عروسک مستانه
۱۳٩٢/۱۱/۱۳
آفتابه چی! ... نظرات() 

چرا عاقل کند کاری    که در اخر به ناچاری

دمش قیچی شود از ته    رود در کنج انباری

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به قول ریحانه!

اصولا، عموما، اغلب، این ریختیم که:

کسی را بی نصیب از سزای کار زشتش نمیذارم!

کمتر پیش میاد که به خاطر یه موضوعی و نگفتن حرفم، خودمو بخورم! یعنی
اگه بخوام خودم رو هم بخورم، قبلش طرف را به عنوان پیش غذا قورت میدم!

گاهی هم که میخواهیم به جای یارو ، عصبانیت را قورت بدیم اخرش میشه
این!...همون گربه را دم حجله کشتن بهتره والا!

ترمی که گذشت، کمتر روزی رو تو خونه تنها بودم! اصن یا خونه نبودم و
خونه دوستم بودم یا دانشگاه...یا اگه خونه بودم تنها نبودم ، دوستم اینجا بود! وقت
نوشتن مشقام را هم نداشتم...! چه برسه به کارای متفرقه!...هر وقت که میدمش استرسم میگرفت!حتی شده بود چند شبی کابوس هم براش دیدم...اینقدر واسم بزرگ شده بود و تبدیل شده بود به یه دغدغه و هیولا!

سنتور را میگم!

مسخرست واقعا ...چیزی را که من برای علاقه و سرگرمی و ارامش روح
انتخاب کرده بودم شده بود سوهان روح!...خودم به شخصه ادم استرسی ای هستم و همینکه باید یه درسی را اماده کنم و برم پس بدم استرس دارم! حالا اضافه شدن گله های معلم و غرولند و بد عنقی های منشی! باعث شده بود تا من بیشتر عذاب بکشم!

من فقط عذاب میکشیدم...کاری از دستم بر نمیومد...وقت نداشتم تمرین کنم
و برم کلاس!...نهایتم سنتورمو گذاشتم تو کیفش که حداقل تازمانی که نمیرسم تمرینش کنم حرص نخورم! نبینمش تا کمتر اضطراب داشته باشم...

یه منشی بد اخلاق...کافی بود که من حتی کلا قید کلاس رفتن را بزنم!

یکی از دوستام خواست که بیاد کلاس یه جلسه اومد و به دلایل شخصی دیگه
نیومد...بعدا میگفت اگه بخوام دوباره بیام کلاس دیگه اینجا نمیام با این منشیش!

من بهش گفته بودم که من نمیتونم هر هقته بیام کلاس! هر وقت خواستم
بیام تماس میگیرم و هماهنک میکنم!ولی با این حال هر دفعه غر میزدو با لحن بدی
میگفت که خیلی بین کلاساتون وقفه میندازین این جور که نمیشه و...و منم هر دفعه با
خنده داستان تکراری مشغله کار و زندگیمو میگفتم! بابا ولا بلا ما عیال واریم ونون
اور خونه ایم و ده تا بچه قدو نیم قد دارم دست از سرم بر دار!من هر وقت تونستم
بیام زنگ میزنم!

حتی یه بار با دعوا گفت من هفته دیگه برات وقت میذارم نیومدی غیبت
میخوری!یعنی پولت از جیبت میره!و باز من خندیدم و گفتم حالا من زنگ میزنم

تو این تقریبا دو سال هی من این رفتارای بدو دیدم و خندیدم تا که رسید
به دو هفته پیش!(بعد دوسه ماه میخواستم برم کلاس)

دو هفته پیش خواستم سنتورمو ببرم برا کوک...از اونجایی که یه باری
معلمم گفته بود اقای فلانی معمولا فلان روز سنتور ها را کوک میکنه منم زنگ زدم
ببینم اگه تا اون روز خیلی مونده فعلا سنتور را نبرم همینجوری باهاش تمرین
کنم....زنگ زدم و مث همیشه با خوش رویی سلام و احوال پرسی کردم و خسته نباشید گفتم، و از همه این حرفها فقط یک جواب سلام زورکی عایدم شد...قبل از اینکه شروع کنم به حرف ، گفت دوباره خیلی داری دیر میای ..امروز که خانم فلانی نیست..فردا هم نیست پس فردا برات وقت بذارم...خندیدم و گفتم من فعلا میخوام سنتور کوک کنم هنوز امتحانام تموم نشده...میخواستم ببینم اقای الف کی سنتورها را کوک میکنن که من بیارمش؟! و باااز با حالت طلبکاری گفت...من چه میدونم هر وقت بین کلاساش وقت کنه!
... گفتم یه دفعه گفته بودن روزای خاصی کوک میکنن...من....پرید وسط حرفم که امروز
بیار حالا اگه تونست کوک میکنه نشد هفته بعد بیا بگیرش(سه شنبه بود)گفتم پس من بعدا میارمش و گوشی را قطع کرد!

