عروسک مستانه
۱۳٩٢/۱۱/٢٤
شاخ غول ... نظرات() 

فردا دارم میرم گاو بازی!

ولی به جا گاو غول داره!...به صورت ازمایشی دارم میرم شاخ غول رو بشکنم!

 

 

+دلم میخواد سال دیگه که به صورت واقعی وارد نبرد میشم اینقدر خونده باشم که شب از استرس تب خال بزنم:)

هر چند دیروز زدم!!تعجب

۱۳٩٢/۱۱/۱٧
تست MBTI ... نظرات() 

با توجه به این تسته من اینم: INFP

Introvert: 44%      iNtuitive:38%     Feeling:50%     Perceiving:33%       

 

  خودم میدونستم!...فقط فک نمیکردم درصدام این طوری باشه!

خوبه آدم اطرافیانشو دقیق بشناسه تا بتونه حد ارتباط یا نوع ارتباطشو شناسایی کنه!

کاشکی میشد از این جور تست ها از خواستگارا هم پرسید:)

اینم لینکش:

http://www.humanmetrics.com/cgi-win/JTypes1.htm

 

 

 

اینها مشخصات دوست چهارساله دانشگامه!!

extrovert:44%         sensing:50%         thinking:38%           judging:33%

 

  ما یه نقطه مشترک نداریم حتی!!

خدایا صبرم را شکر !! اخه من چطور این کروکدیل را 4 سااال تحمل کردم!!

(البته اونم بی چشم و روست میگه من چطور هنوز زندم؟! چش سفید:) )

میشه گفت کاملا مکمل همیم! و باید اعتراف کنم کارای گروهیمون معمولا بهترین میشه!....یعنی این تفاوتها را اگه بشه مدیریت کرد و دیوونه نشد ...نتیجه خوبی بیرون میده!

ولی خیلی سخته ...اونم دو تا ادم غد! که غرورشون و همین تفاوتهاشون اجازه نمیداد پیشنهاد اون یکی را تو کارها قبول کنن!...و اینقدر تو سر کله هم میزدن و اتود میزدند تا بالاخره اونی بشه که هردوشون قبول دارن!و انصافا هم خوب میشد و دو سلیقه متفاوت را ارضا میکرد!

یادمه حتی ترم اول با اینکه رودربایستی هم با هم داشتیم سر یه کار کوچیک درست کردن پوستر چقدر دعوا کردیم و من گریه هم کردم! :))... نتیجش پوستری شد که استادمون ازمون خواست تا به اون کلاسی ها هم نشون بدیم تا یاد بگیرن:))...ولی نمیدونست یاد گرفتنی نیست....اصن بد اموزی داره!...این کار نتیجه گیسوانی بود که در چنگال همگروهی کروکدیل، حین گیس و گیس کشی جا مانده بود!

 

+ کروکدیل: انسانیست سخت بی احساس!


 درونگرا: Introvert

برون گرا:extrovert

شهودی:intuitive

منظور کسیه که از راه دقت و حواس پنجگانه توجه میکنه...از راه مادی:sencing

احساسی و احساس گرا:feeling

منطقی و عقل گرا:thinking

ادراک(ادراک محور):perceiving

قضاوت(قضاوت محور):judging

 

شعرا مث حافظ شهودی بودن!(غیر مادی)

ادراک محورم که میشه کسایی که در مقابل یه رویداد و محیط قدری منفعل هستن و سریع قضاوت نمیکنن

به عبارتی گفته میشه اگه کسایی را که جاجینگ نیستن را برای قضاوت ببرن جان به جان افرین تسلیم میکند:)

 

+ حالا برین تحقیق کنین ببینین چطور باید با من رفتار کنید که خدااایی نکرده دلخور نشم:))

 

 

 

 

۱۳٩٢/۱۱/۱٧
رقابت احمقانه ... نظرات() 

وقتی میبینی اون که میگن دوستته*، یه پله ازت جلو زده،تو
هم با تمام حسادتت ،با اینکه میتونی بکشیش پایین ، به زور و بیشتر هولش میدی که
بالاتر بره،و خودت این پایین داری در جا میزنی، خب این در جا زدنه بالاخره یه روز عقده میشه و از یه جایی میزنه بیرون!

