عروسک مستانه
۱۳٩٢/۱/۱۳
انسانهای انسان ... نظرات() 

سلام...سال نوی کهنه شدتون مبارک:)

این پستم طولانیه....ولی ارزش خوندنش را داره!!! به نظر من از دستش ندید ...بابا کمش اینه که من دو ساعت داشتم تایپش میکردم. از داستانهای واقعیه یک کتابه که اسم و مشخصاتش را اخرش مینویسم...شایدم خیلیاتون خونده باشینش..

بسم الله...

 

...من حامله شده بودم و پدر و مادرم هم امده بودندشهر،برای زندگی.یک روز خانه پدرم بودم که درد زایمان امد سراغم،ماه مبارک رمضان بود و دم غروب .عبدالحسین سریع رفت یک ماشین گرفت.مادرم به اش گفت: می خوای چه کار کنی؟

گفت،میخوام بچم خونه خودمون به دنیا بیاد،شما برین اونجا ، منم میرم دنبال قابله.

یکی از زنهای روستا هم پیشمان بود.سه تایی سوار ماشین شدیم و راه افتادیم خودش هم  که یک موتور گازی داشت، رفت دنبال قابله.

رسیدیم خانه.من همین طور درد میکشیدم و خدا خدا میکردم قابله زودتر بیاید.تو نگاه مادرم نگرانی موج میزد.یک ان ارام نمیگرفت.وقتی صدای در را شنید انگار میخواست بال در بیاورد.سریع رفت دررا باز کند کمی بعد با خوشحالی برگشت.گفت: خانم قابله امدن.

خانم سنگین و موقری بود به قول خودمان دست سبکی هم داشت،بچه راحت تر از انکه فکرش را میکردم به دنیا امد،یک دختر قشنگ و چشم پر کن .

قیافه و قد و قواره اش برای خودم هم عجیب بود.چشم از صورتش نمیگرفتم،خانم قابله لبخندی زد و پرسید ،اسم بچه رو چی میخواین بگذارین ؟

یک آن ماندم چه بگویم .خودش گفت اسمش رو بگذارین فاطمه،اسم خیلی خوبیه.

قابله به ان خوش برخوردی و با ادبی ندیده بودم،مادرم از اتاق رفته بود بیرون ،با سینی چای و ظرف میوه برگشت.گذاشت جلو او و تعارف کرد،نخورد،گفت: بفرمایین،اگه نخورین که نمیشه،

گفت:خیلی ممنون نمیخورم

مادرم چیزهای دیگر هم  اورد .هر چه اصرار کردیم لب به هیچی نزد کمی بعد خداحافظی کرد و رفت.

شب از نیمه گذشته بود عقربه های ساعت رسید نزدیک سه.همه مون نگران عبدالحسین بودیم،مادرم هی میگفت :ادم اینقدر بی خیال!

من ولی حرص و جوش این را میخوردم که نکند برایش اتفاقی افتاده باشد.بالاخره ساعت سه،صدای در بلند شد.زود گفتم:حتما خودشه.

مادرم رفت توی حیاط . مهلت امدن به اش نداد.شروع کرد به سرزنش.صداش را میشنیدم :خاله جان!شما قابله را میفرستی و خودت میری؟!اخه نمیگی خدای نکرده یک اتفاقی بیفته.تا بیاید تو مادرم یک ریز پرخاش کرد.بالاخره توی اتاق ، عبدالحسین به اش گفت:قابله که دیگر اومد خاله به من چه کار داشتین؟دیگر امان حرف زدن نداد به مادرم.زود امد کنار رختخواب بچه.قنداقه اش را گرفت و بلندش کرد .یکهو زد زیر گریه !مثل باران از ابربهاری اشک میریخت.بچه را از بغلش جدا نمیکرد.همین طور خیره او شده بود و گریه میکرد .

حیرت زده پرسیدم :برای چی گریه میکنی؟ چیزی نگفت،گریه اش برام غیر عادی بود.فکر میکردم شاید از شوق زیاداست،کمی که ارامتر شد گفتم :خانم قابله میخواست که ما اسمش رو فاطمه بگذاریم.

با صدای غم الودی گفت:منم همین کارو میخواستم  بکنم،نیت کرده بودم که اگه دختر بشه،اسمش رو فاطمه بگذارم.

گفتم:راستی عبدالحسین،ما چای،میوه،هرچی که اوردیم ،هیچی نخوردن .

گفت:اونا چیزی نمیخواستن.بچه را گذاشت کنار من،حال و هوای دیگری داشت.مثل گلی بود که پژمرده شده یاشد.

بعد از ان شب هم ،همان حال و هوا را داشت.هر وقت بچه را بغل می کرد دور از چشم ماها گریه میکرد.می دانستم عشق زیادی به حضرت فاطمه (س)دارد.پیش خودم میگفتم:چون اسم بچه را فاطمه گذاشتیم، حتما یاد حضرت می افته و گریه اش میگیره.

پانزده روز از عمر فاطمه گذشت ،باید می بردیمش حمام و قبل از ان باید می رفتیم دنبال قابله.هر چه به عبدالحسین گفتیم برود دنبال او،گفت نمیخواد.گفتم اخه قابله باید باشه.با ناراحتی جواب میداد:قابله دیگر نمیاد،خودتون بچه را ببرین حمام.اخرش هم نرفت،ان روز با مادرم بچه را بردیم حمام و شستیم.