خلاصه فرداش دوباره زنگ زدم و گفت حالا بیارش شاید تونست...بعدشم گفت
هفت زنگ بزن اگه کوک شده بود هفت و نیم اینجا تعطیل میشه تا قبلش بیا ببرش!

اون موقع ترافیک بود و مسیر اموزشگاه هم تا خونمون زیاده...بابام تا
شیش اون طرف کار داشت...قرار شد خودش را حیرون کنه تا من هفت زنگ بزنم واگه اماده بود بابام تنهایی بره بگیرش!

ساعت شیش گوشیم یه تک خورد وقتی دیدم شماره خونست گفتنم حتما فهمیده
اشتباه گرفته سریع قطع کرده!ساعت هفت زنگ زدم و گفت من ی ساعت پیش بهتون زنگ زدم!!جواب ندادین!!(این شماره اموزشگاه را من نداشتم)...همون اول فهمیدم...میخواستم خفش کنم، زنگ زدی؟؟!! بیچاره بابام یه ساعت تو خیابونا علاف بود!

گفتم زنگ ؟؟!! اهان فلان شماره؟....خب من این شماره را نداشتم و....

وقتی هم رفته بودم سنتور را بدم هم بد برخورد کرد فک میکردم رو در رو
دیگه ادمیزادی رفتار کنه!ولی دیگه خیلی هار شده بود(ببخشید)...اخه این سر پیازه ته
پیازه...چرا از اخلاق خوش ادم سوئ استفاده میکنن!

از بس حرصم گرفته بود ازش،برا بابا هم تعریف کردم...یه داستان برام
تعریف کرد دلم خنک شد:)

گفت : اون قدیما که توالت افتابه ای بود:) یه بار یکی میره این
توالت عمومی ها...سکه را میده به افتابه چی و یه دونه افتابه از اول بر میداره که
بره ...یه دفعه افتابه چی داد میزنه که یارووو کجا؟ این افتابه نه...اون چارمی را
بردار..طرف میپرسه چرا مگه چه فرقی با هم دارن؟...میگه: من باید نشون بدم که اینجا
کسی نشسته!!

به بابا گفتم اگه این دفعه دوباره اینجور باهام رفتار کنه حتما باهاش برخورد میکنم!!:)(ژست ی مدیر با جذبه:)  )

هفته پیش که خواستم زنگ بزنم برا کلاس خدا خدا میکردم تا درست شده
باشه...اصن دلم نمیخواست تو این محیط با کسی برخوردی داشته باشم...

-سلام خسته نباشین

-سلام:|

-عذر میخوام،مستانه هستم، میخواستم ببینم چارشنبه خانم فلانی هستن برا
کلاس؟

-تو دوباااره میخوای بیای کلاس؟(ایکون کسی که با جارو افتاده دنبال
مستانه)

-دوباره؟!من هنوز کلاسای این دورم تموم نشده!

-خب دیر میای خانم...ثبت نام میکنی دوباره؟

-مگه تموم شده؟

- جلسه اخرته

-این جلسه،که جلسه اخره این دورمه میام ،بعله بعدش دوباره ثبت نام
میکنم!

-خیلی دیر به دیر داری میای اینجور که نمیشه و..

-(مستانه عوض میشد:) )...خانم من قبلا هم به
شما گفتم که من کار دارم، نمیرسم...نمیتونم زودتر از این بیام،شما مشکلی داری؟؟؟

-نه نه ...فقط منظورم این بود که اگه مرتب بیایین به نفع خودتونه

- من خودم از خدامه...ولی نمیرسممم! هی هر دفعه شما این سوال را از من
پرسیدین...چند بار بگم؟..دیگه عصبانیم کردین!

- باشه باشه...اشکال نداره...خانم فلانی که امروز نیستن فردا هم نیستن
وووچارشنبه هستن ...خوبه چارشنبه؟(به کلی لحنش عوض شده بود حس یه بچه گربه ای که زیر دستان نوازشگر یه فرشتس را پیدا کردم)

-باشه خوبه ....مرسی

- خواهش میکنم...پس چارشنبه ساعت یازده و نیم...کاری ندارین؟

- خدافس

-خدافس

 

تازه من نه حرفی بهش زدم نه کاریش کردم که اینجوری صدو هشتاد درجه عوض شد...تا قبلش سینشو صاف میکرد و با صدایی شبیه صدای مردا باهام حرف میزد...بعدش یه دفعه کانالش عوض شد...چنان با غمزه و نرم حرف میزد که نزدیک بود چشام از کاسه دراد! اخه به این سرعت تاثیر گذاشت؟...تازه من هیچ عصبانیتی بروز ندادم فقط یه کم به جای خنده باهاش جدی صحبت کردم!