وقتی میبینی موهات موخوره گرفته و باید تهشون رو از بدنشون جدا کنی، ولی
این کار رو نمیکنی چون این یه اپسیلون سانتی هم که موهات از اون دوسته بلندتره را
از دست میدی و باز عقب میفتی!....به این میگن یه رقابت احمقانه!...درست می
فرمایم؟؟!:))

+*دوست خوب اونیه که همیشه ازت پایینتر باشه!که وقتی نگاش میکنی به خودت ببالی!عینک

+هر از گاهی در کار خودم و خدا میمونم!اونقدر که واسه دوستم بالا و
پایین میپرم و تشویق و کمکش میکنم که هر روز بالاتر بره و اوج بگیره ، اگه واسه
خودم دل سوزونده بودم الان استاد شماره یک معماری دانشگاه ام ای تی بودم!خیال باطل

حکما این قطعه حسادتی که خدا واسه ما کار گذاشته نقص فنی داره! مث معدم که گشاد دوخته برام و هر چی توش میریزم پر نمیشه!خوشمزهنیشخند....نمیدونم حالا گارانتی و بیمه داره یا نه!

+یه چیزی هم کشف کردم تااازه! ما تو کانون زبانمون سه تا استاد مرد
داشتیم که هر کدوم قد شونصد تا مرد سیـــــــــبیــــــــــــل داشتن! میگفتن یَــــک
رقابت حیثیتیه بینشون!...حالا میفهمم اونا هم یه جا تو زندگیشون عقده کرده بودن
بیچاره هااا:))

۱۳٩٢/۱۱/۱٧
کنکـــــــــور....پر! ... نظرات() 

دیدم حیفه از این اتفاق عظیم تاریخی ننویسم...تنها کاری که من امسال
واسه کنکور کرده بودم این بود که این دیکشنری 504 را دو سه باری دوره کرده بود.
اونم چون رو گوشیم بود و من شبا که خوابم نمیبرد میخوندمش تا زودتر بخوابم:)

ولی با این حال استرس و دغدغه داشتم، دغدغه اینکه:

ـــ مداد ندارم

ـــ چی جا مدادی بردارم همرام؟ اونکه کثیف و پر چرکه...اون یکی زیپش
پریده...اونم ببرم مسخرم میکنن و...

ـــ اگه دوباره دست شوییم بگیره چی ؟:))   (داستانها دارد:) )

ـــ امسال هم فقط بیسکوییت خشکو میدن یا ابمیوه هم میدن؟ سر جلسه
بخورمش یا بیارمش بیرون ترتیبشو بدم!

ـــ اگه به ترتیب معدل بچینن ، نکنه بیفتم اخرای سالن...ابروم
بره...دیگه کلا اعتماد به نفسمو از دست میدم و نابود میشم!

ـــ موبایلمو چیکار کنم چار ساعت برم تو صف و بدمش امانت؟! یا جاسازیش
کنم همراه خودم ببرمش!؟

ـــ اصن چی بپوشم؟!

ـــ تا اخر ساعت بشینم یا زودتر پا شم؟..چه ساعتی بگم بیان دنبالم؟!

ـــ ده بیست سی چل کنم...یا چشم بسته گزینه ها را بزنم؟

....

خلاصه اینکه دوست داشتم همین هفته کنکوره را میدادم!

