عروسک مستانه
۱۳٩۱/۱٢/۱٠
حق ... نظرات() 

مادربزرگی که رفت...

 

 

دیگه مادربزرگ ندارم...

۱۳٩۱/۱٢/٧
به نزدیکی مرگ ... نظرات() 

سلام

از این همه نبودنم خجالت میکشم....راستش همین الانشم قاچاقی اومدم و نگاهم بی اختیار دقیقه به دقیقه به ساعت لپ تاپ زوم میشه، هم این استرس و عجله ،هم مدتی دور بودنم از نوشتن، و اشفتگی افکارم و انبوه حرفای نا گفته ، باعث میشن نتونم فکرمو متمرکز کنم...امیدوارم اونقدرها چرند ننویسم که به نبودنم راضی شین...

دوست دارم خیلی حرفا بزنم از نرگسی خاله که روز به روز داره شیرین زبونتر و بزرگتر میشه و من فرصت ثبت خاطرات و تیکه های با مزشو ندارم!یا از نی نی جون در راه! از درس و مشقم که کل زندگیمو تحت سلطه خودش قرار داده و کاراش تمومی نداره....(دلم لک زده واسه یه شب زود خوابین و اروم خوابیدن،دلم لک زده واسه یه مهمونی ! داداشم یه ماهه که میگه بابا یه شب بیایید خونه ما و من همیشه بهانه ای واسه نرفتن دارم حالا از دو هفته قبل برای اخرای اسفند ازم وقت گرفته!!خودمو که میبینم یاد رئیسای نا یافتنی ادارات میفتم! تقریبا یه ماهه که یه شبانه روز تنها خونه نبودم  دو شب در میون یا دوستم خونه ما بود یا من خونه اونا) از اتفاقات تلخ و شیرین بگم از مرگ و میر ها و عروسی ها و تولدها؟!! یا از برنامه های دست نیافتنی ام...از ارزوهام و حس و حال این روزهام... از عاشق شدن و فارغ شدن و تنفر؟... اخه من چی بگم؟؟!!

این جور وقتاست که فکرمو از همه چیز خالی میکنم و شروع میکنم به نوشتن... هرچی باداباد...میپرم از این شاخه به اون شاخه ...از اولین حرفی که خودش پرید بیرون شروع میکنم

 

بسم الله...

 

افسرده یا مجنون؟

پزشک های متخصص بی سواد یا بیماران  بی صبر و حوصله؟

حدود یه ماه پیش تحویل پروژه یکی از درسامون بود، شبو درست نخوابیده بودم و خب خیلی عادی و مث اغلب روزا سردرد  تشریف داشتم و خب طبق روال معمول هم بدنم یخ کرده بود و حالت تهوع داشتم...ساعت 4 بعد از ظهر باید برای تحویل پروژه میرفتم، یه اب قند خوردم پنج دقیقه روی زمین دراز کشیدم یه کم که سر حال تر شدم پا شدم که برم ،مامانم خواست منو برسونه که باز او هم طبق عادت همیشه حالش خوب نبود.قبول نکردم و گفتم حالم خوبه....این حالتها و سردردها دیگه برام شکلاته!خودم راهی شدم...خونمون به دانشگاه نزدیکه بیست دقیقه پیاده راهه!!

 

این بیست دقیقه راه اولی را نمیدونم چقدر تو راه بودم فقط میدونم به هر بدبختی بود کشان کشان خودم میبردم سمت دانشگاه ... نفسهای عمیق میکشیدم تا حس تهوع ام کمتر شه و تمام راه تو سرم زمزمه میکردم راهتو ادامه بده تو فقط سردردی یه چیز خیلی عادی که بارها و بارها به اندازه سه چهارم روزهای زندگیت تجربه کردی هیچ وقت به اندازه اون روز به رسیدن فکر نمیکردم اینکه میتونم خودمو به سردر برسونم یا نه...تمام مدت توی راه نگاهم به مناره های مسجد دانشگاه بود...ای خدا ...هر چی میرفتم دورتر میشدم...به قدری یخ کرده بودم که احساس میکردم توی یه وان یخ دارم قدم بر میدارم هر چی زمان بیشتر میگذشت دمای بدنم پایینتر و لرزش اندامم بیشتر میشد و سرعتم کمتر و کمتر! اب به گلویم میرسید و سعی میکردم با نفسهای عمیق حالت تهوعم را کم ترکنم. ... چه خوب حس کردم قدرت خدا را ضعف خودم را و نزدیکی مرگ را!! توی اون راه کوتاه و همیشگی پاهای بی نایم را فقط به امید رسیدن به مقصد با تمام وجود و انرژی به جلو میبردم...

