عروسک مستانه
۱۳٩٢/۱۱/٢
وقتی دوباره گفت: " دوستت دارم"...:) ... نظرات() 

یک شب درد سر همه گناهان را برطرف میکند به جز گناهان کبیره را

امام رضا (ع)

                    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.

خوشحال شده بودم...از وقتی که به این موضوع بالیدم کمتر سردرد شدم. فکر میکردم بی زحمت بار سفرم را بستم...از بعد از این...گاهی هفته میگذشت و درد خاصی نمیچشیدم ..خدا زد تو ذوقم...وقتی هم سردرد میشدم شدتش مثل قبلا نبود...حس میکردم خدا بهانه های الکی امرزیده شدنم را از من گرفته که بفهمم همش به این چیزا نیست... 

دیدین گاهی ادم چقدر واضح تغییرش را حس میکنه....حس میکنه چقدر بد شده یا خوب شده نسبت به قبلا؟!...منم الان قشنگ روند بد شدنم را میبینم...اینقدر گناهای رنگارنگ و بد میکنم که دیگه خودم داره حالم از خودم بد میشه!

این تغییرات یه سری اتفاقات دیگه را هم منتج شده بود....مثلا اینکه مدت طولانی ای نمازهای صبحم قضا میشد...یعنی خیلی راحت ساعتم را خاموش میکردم و میخوابیدم...حتی شبایی که ساعت سه چهار میخوابیدم با اینکه ساعت را کوک میکردم از ته دل دعا میکردم بیدار نشم واسه نماز....

یا مثلا اخلاقهای جدید و عجیبی را تجربه کردم: حسادت زیاد ...بد خواهی!!! نفرت های الکی...مثل اب خوردن دل شکستن و غیبت کردن....و "دروغ حتی"  چند باری که دروغ گفتم خودم را توجیه کردم که فقط یه کم متفاوت تعریف کردم و این ریزه تفاوت دروغ محسوب نمیشه...ولی رنج میبردم...من ازدروغ متنفرم...وقتی دروغ میگم ضربانم میره بالا ... لکنت میگیرم...گاهی حس میکنم چشام سیاهی میره...از خودم متنفر میشم...

باورم نمیشد وقتی میدیدم دارم چند بار مکرر این کار را میکنم...جالب اینه که خودم تو بهت بودم ولی بازم رفتارهای بدم ادامه داشت...و داره:(

حتی اطرافیان هم متوجه تغییراتم شده بودند...این را میشد از سوال مامان فهمید وقتی که میپرسید میخوای من برای نماز صبح بیدارت کنم؟

یا وقتی که داداشم میگفت این تویی مستانه؟...ما همیشه پشت سرت میگفتیم مستانه نمیاد پشت کسی بد بگه...

(البته قبلا هم اهل غیبت بودم ...ولی نه با خانواده بیشتر گله از دوستان بود و برای دوستان)

چندی پیش مشکلی برام به وجود اومد و به خاطرش بعد از مدتها با خدای خودم معامله کردم! نذر کردم...

چند روزی هست پشت سر هم نمازهای صبحم را خوندم...

اینها شاید از غرورم هم بود که تو دلم میگفتم....به به چه بچه خوبیم...نمازهام سر وقته...خدا خواست بگه وقتی عیبت را درست نکنی اینها هم به درد نمیخوره و تازه میشه خیلی راحت ازت گرفتشون...

دیشبم وقتی دوباره حالم بد شد و بردنم بیمارستان...درد داشتم میخواستم که اصن نباشم اینجا، از حال بدم... ولی از ته دل خوشحال شدم...خدا بازم داره بهم فرصت خوب شدن میده! :)

خودم میدونم این بد شدن ها از گور چه گناهی بلند میشن...فکر میکنم نمیتونم توبه کنم...ولی میخوام حداقل تو این زمینه "انسان" بشم...

چقدر اعتراف کردن سخته...

نمیدونم شایدم باز دارم دروغ میگم...

خدایا بـــ امید تو...