 

+ یه حس خبیثانه ای تو دلم دوست داره سال دیگه هم همین اتفاق بیفته و
شهرهای شمالی و غربی برن زیر برف و کنکور را بندازن عقب بعد دوباره اینها در نیان
از تو برف ...دوباره بندازن عقب...دوباره اینها نتونن بیان...دیگه سازمان سنجش بگه
دیگه عقبتر نمیندازیم...مام خوشحال بریم سر جلسه در حالی که نصف رقبا تو خونه
زندونی ان و از دور خارج شدن:))

۱۳٩٢/۱۱/۱۳
16! ... نظرات() 

الان داشتم نگاه میکردم دیدم از مرداد که نبودم...بعد از چار ماه و نیم اومدم از 24 دی تا 13بهمن هنوز یک ماه نشده، 16 تا پست گذاشتم!موندم این مدت چطور خودمو نگه داشتم!؟

ولی باید اعتراف کنم...این همه مدت نبودنم واسه این نبود که بخوام برگردم! هر روز میومدم میرفتم حذف موقت کنم این پرشن بلاگ هوچی نمیذاشت!

نمیخواستم حذف دائم کنم چون برام 4 سال دفتر خاطرات بوده..دیگه دوست نداشتم این یکی را هم نابود کنم!می خواستم باشه...ولی فقط برای خودم!

اما حذف موقت هم نمیشد لعنتی! هرچی این حذف موقت را کلیک میکردم...کلیلک ...اینتر ....اینتر...کلیک...محکممم ...اروم...با فوووش با التماااس! چشم باز ...چشم بسته! قایده نداشت ! حذف نمیشد:| این شد که شکست خوردم و الان در خدمتتونم:))

۱۳٩٢/۱۱/۱۳
آفتابه چی! ... نظرات() 

چرا عاقل کند کاری    که در اخر به ناچاری

دمش قیچی شود از ته    رود در کنج انباری

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به قول ریحانه!

اصولا، عموما، اغلب، این ریختیم که:

کسی را بی نصیب از سزای کار زشتش نمیذارم!

کمتر پیش میاد که به خاطر یه موضوعی و نگفتن حرفم، خودمو بخورم! یعنی
اگه بخوام خودم رو هم بخورم، قبلش طرف را به عنوان پیش غذا قورت میدم!

گاهی هم که میخواهیم به جای یارو ، عصبانیت را قورت بدیم اخرش میشه
این!...همون گربه را دم حجله کشتن بهتره والا!

ترمی که گذشت، کمتر روزی رو تو خونه تنها بودم! اصن یا خونه نبودم و
خونه دوستم بودم یا دانشگاه...یا اگه خونه بودم تنها نبودم ، دوستم اینجا بود! وقت
نوشتن مشقام را هم نداشتم...! چه برسه به کارای متفرقه!...هر وقت که میدمش استرسم میگرفت!حتی شده بود چند شبی کابوس هم براش دیدم...اینقدر واسم بزرگ شده بود و تبدیل شده بود به یه دغدغه و هیولا!

سنتور را میگم!

مسخرست واقعا ...چیزی را که من برای علاقه و سرگرمی و ارامش روح
انتخاب کرده بودم شده بود سوهان روح!...خودم به شخصه ادم استرسی ای هستم و همینکه باید یه درسی را اماده کنم و برم پس بدم استرس دارم! حالا اضافه شدن گله های معلم و غرولند و بد عنقی های منشی! باعث شده بود تا من بیشتر عذاب بکشم!

من فقط عذاب میکشیدم...کاری از دستم بر نمیومد...وقت نداشتم تمرین کنم
و برم کلاس!...نهایتم سنتورمو گذاشتم تو کیفش که حداقل تازمانی که نمیرسم تمرینش کنم حرص نخورم! نبینمش تا کمتر اضطراب داشته باشم...

یه منشی بد اخلاق...کافی بود که من حتی کلا قید کلاس رفتن را بزنم!

یکی از دوستام خواست که بیاد کلاس یه جلسه اومد و به دلایل شخصی دیگه
نیومد...بعدا میگفت اگه بخوام دوباره بیام کلاس دیگه اینجا نمیام با این منشیش!

