عروسک مستانه
۱۳٩٠/٥/٦
اردو ... نظرات() 

دلم برای اردو کلی تنگ شده!! خیلی وقته که اردو نرفتم یه جورایی از بعد ازراهنمایی اردوی درست و حسابی نرفتم سال اول که نبردنمون سال دوم هم لغو شد سال سوم هم به یک فضاحتی رفتیم که نمیرفتیم بهتر بود پیش هم دیگه میگفتن کنکوری هستین ونبردن...حالا هم که اومدیم دانشگاه هم هیچ خبری نیست.البته از این مراسم خود جوش بچه ها هست که به بهانه های مختلف :تولد و اخر هفته و...میرن خارج از شهر و رستوران و ...که البته بهتره اسمش را بذارم پارتی!! من که تا حال همراهیشون نکردم و نخواهم کرد چون نه از اون اکیپ خوشم میاد نه از این کارا! ماشالله بچه های ما هم همه پولدار،پسته دار، واسه یه تولد یه تالار میگیرن و توش هر غلطی بخوان میکنن.قبلا فکر میکردم اسم دانشکده هنر بد در رفته بعدش دیدم نخیر حقیقته! پیش خودم میگفتم به خاطر بچه های هنرشه نه معماریهاش!بازم دیدیم نهههه خیر از شانس ما در حال حاضر، معماری اونم ورودی خودمون یعنی دقیقا کلاس ما سیاهترین پرونده را داره.این قدر رله اند که دختره پا میشه میره خونه دانشجویی پسره و میگه:خب ،درسی بود یا خواستیم بریم یه مهمونی دور هم باشیم... کاشکی فقط پسرامون تو مراسما میرقصیدن درد من از این دوستای دخترمونه!! حالا نه که من خیلی خوبم و مذهبی نه!!ولی اینها شورش را در اوردن. تو کلاس جلو چشم همه به پیشنهاد دختره!!با پسره مچ میندازه...حیا که هیچی نمیترسن حتی یکی بره لوشون بده به حراست!!! با این اوصاف اگه اردویی هم بذارن از طرف دانشگاه با این اکیپ فکر نکنم خیلی خوش بگذره!یک کلمه گفتم دلم برای اردو تنگ شده ببین به کجا رسیدم...

سال سوم دبیرستان بود... سر امتحان مزخرف مرآت بودیم که یکی از عوامل دفتر خیلی بی مقدمه اومد بالای سرم و ادرس خونمون را پرسید منم هاج و واج جوابش را دادم...ساعت بد سر کلاس فیزیک بودیم که یهو خود مدیرمون اومد دم در کلاسمون و منو خواست!     رفتم بیرون از کلاس(اول بگم که خداییش مدیرمون خوب بود من ازش راضی بودم به جز دو سه مورد هیچی ناراحتی ازش ندارم ولی اون روز...) محکم دستم را تو دستش گرفته بود...با خنده گفتم اتفاقی افتاده؟ خیلی جدی و با اخم جواب داد "یعنی تو نمیدونی؟" از طرز برخوردش جا خورم دوباره خیلی ارام گفتم : نه!!چی شده؟ دوباره با همون حالت گفت: حالا بریم دفتر میفهمی!! همچین رفتاری تا حالا ازش ندیده بودم با اون حرفی هم که زد یخ کردم هر قدمی که بر میداشتیم و به دفتر نزدیکتر میشدیم من بیشتر میلرزیدم یک عالمه فکر و خیال تو سرم اشوب میکردن!! رسیدیم که به دفتر همونجوری منو کشوند طرف میز خودش و بلا فاصله گوشی تلفن را برداشت و به جایی که اول نمیدونستم کجا بود زنگ زد و بهشون گفت: اوردمش خودتون باهاش صحبت کنین ولی مثل اینکه اون لحظه کار داشتن گوشی را قطع کرد و با اخمهای گره خورده شروع کرد به جمع و جور کردن میزش!!منم گیج و ویج داشتم نیگاش میکردم که یه دفعه برگشت گفت گوشی را بردار زنگ بزن اداره خودت حرف بزن!!!!! داشتم شاخ در می اوردم گفتم اداره؟؟!!!چی شده خانوم؟؟؟ دوباره همون جمله را تکرار کرد: یعنی تو نمیدونی...؟ وای خدا داشتم اون لحظه از دستش دیوونه میشدم دلم میخواست از دستش جیغ بکشم و فرار کنم!!نه میدونستم با کی قراره صحبت کنم نه میدونستم اصلا موضوع بحث چیه! اون قدر اون لحظات به من فشار اومد که نگو...دوباره با قاطعیت گفت: زنگ بزن...عصبانی شدم و گفتم اخه به کی ؟ موضوع چیه؟...اصلا به حرفام توجه نکرد زود شماره را گرفت و به زور گوشی را داد دستم...مخم خالی شده بود دیگه کاری از دستم بر نمیومد گوشی را بردم کنار گوشم مثل کسایی که مغلوب شده باشن ارام گفتم الو!!اون اولش واقعا نای حرف زدن نداشتم منتظر شدم ببینم چی میگه کاردیگه ای از دستم بر نمیومد، صدای یک مرد بود!! با اولین سوال مزخررررررفی که ازم پرسید دو هزاریم افتاد که موضوع چیه!!میخواستم از همون پشت تلفن گوشی را بکنم تو حلقش مردیکه نفهم از من پرسید فلان مدرسه پارسال چه تاریخی رفتن اردو؟!!!!!!؟!!!! بهش گفتم من از کجا بدونم حتی اگه مدرسه خودمونم میرفت مگه من تاریخ یادم میمونه؟! اصرار داشت که اونا پارسال اردو نرفتن. کردم تو مخ خالیش که من مدرسه راهنمایی فلان را گفتم نه دبیرستانش را و اینکه از رفتنشون مطمئنم چون یکی از اشناهامون شاگرد اون مدرسه بوده و گفته .دیگه یه سری سوال و جواب  همینجوری کرد و تموم!(اینم بگم وقتی موضوع را فهمیدم خیلی  خیلی با صلابت و جدیت با اون یارو حرف زدم که فکر کنم مجبور شد وقتی رفت خونه از کمر به پایینش را اب بکشه تا نجاستش پاک شه) گوشی را که گذاشتم مدیرمون منو نشوند که باهام حرف بزنه تازه یادش اومده بود که باید روزه سکوتش را بشکنه مثل ادم توضیح بده....من وقتی یه جا بهم ظلم بشه و حقم پایمال بشه و اگه قرار باشه سر اون موضوع حرف بزنم و از خودم دفاع کنم بی اختیار سیل اشکام بدون صدا جاری میشه...اون موقع هم همین طور شد تا شروع به حرف زدن کردم چشام بارونی شد.براش توضیح دادم که من کاری به مدرسه و ناحیه نداشتم فقط از امنیت گفته بودم که چرا امنیت وسایل نقلیه باید اینقدر کم باشه که این حادثه ها اتفاق بیفته و به جای اصلاح و رسیدگی به موضوع بیاین و تمام اردوها را لغو کنن(اخه این عاقلانه است؟) این حرفا که زده شد انگار اونم اروم شده بود اشکام را پاک کرد و فرستادم کلاس!!خیلی خیلی از دستش عصبانی بودم ولی به خاطرخوبی های همیشگیش بخشیدمش...با این حال هر وقت یاد این اتفاق بیفتم دلم میشکنه