جالبتر اینکه دو روز بعدش زنگ زد که ساعتش را بندازه جلوتر..از همون اول که گوشی را برداشتم وفقط یه  سلام خشک و خالی بهش کردم...شروع کرد سلااام خانم مستانه خوب هستین؟ قربونتون برم مرسی!!!ببخشین من مزاحمتون شدم ....من مونده بودم بخندم یا گریه کنم به حالش!

اخرش گفت..اره عزیززززم پس ساعت ده و نیم...مرسی...ببخشید خداحافظ شما!!!

گوشی را که قطع  کردم سرم را گذاشتم رو شکم دوستم و کلی بهش خندیدیم...ولی دلم یه جوری بود...اخه چرا؟؟؟ اونم کسی که تو جایگاهی نیست که بتونه ادم رو اذیت کنه! باز بعضیها میبنن کارت پیششون گیره غرض ورزی میکنن و چشمشون را به روی خدا میبندن و از موقعیتشون سوئ استفاده میکنن!

البته من از این جریان استفاده نکردم...وقتی رفتم کلاس مث همیشه بهش لبخند زدم...وقتی هم که خواستم برگه اون جلسه ام را امضا کنم و برم...ازم پرسید...پس خانوم مستانه شما برای جلسه بعد بهمون زنگ میزنین دیگه؟! گفتم بله....تشکرکردم و خسته نباشید گفتم و رفتم!

یکی بگه اخه چرا کاری میکنن که ادم مجبور شه نصف اون روشو نشون بده هان؟؟!؟!

 

ولی حالا
از یه چیزی دارم خودمو میخورم...شبیه همون خودخوریهایی که بهت زور گفته باشن واز
خودت دفاع نکرده باشی...بدتر حتی....حس گول خوردن و کلاه رفتگی در سر دارم:) اونم تا زیر گردن!

اونجا ها را نمیدونم...ولی اینجا و تو این اموزشگاه،هر جلسه کلاس که نیم ساعته میباشد پانزده هزار تومنه...که باید پنج جلسه پنج جلسه ثبت نام کنیم...

و من از اونجایی که همیشه خدا یکی دو ماه در میون میرم کلاس و حافظه درست درمونی ندارم،یادم نمیمونه چند جلسه رفتم!

دفعه پیش وقتی داشتم برگمو امضا میکردم دیدم این جلسه ،جلسه چهارمه...و جلوی جلسه پنجم خط تیره کشیدن...

همین طور که پولو میدادم با تعجب پرسیدم هنوز یه جلسه مونده؟ گفت نه!...رسید پولمو که گرفتم دوباره پرسیدم....چار جلست که! گفت...نه! تو یه امضاتو رو یه فرم دیگه کرده بودی من انتقالش ندادم اینجا! معلمم و خواهرش و یه چند تا دیگه همون نزدیک بودن روم نشد پیگیر شم و خداحافظی کردم و رفتم...در حالی که به این موضوع فکر میکردم ...اخر هم همچین چیزی یادم نیومد! یعنی اصن امکانش نیست...اخه هر جلسه تاریخ داره...پشیمون شدم که پیش را نگرفنم مخصوصا وقتی یادم اومد یه بار دیگه هم همین اتفاق افتاده بود و اون دفعه گفت ...جلسه پیش یادت رفته امضا کنی و واسه همین چار جلسست!!

اون بار هم هر چی به خودم فشار اوردم همچین چیزی یادم نیومد...یعنی اون هم امکان نداشت!
همینکه پات را از کلاس میذاشتی بیرون یعقتو میگرفت که بیا امضا کن!...ولی اون دفعه
هم گفتم خب شایدم...و پیگیری نکردم

خودم حدس میزنم چون بعضی وقتها کلاسها از نیم ساعت بیشتر میشن و حتی شده به یک ساعت هم رسیده واسه همین یه جلسه کم کردن....ولی باید بگن! نه که بهم دروغ بگن! اگه واقعا به خاطر این باشه من اعتراضی نمیکنم! یعنی نمیتونم هم بکنم و بهشون حق میدم! ولی اینکه دروغ بگن....نه! این واقعا حس بدی بهم میده...حس حماقت...بچگی...ساده لوحی!

دلم میخواد جلسه بعد دنبالشو بگیرم و ازش بخوام اون برگه ای راکه میگه امضا کردم نشون بده! اگرم انکار کرد حداقالش بگم از این به بعد تعداد جلساتی را که میام یادداشت میکنم!

ولی روم نمیشه....میترسم....خیلی برام سخته.....نمیدونم چی پیش میاد! نمیخوام که چیزی پیش بیاد!
ولی اینجوری هم همش خودمو میخورم و حرص میخورم...اگه نگم میترکم...

نمیدونم چطوری بگم چی بگم؟ اصن بگم یا نگم؟!

 

من برای این کارا ساخته نشدم..بلد نیستم...همینه که از کار کردن بدم میاد!

باید بگم...باید یاد بگیرم...باید بزرگ شم