من بهش گفته بودم که من نمیتونم هر هقته بیام کلاس! هر وقت خواستم
بیام تماس میگیرم و هماهنک میکنم!ولی با این حال هر دفعه غر میزدو با لحن بدی
میگفت که خیلی بین کلاساتون وقفه میندازین این جور که نمیشه و...و منم هر دفعه با
خنده داستان تکراری مشغله کار و زندگیمو میگفتم! بابا ولا بلا ما عیال واریم ونون
اور خونه ایم و ده تا بچه قدو نیم قد دارم دست از سرم بر دار!من هر وقت تونستم
بیام زنگ میزنم!

حتی یه بار با دعوا گفت من هفته دیگه برات وقت میذارم نیومدی غیبت
میخوری!یعنی پولت از جیبت میره!و باز من خندیدم و گفتم حالا من زنگ میزنم

تو این تقریبا دو سال هی من این رفتارای بدو دیدم و خندیدم تا که رسید
به دو هفته پیش!(بعد دوسه ماه میخواستم برم کلاس)

دو هفته پیش خواستم سنتورمو ببرم برا کوک...از اونجایی که یه باری
معلمم گفته بود اقای فلانی معمولا فلان روز سنتور ها را کوک میکنه منم زنگ زدم
ببینم اگه تا اون روز خیلی مونده فعلا سنتور را نبرم همینجوری باهاش تمرین
کنم....زنگ زدم و مث همیشه با خوش رویی سلام و احوال پرسی کردم و خسته نباشید گفتم، و از همه این حرفها فقط یک جواب سلام زورکی عایدم شد...قبل از اینکه شروع کنم به حرف ، گفت دوباره خیلی داری دیر میای ..امروز که خانم فلانی نیست..فردا هم نیست پس فردا برات وقت بذارم...خندیدم و گفتم من فعلا میخوام سنتور کوک کنم هنوز امتحانام تموم نشده...میخواستم ببینم اقای الف کی سنتورها را کوک میکنن که من بیارمش؟! و باااز با حالت طلبکاری گفت...من چه میدونم هر وقت بین کلاساش وقت کنه!
... گفتم یه دفعه گفته بودن روزای خاصی کوک میکنن...من....پرید وسط حرفم که امروز
بیار حالا اگه تونست کوک میکنه نشد هفته بعد بیا بگیرش(سه شنبه بود)گفتم پس من بعدا میارمش و گوشی را قطع کرد!

خلاصه فرداش دوباره زنگ زدم و گفت حالا بیارش شاید تونست...بعدشم گفت
هفت زنگ بزن اگه کوک شده بود هفت و نیم اینجا تعطیل میشه تا قبلش بیا ببرش!

اون موقع ترافیک بود و مسیر اموزشگاه هم تا خونمون زیاده...بابام تا
شیش اون طرف کار داشت...قرار شد خودش را حیرون کنه تا من هفت زنگ بزنم واگه اماده بود بابام تنهایی بره بگیرش!

ساعت شیش گوشیم یه تک خورد وقتی دیدم شماره خونست گفتنم حتما فهمیده
اشتباه گرفته سریع قطع کرده!ساعت هفت زنگ زدم و گفت من ی ساعت پیش بهتون زنگ زدم!!جواب ندادین!!(این شماره اموزشگاه را من نداشتم)...همون اول فهمیدم...میخواستم خفش کنم، زنگ زدی؟؟!! بیچاره بابام یه ساعت تو خیابونا علاف بود!

گفتم زنگ ؟؟!! اهان فلان شماره؟....خب من این شماره را نداشتم و....

وقتی هم رفته بودم سنتور را بدم هم بد برخورد کرد فک میکردم رو در رو
دیگه ادمیزادی رفتار کنه!ولی دیگه خیلی هار شده بود(ببخشید)...اخه این سر پیازه ته
پیازه...چرا از اخلاق خوش ادم سوئ استفاده میکنن!

