عروسک مستانه
۱۳٩۱/٥/۱٧
یه التماس دعای جانانه ... نظرات() 

با تمام وجود و با تمام سکوتم دارم فریاد میزنم و دعا می طلبم....این شبهای قدر من و خواسته من را فراموش نکنید....

از خودش بخوایین... از مولا بخوایین یه عاشق به عاشقای خودش اضافه کنه...یه عاشق نه یه دروغگو مث من...با نهایت اخلاص و با اشک ازش بخواین...

یا علی عاشقش کن...شیعه اش کن

 

این روزها عجب که هر وقت اسم تو میاد تنم میلرزه...یا علی

۱۳٩۱/٥/۱٧
عکس من و عشقم :)) ... نظرات() 
۱۳٩۱/٥/۱٧
خودت و خودم مبارکه ... نظرات() 

دیروز تولد قمریم بود...

هفدهم رمضان

تولدم مبارک

و باز با تاخیر:

نرگسی خاله دوساله شدنت مبارک گلم . شاید بعدا برات قشنگ باشه که بدونی یه زمانی چه چیزا برات بی ارزش بوده و چه چیزا برات قشنگ...اون شب وقتی از بابایی(خودش میدونه...واس شما میگم :بابابزرگ) لباس گرفتی کلی ذوق کردی و مث همه چیزای دیگه بغلش کردی و از خودت جداش نمیکردی همش میگفتی :  بتوشم ...بباسم بتوشم(لباسمو بپوشم)

ولی وقتی بابایی اون کادو شکلاتی را داد دستت و تو هم دادی من تا برات بازش کنم خیلی جالب بود با چه هیجانی و شوقی منتظر باز شدنش بودی وقتی باز شد و دیدی یه تیکه کاغذه...یک کم هاج و واج نیگاش کردی و بعد اخم کردی و انداختی و رفتیش....در حالی که 5برابر اون لباست ارزش داشت!!!خیلی برام جالب بود...یعنی یه زمانی ما هم پول برامون بی ارزش بود؟ مینداختیمش و رد میشدیم؟

یه عکس از جیگرم تو پست خصوصی بعدی...

خودم خجالت دارم میکشم....یه جورایی بد بلاییم میشه پست کوتاه بدم