سقمشون معلوم نیست این همه ادم بزرگ چه دلیلی داره ادم بره پیش اینها...و رفتن توی این امامزاده ها واسه دعا و حاجت بی فایدست و کاری نمیکنن یا از دستشون بر نمیاد...این گذشت...

شب بود بابای من چشاش را عمل کرده بود و رانندگی تو شب واسش سخت بود ما هم 4 تا بودیم مامان که تو جاده دوست نداشت رانندگی کنه اون موقع ما هم گواهینامه نداشتیم(نه که الانش خیلی میشینم پشت رول!!متنفررر شدم از هرچی رانندگیه) در نتیجه بابا مجبور بود خودش ادامه بده... بارون شدیـــــــــــــــــــــد میبارید و تو راه چند نفر را دیدیم که یه مقوا گرفته بودن دستشون و ویلا ویلا میکردن یکی دو تا را دیدیم یک اتاق کلنگی بود و...نرفتیم و گفتیم میریم جلوتر و یه جا پیدا میکنیم بابا پیچید تو یه فرعی ظلمات بود و انبوه درختان و ماشین هم خیلی کم رد میشد بارون هم که شدید بابا هم با دید مشکل داشت و ماهم که تقریبا گم شده بودیم خیلی فضای وحشتناکی بود من که سیخ نشسته بودم و 4 چشمی همه جا را میپاییدم توی اون تاریکی چشام داشت از حدقه در می اومد بس که با ترس و دقت همه جارا دید میزدم واسه پیدا کردن یه راه فرار!!

حالا یادم نیست یه بشر دیدیم یا تابلویی دیدیم که این نزدیکی ها باید مسجد باشه، دنبالش گشتیم که حداقل نمازمون را بخونیم هر چی گشتیم چیزی نیافتیم

رفتیم و رفتیم تا بالاخره نور یه جایی خودنمایی کرد

واقعا بیش از این بابا نمیتونست بره توی این شرایط این نور یه روزنه امید بود...

رفتیم داخل محوطش...واسه من مثل بهشت بود با صفا بود و پر از صمیمیت و ارامش....بزرگ بود و قشنگ!!! نماز که خوندیم اون اقاهه گفت میتونین اینجا بمونین!!

اون شب نه تنها ما را بلکه چند تا خانواده تو راه مونده دیگه را هم تو خونش جای داد...

اونجا یک امامزاده بود....

دور تا دورش اتاق بود واسه مسافرا...

شک نداشتم این یه معجزست یه نشونه که خدا فقط فقط واسه من داده...بغض داشتم اون شب...شرم داشتم اون شب..

این نشونه به قدری واسه من ارزشمند و شیرینه که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه هنوز یادم میاد لذت میبرم و خیلی دلتنگ اونجام!! خیلی دوست دارم دوباره برم پیشش.هرچند بعدا وقتی فکر میکردیم میدیدیم چقدر شب اونجا ترسناک بود فکر کن شب میخواستی بری دستشویی بایست زیر شرشر بارون توی یه نور کم و از کنار یه عااالمه قبر!! بری ولی خدا ارامشی داده بود که من ترسو اصلا نمیترسیدم!!

سختی هایی داشت ولی این نشونه از طرف خدا لذتش بیش از این حرفا بود

نه تنها اون شب بلکه فرداش هم ما را تو خونش پناه داد...صبح دو روز بعدش وقتی هوا روشن شد و بارون قطع شد و خواستیم حرکت کنیم نمیتونستم دل بکنم بغضی تو دلم بود که الانم هست

ارتباط قلبی و عمیقی برقرار کرده بودم باهاش!!

خدا کنه بتونم دوباره برم اونجا البته این بار برای زیارت و احوال پرسی و دعا و مناجات!!

کاشکی بلد بودیم کجا رفتیم...اخه ما که اون شب گم شده بودیم

فکر کنم از نوادگان برادر امام رضا بودن!!

یادگاری:اینها را ساعت 4.15 توی کلاس تاریخ صدر اسلام نوشتم/شنبه21ابان

سوال:اهای شمالی ها ما کجا رفتیم؟


... ادامه مطلب