بالاخره به سردر دانشگاه میرسم.حس امنیت پیدا میکنم...یک محیط امن که میتونه در صورت هر گونه اتفاقی به دادم برسه!!داخل که شدم پرنده هم پر نمیزد...اخه فرجه امتحانها بود... مسیر پنج  شیش دقیقه ای سردر تا دانشکده معماری را با دست گرفتن به دیوارها میرفتم وسط راه چند باری خودمو انداختم روی دیوار و به کمک دیوار نشستم و دوباره به همت دیوار پا میشدم و میرفتم تا بالاخره بعد از یه ربع رسیدم دانشکده...اخرای راه ضربان قلب گرفته بودم و هس هس میزدم نفس کشیدنم سخت شده بود .از در دانشکده تا اولین صندلی فقط پنج شیش قدم راهه.در را که باز کردم دیگه نمیتونستم راه برم چند بار میخواستم خودم را از تمام فشارهایی که دارم به خودم میارم رها کنم و ولو شم رو زمین...اشکام داشت اروم اروم میریخت باز هم دست به دیوار خودمو کشوندم و رسوندم به صندلیها و پرت شدم روشون ...تمام اجزای صورتم تماااام سلولای صورتم میلرزید لبام کنترلشون به دست من نبود...

همون موقع دوستم زنگ میزنه نزدیک دانشکده بود میخواست ببینه من کجام !!فکمو میگیرم که نلرزه جواب تلفنشو با خونسردی تمام و صدایی اروم میدم...دو دقیقه بعد میرسه دانشکده...منم اشکای ارومم تبدیل به هق هق و هس هس شده بود ...فاضی(دوستم) با لب خندون وارد میشه همین که میاد کنارم دیگه همه چی تموم میشه دیگه جونم تموم میشه و میفتم روی دستای فاضی...توان نگهداشتنمو نداشت...همه بچه ها هم بالا بودن...داد میزنه و به یکی از بچه ها میگه که بیاد کمکش... دورم جمع شدن  و خوابوندنم روی صندلیها...حالت نیمه تشنجم همه را ترسوند و زنگ زدن اورژانس ....نیمه هوشیار بودم گفتم زنگ نزنین من الان خوب میشم ولی کسی گوش نمیداد اورژانس اومد و با دیدن حالم سریع بردنم بیمارستان...هر از گاهی میزدن روی پیشونیم وسط دو ابروم.سرم بهم وصل کردن و به بیمارستان که رسیدیم امپول و معاینه و....

توی راه فاضی زنگ میزنه به بابام که بیان...تا مامانم اومد یه اپسیلون بهتر شدم الهی بمیرم با اون حالش...وقتی قبل از اینکه منو ببینه از در که وارد شد پرسید بچم چطوره بیهوشه؟پرستاره هم گفت ما هیچی  نمیدونیم ،حرف که نمیزنه...(حرفاشونو میشنیدم)همون لحظه هم مامانم با دیدن چشای بسته من و سرم و دستگاه و سیمهای وصل شده بهم ،با صدای لرزون گفت ...خدا مرگم بده و شل شد روی تختم....تماااام جون نداشتمو به کار گرفتم تمااااام نفسمو به کار گرفتم تا بتونم به مامان بگم که من خوبم با صدایی از ته چاه و زار گفتم خوبم مامان خوبم خوبم...تا کمی ارومتر شه!! پرستاره هم به مامان گفت شما که خودتون حالتون بدتره!!دلم میخواست گردن پرستاره را بزنم...من که هیچیم نبود ...حتی اگرم بود اخه ادم اینجوری میگه؟!!...

 

این وسط هم از سوابق من پرسیدن و با شنیدن میگرن داشتنمو تکرار یه دفعه مشابه این حالت، و تحت درمان نبونم دیواری کوتاه تر از دیوار مامان دلسوز و همیشه نگرانم پیدا نکردن و دعواش کردن که چرا سهل انگاری کردین و میگرنش تحت کنترل نیست که حالا برسه به این مرحله و تشنج و...در حالی که من به نظر خودم طورخاصیم نبود، کدوم تشنج؟!!

خلاصه دو تا امپول هم زدن و بعد از چند ساعت حالم خوب شد..

چه حسن هایی داشت ...وقتی زن داداشم بی خبراز ماجرا برای عیادت یه بیمار میاد همون بیمارستان و بعدا برام تعریف میکنه که داداش مجردم که راهش هم نداده بودن تو اورژانس داشته پشت در واسه هیچی نشدن خواهرش گریه میکرده و با دیدن حس و حال مامان و بابام و خانوادم و دوست خوبم که تا کامل مرخص نشدن من پشت در بیرونی اورژانس(چون با اومدن مامان و بابام اون را هم دیگه راه ندادن)منتظر من ایستاده بود فهمیدم چقدر هستن کسایی که واقعا دوستم دارن و من هم عاشقشونم.چه لذتی داشت احوال جویی هم کلاسیهام....چقده هم خوبن!

و چقدر "مرگ نزدیک است" چه راحت میشه توی یه روز معمولی توی یه مسیر عادی وهمیشگی واسه همیشه رفت...ساده تر از اونی که فکر میکنی!