خب

حالا موضوع چی چی بوده؟ این:

اقا ما برای رسیدن به این اردو خیلی زحمت کشیدیم و جهادها کردیم!!! سال دوم دبیرستان قرار بود ما را ببرن شیراز(؟) فکر کنم.که به خاطر تصادف یه اتوبوس حاوی دانش اموزای اردویی همه اردوها را لغو کردن!!!! شیراز که نبردن هیچ حتی کوهپایه خودمون هم نبردنمون!                                                   

 اتفاقا همون سال رئیس جمهور اومده بود شهرما !ما هم دیدیم همه دارن نامه میدن،خب منم خوشم اومد نامه دادم گفتم بلکه اینها مجبور بشن ما رو ببرن اردو(بس که مجنون اردویم) اون موقع حدودای اردیبهشت ، فروردین بود یعنی اخرای سال تحصیلی...اون سال که گذشت سال بعد این اتفاقا افتاد... و تذکر داده بودن به ناحیه ما بابت اردو!!!

دقیقا مثل شما،تو اون وضعیت مشاورمون یه لحظه اومده بوددفتر کار داشت ،میخندید و مسخره میکرد و میگفت اخه بچه تو به خاطر اردو نامه دادی رئیس جمهور!!!!

 

حالا کدوم قسمت تو فهمیدن نامه من اشتباه کردن نمیدونم...

سخت بود ولی تجربه جالبی بود...جالبیش این بود که همه نامه ها را جواب میدادن...من کاربه فایده داشتن یا نداشتنش ندارم مهم پیگیری اونها بود حالا این تقصیر اون سازمانیه که علی رغم دریافت تذکرات هیچ اقدامی نمیکنن...

خلاصه...همون سال هم بچه ها را بردن مشهد(که من به خاطر فاینال زبان نتونستم برم ) وهم یه اردوی کوهپایه ای بردن که اصلا خوش نگذشت !!خردمندان اخر اسفند که همه یا مسافرتن یا مشغول خونه تکونی ما را بردن از کلاس ما که فقط من و دوستم رفتیم!!!! اینقدر همه جا سر سبز بود که نگوهیپنوتیزم!!!ا(اخر زمستون اخه اردو رفتن داره)لبته من جرئت نداشتم که نرم. برای همون مشهد هم منو کچل کردن بس که گفتن چرا نیومدی نیومدی نیومدی...

اینم از ماجراخای اردویی ما! خیلی بده دلتنگ اردو بشی وقتی که حتی قراری نیست تابستون بری سفر آه!

"دلم اردومیخواد"

بعدا نوشت: پستای رمز دار به لطف پرشن بلاگ اکثرا نمیذاره نظر بدین

پیشاپیش خاک تو سرت پرشن و ازشما هم عذر میخوام

هی باید زور زد تا نظر گذاشت