از بس حرصم گرفته بود ازش،برا بابا هم تعریف کردم...یه داستان برام
تعریف کرد دلم خنک شد:)

گفت : اون قدیما که توالت افتابه ای بود:) یه بار یکی میره این
توالت عمومی ها...سکه را میده به افتابه چی و یه دونه افتابه از اول بر میداره که
بره ...یه دفعه افتابه چی داد میزنه که یارووو کجا؟ این افتابه نه...اون چارمی را
بردار..طرف میپرسه چرا مگه چه فرقی با هم دارن؟...میگه: من باید نشون بدم که اینجا
کسی نشسته!!

به بابا گفتم اگه این دفعه دوباره اینجور باهام رفتار کنه حتما باهاش برخورد میکنم!!:)(ژست ی مدیر با جذبه:)  )

هفته پیش که خواستم زنگ بزنم برا کلاس خدا خدا میکردم تا درست شده
باشه...اصن دلم نمیخواست تو این محیط با کسی برخوردی داشته باشم...

-سلام خسته نباشین

-سلام:|

-عذر میخوام،مستانه هستم، میخواستم ببینم چارشنبه خانم فلانی هستن برا
کلاس؟

-تو دوباااره میخوای بیای کلاس؟(ایکون کسی که با جارو افتاده دنبال
مستانه)

-دوباره؟!من هنوز کلاسای این دورم تموم نشده!

-خب دیر میای خانم...ثبت نام میکنی دوباره؟

-مگه تموم شده؟

- جلسه اخرته

-این جلسه،که جلسه اخره این دورمه میام ،بعله بعدش دوباره ثبت نام
میکنم!

-خیلی دیر به دیر داری میای اینجور که نمیشه و..

-(مستانه عوض میشد:) )...خانم من قبلا هم به
شما گفتم که من کار دارم، نمیرسم...نمیتونم زودتر از این بیام،شما مشکلی داری؟؟؟

-نه نه ...فقط منظورم این بود که اگه مرتب بیایین به نفع خودتونه

- من خودم از خدامه...ولی نمیرسممم! هی هر دفعه شما این سوال را از من
پرسیدین...چند بار بگم؟..دیگه عصبانیم کردین!

- باشه باشه...اشکال نداره...خانم فلانی که امروز نیستن فردا هم نیستن
وووچارشنبه هستن ...خوبه چارشنبه؟(به کلی لحنش عوض شده بود حس یه بچه گربه ای که زیر دستان نوازشگر یه فرشتس را پیدا کردم)

-باشه خوبه ....مرسی

- خواهش میکنم...پس چارشنبه ساعت یازده و نیم...کاری ندارین؟

- خدافس

-خدافس

 

تازه من نه حرفی بهش زدم نه کاریش کردم که اینجوری صدو هشتاد درجه عوض شد...تا قبلش سینشو صاف میکرد و با صدایی شبیه صدای مردا باهام حرف میزد...بعدش یه دفعه کانالش عوض شد...چنان با غمزه و نرم حرف میزد که نزدیک بود چشام از کاسه دراد! اخه به این سرعت تاثیر گذاشت؟...تازه من هیچ عصبانیتی بروز ندادم فقط یه کم به جای خنده باهاش جدی صحبت کردم!

جالبتر اینکه دو روز بعدش زنگ زد که ساعتش را بندازه جلوتر..از همون اول که گوشی را برداشتم وفقط یه  سلام خشک و خالی بهش کردم...شروع کرد سلااام خانم مستانه خوب هستین؟ قربونتون برم مرسی!!!ببخشین من مزاحمتون شدم ....من مونده بودم بخندم یا گریه کنم به حالش!

اخرش گفت..اره عزیززززم پس ساعت ده و نیم...مرسی...ببخشید خداحافظ شما!!!