 

از پیامدهای این اتفاق "شکستن گوشیم بود!!!!" وقتی منو میذارن روی برانکارد گوشیم که تو جیب پالتوم بوده و وقتی دسته برانکارد را میارن بالا گوشیم از وسط...  :( ومن الان گوشی قدیمیم دستمه که با اولین زنگ خاموش میشه!! منتظرم تا وعدشون عملی شه و قیمت گوشی بیاد پایینتر تو این گروووونی تا برم یه گوشی بخرم

 

بعد ازاین اتفاق و دعوا کردن و تاکید دکتر اورژانس برای رفتنم پیش متخصص، داییم که داروسازه با اشنابازی و... برام سریع یه وقت از متخصص مغز و اعصاب گرفت، رفتم و اون ،نوار مغز ازم گرفت و معاینه کرد و سوالایی پرسید و گفت نوار مغزت هم اینو نشون میده که میگرن داری و خیلی حاد نیست و یه سری توصیه کرد و قرص برام تجویز کرد...بهم گفت یکی از این قرصا ممکنه اولش با خوردنش سر انگشتات گز گز کنه و...که عادیه!

از در که اومدم بیرون(همراهی را راه ندادن) مامانم از روی صندلی اتاق انتظار پا شد اومد طرفم تو چشاش استرس و غم موج میزد دلم یه جوری شد...گفتم دیدی طوریم نبود ....اشتباه شنید ...نزدیک بود زبونم لال سکته کنه....

خلاصه ،جونم براتون بگه ما اولین قرص را خوردیم و....به حالت دیوانگی رسیدم...شب که اصلا خواب نرفتم اخرش که خواب رفتم همش کابوس دیدم بعدشم که بیدار بودم خیلی پریشون بودم نه تنها انگشتام بلکه تمام دست و پاهام کلا بی حس بود !! و سوزن و سوزن میشد...یخ کرده بودم و ضربانم بالا رفته بود...بدنم یه کم درد گرفت و چشام تارمیدید و پوستم شروع کرد به خارش و تورم و دستام قرمز شد و زیر چشم باد کرد واز لحاظ روانی هم داشتم به جنون میرسیدم و...و.......و... .

رفتم کاغذای قرص را خوندم دو صفحه پشت و رو عوارض داده بود!!!!

فکر کن من برای سردرد رفته بودم دکتر از عوارضش " سردرد " بود!

یه کم از عوارضش که یادمه : سردرد – خفگی! - گرفتن عضلات-  مشکلات قلبی عروقی- مشکلات کلیه و مثانه- گز گز کردن انگشتان- مشکلات بینایی- استرس و اضطراب- توهم – خود زنی- خود کشی!!! لرزش دست - کهیر – سوزش و خارش- اسهال و مشکلات گوارش و و و و و یه عالمه عوارض

به داییم نشون دادم گفت نخور....اخه نوشته بود در صورت بروز عوارض الرژی زا سریعا مصرف دارو را قطع کنید!!!

حالا این قرص چی بود!!قرص ضد افسردگی!!!!اخه با یه سوال که من شب چه جوری میخوابم و جواب من که وقتی استرس دارم ، بد. و در موارد عادی هم خیلی زود خواب نمیرم ،اخه این نشون دهنده افسردگیه؟؟؟؟

میدونین که قرصای اعصاب و روان و خیلی از قرصها دو هفته اول تاثیر معکوس دارند...حالا تصور کنین من هم تاثیر معکوس اون قرصه را اون روز تجربه کردم هم عوارض جانبی را!!! به معنای واقعی داشتم به جنون میرسیدم!!!

خلاصه قرصا را گذاشتم کنار و به خاطر فشار درسها هنوز هم نتونستم با دکترم صحبت کنم....و در نهایت بیست هزار تومن پول ویزیت و پنجاه هزار تومن پول نوار مغز و نزدیک چهل هزار تومن پول قرصا هیچی شد و من همچنان همان استامینوفن 325 دوست داشتنی خودمان را میخورم

من خودم بسیار تا بسیار از حالات خودم مطلعم میدونم چه نوع هوایی چه دمایی چه حالت روانی و چه غذا و چه بو و....باعث سردردم میشه و دقیقا هم میدونم باید چی بخورم و چی کار کنم این جور مواقع!! حتی میدونم کدوم مسکنها برام خوبن و کدومها دردمو تشدید میکنه!!بالاخره از وقتی که یادم میاد تو هفته این درد را به طور میانگین دو بار تجربه میکردم!!

اخه دکتر رفتن داشت؟؟

 

 

من خیلی از سردردم راضیم.نمیدونم گفتم براتون یا نه ...حالا تکرارش ضرری نداره از وقتی که یه حدیث شنیدم که تحمل سه درد : سردرد، چشم درد و دندون درد باعث امرزش گناهان میشه خیلی کیف کردم اینجوری من بعضی وقتا هر روز پاک و مطهر میشم:))

اونم بعضی وقتا سوبلکس!! :)) اخه وقتی سردرد بشم خب اغلب چشم درد هم میشم و گاهی به فک ودندون هم میرسه.

 

البته از وقتی راضی شدم سردردام کمتر شده:(

 

اینقده حرف دارم که نگووووو...ولی این پستم طولانی شد و من بیچاره سه ساعت از وقتم پای نوشتن این چرندیات رفت!!

کلام اخر:خوشحالم که دوستای مجازی گلی مث شماها دارم...خیلی دوستون دارم

تو این مدت بعضی را هم ناراحت کردم...منو ببخشین

فعلا