عروسک مستانه
۱۳٩٠/٩/٢۸
خواستگاری در خیابان ... نظرات() 

بعــــــــــــله دیگه...مام اره!

چیه چشم ندارین ببینین ما هم خواستگارداریم اونم از نوع خیابونیش؟ اونم چه مدلی!! فشن، جوووون ،خوش تیپ،تحصیل کرده ، اصلا همه چی تموم!!!

از اونجایی که میدونم همه فضولی دونشون درد گرفته میرم سر اصل مطلب:...

مهریه(به به)

اخ ببخشید این جاش اخره

اصلا حالا که فکر میکنم میبینم به اینجاها نکشید

یکی بود یکی نبود

دو سال پیش اگه یادتون باشه(دوستان پیر پاتالمون را عرض میکنم نه این جدیدی ها) قبل از شروع دانشگاه و قبل از مشرف شدن به دانشگاه ودریافت سمت ترم بوقی با مادر گرام رفتیم پیش امام رضا.یه رستوران خوب نزدیک حرم بود که همیشه میرفتیم اونجا چند روز پیش که رفتیم مشهد تحویل استان قدس شده بود و دیگه نبود

 من و مامان هم اون سال ناهار را اونجا میخوردیم یکی از روزها یه میزکنارمون بود پرجمعیت .7-8 نفری بودن ! کلا زوم بودن روی ما کوفت خوردم فکر کنم تا تعداد آروغ هایی که زدیم را شمردن(ببخشید)خجالت

بگم که یه خانواده به ظاهر ساده و مومنی بودن(منظورم چادری و ریش دار) توشون یه پسره ای هم دیدم که تازه پشت لبش سبز شده بود

وقتی ناهارمون را به لطف دوستان کوفت کردیم واز پله ها داشتیم میرفتیم بالا یه اقای نسبتا مسن هم پشت ما اومد و شروع کرد به حرف زدن که اینجا چقدر غذاش خوبه و دیروز جایی رفتیم که راضی نبودیم. مامان منم طبق معمول همیشه که اکی ثانیه با همه پسر خاله میشه با این یارو هم رفیق و پسر خاله شد و بحث از غذا و قیمت و کیفیت رسید به اینجا که کجایی هستین و...که کاشف به عمل اومد از هم استانیهامونن!!دیگه داشت خون خونمو میخورد و داشتم از شدت عصبانیت از دست مامانم میترکیدم دلم میخواست دو دستی جلوی دهن مامانمو بگیرم که یارو ادرس خونه را پرسید ... تا اون موقع که اخمام را کشیده بودم تو هم پشت سرشون راه میرفتم ..کفری شدم پریدم جلو و یه چشم غره به مامان جان رفتم و با این حال مامانم روش نشد نگه و من من کرد و حدودای خونمون را گفت... اونم فکر کنم ادرسشون را داد

(دقیقا یادم نیست چه حرفایی رد و بدل شد)

یه دفعه مرده برداشت گفت من یه پسر دارم اینجور اونجور...دخترتون...

(کارد میزدی خونم در نمیومد)

مامان گفت دختر من هنوز خیلی بچس و این حرفا (هنوزم میگه من بچم   )

دیدم ول کن نیست چند تا تلفن عمومی دیدم دست مامان را کشیدم اون طرف گفتم مامان مگه نمیخواستی زنگ بزنی(البته دروغی هم نبود ) مامانم همینو بهش گفت وعذر خواهی کرد که سر و ته قضیه را هم بیاره باز این ول نمیکرد منم با عصبانیت گفتم برو اقا کار داریمتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید...گفت دخترم چرا عصبانی میشی و ...

انگاراومده بقالی...پرسید چند تا پسر دارین؟ و گفت من دختر هم دارم ها!!!!!! که مامانم گفت فقط یکیشون مجرده که بچس...اونم دوباره شروع کرد که دخترم این جور و اون جور...که مامانم گفت نه اصلا پسرم کوچولوس(از من بزرگتره ههنیشخند)

پرسید هتلتون کجاست؟ مامان گفت ما اون طرف حرمیم و پیچوندOut The Door و ما دست همو گرفتیم و فرار را بر قرار ترجیح دادیم...تو راه هم کلی مامانمو سر این اخلاق بدش که اکی ثانیه با همه خودمونی میشه و جیک و پوک زندگیمون را میریزه رو دایره دعواش کردم(قبلا هم ده بار دعواش کردم و اونم گفته حق با توئه و دست خودش نیست و کلی به من افتخار میکنه برای غرورم و این که کسی جرات نمیکنه بهم نزدیک شه)برای رسیدن به اقامتگاه بایس از تو حرم رد میشدیم...هنوز تو خیابون بودیم ونزدیکای حرم که یه دفعه دیدیم داره تعقیبمون میکنه یه کم ترسیدیم بدو رفتیم داخل از قسمت بازرسی خانم ها که اومدیم بیرون دیدیم وایساده منتظر ما!!قدمهامون را تند تر کردیم و رفتیم قسمت خواهران و یک کم خودمون را علاف کردیم وبالاخره فکر کنم دیگه گم کردمون و در رفتیم

اینم ازاین!!پرید...

نکته:فکر کنم یارو خاطر خواه مامانم شده بود!!!

پ.ن: دیدم سایه تو کامنت سر موضوع اون جکه نوشته کاشکی از خواستگاری خودت مینوشتی بهانه ای شد برای ثبت این خاطره

اون جکه: پسره اومده خواستگاریم، می گم من الان می خوام درس بخونم. می گه یعنی چند سال دیگه می خواین ازدواج کنین؟ پ ن پ ۱۰ دقیقه صبر کنی این صفحه رو بخونم درسم تموم میشه!