گوشی را که قطع  کردم سرم را گذاشتم رو شکم دوستم و کلی بهش خندیدیم...ولی دلم یه جوری بود...اخه چرا؟؟؟ اونم کسی که تو جایگاهی نیست که بتونه ادم رو اذیت کنه! باز بعضیها میبنن کارت پیششون گیره غرض ورزی میکنن و چشمشون را به روی خدا میبندن و از موقعیتشون سوئ استفاده میکنن!

البته من از این جریان استفاده نکردم...وقتی رفتم کلاس مث همیشه بهش لبخند زدم...وقتی هم که خواستم برگه اون جلسه ام را امضا کنم و برم...ازم پرسید...پس خانوم مستانه شما برای جلسه بعد بهمون زنگ میزنین دیگه؟! گفتم بله....تشکرکردم و خسته نباشید گفتم و رفتم!

یکی بگه اخه چرا کاری میکنن که ادم مجبور شه نصف اون روشو نشون بده هان؟؟!؟!

 

ولی حالا
از یه چیزی دارم خودمو میخورم...شبیه همون خودخوریهایی که بهت زور گفته باشن واز
خودت دفاع نکرده باشی...بدتر حتی....حس گول خوردن و کلاه رفتگی در سر دارم:) اونم تا زیر گردن!

اونجا ها را نمیدونم...ولی اینجا و تو این اموزشگاه،هر جلسه کلاس که نیم ساعته میباشد پانزده هزار تومنه...که باید پنج جلسه پنج جلسه ثبت نام کنیم...

و من از اونجایی که همیشه خدا یکی دو ماه در میون میرم کلاس و حافظه درست درمونی ندارم،یادم نمیمونه چند جلسه رفتم!

دفعه پیش وقتی داشتم برگمو امضا میکردم دیدم این جلسه ،جلسه چهارمه...و جلوی جلسه پنجم خط تیره کشیدن...

همین طور که پولو میدادم با تعجب پرسیدم هنوز یه جلسه مونده؟ گفت نه!...رسید پولمو که گرفتم دوباره پرسیدم....چار جلست که! گفت...نه! تو یه امضاتو رو یه فرم دیگه کرده بودی من انتقالش ندادم اینجا! معلمم و خواهرش و یه چند تا دیگه همون نزدیک بودن روم نشد پیگیر شم و خداحافظی کردم و رفتم...در حالی که به این موضوع فکر میکردم ...اخر هم همچین چیزی یادم نیومد! یعنی اصن امکانش نیست...اخه هر جلسه تاریخ داره...پشیمون شدم که پیش را نگرفنم مخصوصا وقتی یادم اومد یه بار دیگه هم همین اتفاق افتاده بود و اون دفعه گفت ...جلسه پیش یادت رفته امضا کنی و واسه همین چار جلسست!!

اون بار هم هر چی به خودم فشار اوردم همچین چیزی یادم نیومد...یعنی اون هم امکان نداشت!
همینکه پات را از کلاس میذاشتی بیرون یعقتو میگرفت که بیا امضا کن!...ولی اون دفعه
هم گفتم خب شایدم...و پیگیری نکردم

خودم حدس میزنم چون بعضی وقتها کلاسها از نیم ساعت بیشتر میشن و حتی شده به یک ساعت هم رسیده واسه همین یه جلسه کم کردن....ولی باید بگن! نه که بهم دروغ بگن! اگه واقعا به خاطر این باشه من اعتراضی نمیکنم! یعنی نمیتونم هم بکنم و بهشون حق میدم! ولی اینکه دروغ بگن....نه! این واقعا حس بدی بهم میده...حس حماقت...بچگی...ساده لوحی!

دلم میخواد جلسه بعد دنبالشو بگیرم و ازش بخوام اون برگه ای راکه میگه امضا کردم نشون بده! اگرم انکار کرد حداقالش بگم از این به بعد تعداد جلساتی را که میام یادداشت میکنم!

ولی روم نمیشه....میترسم....خیلی برام سخته.....نمیدونم چی پیش میاد! نمیخوام که چیزی پیش بیاد!
ولی اینجوری هم همش خودمو میخورم و حرص میخورم...اگه نگم میترکم...

نمیدونم چطوری بگم چی بگم؟ اصن بگم یا نگم؟!

 

من برای این کارا ساخته نشدم..بلد نیستم...همینه که از کار کردن بدم میاد!

باید بگم...باید یاد بگیرم...باید بزرگ شم

 

 

 

 

 

 

 

 

۱۳٩٢/۱۱/۸
میخواهم مجرم شوم! ... نظرات() 

جدیدا به این نتیجه رسیدم که شجاعترین ادمها خلافکاران...اونها تونستن به ترس و ضعفشون غلبه کنن!

من میخوام که شجاع باشم....شجاعترین..پس باید که مجرم شم...از دزدی شروع میکنم!...

 

+ ضمن اینکه از بچگی دوست داشتم ببینم زندون چه شکلیه؟! یکی از فانتزیام بوده!

۱۳٩٢/۱۱/٦
موی زیر پوستی ... نظرات() 

بعضی از مشکلات مث این موهای زیرپوستین!

از این مو ریزایی که مخصوصا زیر ابرو سر و کلشون پیدا میشه...و هرچی به جونشون میفتی فایده نداره....

یعنی هم میبینیش هم راه حل را میدونی...ولی تا وقتش نرسه سر جاش میمونه...

تنها چیزی که عایدت میشه اینه که جاش باد کنه یا بسوزه و حتی زخم شه!

بعضی وقتا هم باید این ایینه را بذاری پایین و بیخیال مشکلات شی...کمی صبور باشی...به وقتش به راحتی اب خوردن و با یه حرکت موچین از بین میرن!

فقط باید علاوه بر چشم بستن روی این نوع مشکلات ، گوشاتم بگیری...تا امونت را نبرند! "حرفهای مردم"

۱۳٩٢/۱۱/٦
وصیت نامه ... نظرات() 

هیچی..ولش...

وصیتم نیومد!

یعنی کسی نیس که بخوام براش وصیت کنم!

۱۳٩٢/۱۱/٥
بیا انگل باشیم! ... نظرات() 

اصن من ...بله من!...من نه دلم میخواد:

برم سر کار

نه حرفه ای یاد بگیرم

نه ادامه تحصیل بدم

نه هییییچ هنری داشته باشم

نه حتی میخوام عروسی! کنم!!!

نه به درد جامعه و مردم بخورم...(گور بابای مردم!)

من دلم میخواد..."دلممم" میخواد:

نه تنها درجا یزنم بلکه پسرفت کنم یا حتی پست رفت!

صبح تا شب بشینم تو اتاقم و به در و دیوار نگاه کنم....گاهی خودمو بغل کنم....گاهی هم فحشش بدم...خودمو می گم!

هی بخورم...هی بخورم هی بخورم...تا مث گاومیش بشم و بترکم!

اصن میخوام انگل جامعه بشم...انگلتر...انگلتر از تو...انگلتر از همه...

"همینکه تو ی چیزی یه کسی شم خودش برام کافیه!"

 

+.....

 

۱۳٩٢/۱۱/۳
خودت و خودت ... نظرات() 

خوبه ادم هر از گاهی فکر کنه فقط خودشه و خودش....خوبه گاهی نظراتش غیر فعال باشه...که راحت و بی دغدغه باشه...که انتظار دوستای بی معرفت را نکشه...که خیالش اسوده باشه...

کمی هم حس و حال دفتر خاطرات را میدهد...تازه

۱۳٩٢/۱۱/٢
وقتی دوباره گفت: " دوستت دارم"...:) ... نظرات() 

یک شب درد سر همه گناهان را برطرف میکند به جز گناهان کبیره را

امام رضا (ع)

                    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.

خوشحال شده بودم...از وقتی که به این موضوع بالیدم کمتر سردرد شدم. فکر میکردم بی زحمت بار سفرم را بستم...از بعد از این...گاهی هفته میگذشت و درد خاصی نمیچشیدم ..خدا زد تو ذوقم...وقتی هم سردرد میشدم شدتش مثل قبلا نبود...حس میکردم خدا بهانه های الکی امرزیده شدنم را از من گرفته که بفهمم همش به این چیزا نیست... 

دیدین گاهی ادم چقدر واضح تغییرش را حس میکنه....حس میکنه چقدر بد شده یا خوب شده نسبت به قبلا؟!...منم الان قشنگ روند بد شدنم را میبینم...اینقدر گناهای رنگارنگ و بد میکنم که دیگه خودم داره حالم از خودم بد میشه!

این تغییرات یه سری اتفاقات دیگه را هم منتج شده بود....مثلا اینکه مدت طولانی ای نمازهای صبحم قضا میشد...یعنی خیلی راحت ساعتم را خاموش میکردم و میخوابیدم...حتی شبایی که ساعت سه چهار میخوابیدم با اینکه ساعت را کوک میکردم از ته دل دعا میکردم بیدار نشم واسه نماز....

یا مثلا اخلاقهای جدید و عجیبی را تجربه کردم: حسادت زیاد ...بد خواهی!!! نفرت های الکی...مثل اب خوردن دل شکستن و غیبت کردن....و "دروغ حتی"  چند باری که دروغ گفتم خودم را توجیه کردم که فقط یه کم متفاوت تعریف کردم و این ریزه تفاوت دروغ محسوب نمیشه...ولی رنج میبردم...من ازدروغ متنفرم...وقتی دروغ میگم ضربانم میره بالا ... لکنت میگیرم...گاهی حس میکنم چشام سیاهی میره...از خودم متنفر میشم...

باورم نمیشد وقتی میدیدم دارم چند بار مکرر این کار را میکنم...جالب اینه که خودم تو بهت بودم ولی بازم رفتارهای بدم ادامه داشت...و داره:(

حتی اطرافیان هم متوجه تغییراتم شده بودند...این را میشد از سوال مامان فهمید وقتی که میپرسید میخوای من برای نماز صبح بیدارت کنم؟

یا وقتی که داداشم میگفت این تویی مستانه؟...ما همیشه پشت سرت میگفتیم مستانه نمیاد پشت کسی بد بگه...

(البته قبلا هم اهل غیبت بودم ...ولی نه با خانواده بیشتر گله از دوستان بود و برای دوستان)

چندی پیش مشکلی برام به وجود اومد و به خاطرش بعد از مدتها با خدای خودم معامله کردم! نذر کردم...

چند روزی هست پشت سر هم نمازهای صبحم را خوندم...

اینها شاید از غرورم هم بود که تو دلم میگفتم....به به چه بچه خوبیم...نمازهام سر وقته...خدا خواست بگه وقتی عیبت را درست نکنی اینها هم به درد نمیخوره و تازه میشه خیلی راحت ازت گرفتشون...

دیشبم وقتی دوباره حالم بد شد و بردنم بیمارستان...درد داشتم میخواستم که اصن نباشم اینجا، از حال بدم... ولی از ته دل خوشحال شدم...خدا بازم داره بهم فرصت خوب شدن میده! :)

خودم میدونم این بد شدن ها از گور چه گناهی بلند میشن...فکر میکنم نمیتونم توبه کنم...ولی میخوام حداقل تو این زمینه "انسان" بشم...

چقدر اعتراف کردن سخته...

نمیدونم شایدم باز دارم دروغ میگم...

خدایا بـــ امید تو...