چند روز بعد،توی خانه با فاطمه و حسن بودم . بین روز امد گفت:حالت که انشالله خوبه؟

گفتم:اره،برای چی؟

گفت:یک خونه اجاره کردم نزدیک خونه مادرت،می خوام بند و بساط رو جمع کنیم و بریم اونجا.

چشمهام گرد شده بود،گفتم:چرا می خوای بریم؟همین خونه که خوبه،خونه بی اجاره.

گفت: نه،این بچه خیلی گریه میکنه و شما اینجا تنهایی ،نزدیک مادرت باشی بهتره.مکث کرد و ادامه داد : می خوام خیلی مواظب فاطمه باشی.طولی نکشید که شروع کردیم به جمع و جور کردن وسایل.صاحبخانه وقتی فهمید میخواهیم برویم ناراحت شد،امد پیش او ،گفت:این خونه که در بسته ،از شما هم که نه کرایه میخوایم نه هیچی،چرا میخوای بری؟

عبدالحسین گفت:دیگه بیشتر از این مزاحم شما نمیشیم.گفت: چه مزاحمتی ؟! برای ما که مزاحمتی نیست همین جا بمون نمی خواد بری.

قبول نکرد پا توی یک کفش کرده بود که برویم ،و رفتیم

فاطمه نه ماهه شده بود،اما به یک بچه دو ،سه ساله می مانست.هر کس می دیدش میگفت:ماشالله این چقدر خوشگله.

صورتش روشن بود و جذاب.یک بار که عبدالحسین بچه را بغل کرده بود و گریه میکرد ،مچش را گرفتم پرسیدم شما چرا برای این بچه ناراحتی؟

سعی کرد گریه کردنش را نبینم . گفت:هیچی، دوسش دارم ،چون اسمش فاطمه است،خیلی دوسش دارم.

نمی دانم ان بچه چه سری داشت.خاطره اش هنوز هم و واضحتر از روشنایی روز توی ذهنم مانده است . مخصوصا لحظه های اخر عمرش،وقتی که مریض شده بود و چند روز بعدش هم فوت کرد.بچه را خودش غسل داد و کفن پوشید و خودش دفن کرد.برای قبرش ،مثل ادمهای بزرگ ،یک سنگ قبر درست کرد.روی سنگ هم گفته بود بنویسند:فاطمه ناکام برونسی.

چند سالی گذشت . بعد از پیروزی انقلاب و شروع جنگ ،عبدالحسین راهی جبهه ها شد. بعضی وقتها ، مدت زیادی می گذشت و ازش خبری نمی شد.گاه گاهی می رفتم سراغ هم سنگریهاش که می امدند مرخصی.احوالش را از انها می پرسیدم. یک بار رفتم خبر بگیرم ، یکی از بسیجی ها عکسی نشانم داد ، عکس عبدالحسین بود و چند تا رزمنده دیگر که دورش نشسته بودند گفت: نگاه کنید حاج خانم،اینجا اقای برونسی از زایمان شما تعریف می کردن.

یک آن دست و پا را گم کردم صورتم زد به سرخی. با ناراحتی گفتم :آقای برونسی چه کارها می کنه !

کمی بعد خداحافظی کردم و آمدم .از دستش خیلی عصبانی شده بودم .همه اش می گفتم : آخه این چه کاریه که بشینه برای بقیه از زایمان من حرف بزنه ؟!

چند وقت بعد از جبهه آمد مهلتش ندادم درست و حسابی خستگی در کند . حرف آن جریان را پیش کشیدم ناراحت و معترض گفتم :یعنی زایمان هم چیزیه که شما برین برای این و آن صحبت کنین ؟!

خندید و گفت : شما می دونی من از کدوم مورد حرف می زدم ؟

به اش حتی فکر نکرده بودم . گفتم : نه .

خنده از لبش رفت حزن و اندوه آمد توی نگاهش . آهی کشید و گفت من از جریان دخترم فاطمه حرف می زدم .

یکدفعه کنجکاوی ام تحریک شد . افتادم تو صرافت این که بدانم چی گفته .

سالها از فوت دختر کوچکمان می گذشت،خاطره اش ولی همیشه همراه من بود.بعضی وقتها حدس می زدم که باید سری توی ان شب و توی تولد فاطمه باشد،ولی زیاد پی اش را نمی گرفتم.

بالاخره سرش را فاش کرد اما نه کامل و ان طوری که من می خواستم . گفت: ان روز قبل از غروب که من رفتم دنبال قابله ، یادت که هست؟

گفتم: اره ، که ما رفتیم خونه خودمون.

سرش را به پایین تکان داد.پی حرفش را گرفت گفت:همون طور که داشتم میرفتم یکی از دوست های طلبه را دیدم اون وقت تو جریان پخش اعلامیه یک کار ضروری پیش اومد که لازم بود من حتما باشم یعنی دیگه نمیشد کاریش کرد.توکل کردم به خدا و باهاش رفتم...

جریان اون شب مفصله،همین قدر بگم که ساعت دو،دو و نیم شب یکهو یاد قابله افتادم با خود گفتم: ای داد بیداد!  من قرار بود قالبه ببرم!میدونستم که دیگه کار از کار گذشته و شما خودتون هر کار بوده کردین.زود خودم را رسودنم خانه.وقتی مادر شما گفت قابله را می فرستین و میری دنبال کارت،شستم خبر دار شد که باید سری توی کار باشه ولی به روی خودم نیاوردم.

عبدالحسین ساکت شد چشمهاش خیس اشک بود اهی کشید و ادامه داد:میدونی که اون شب هیچ کس از جریان ما خبر نداشت ،فقط من میدونستم باید برم دنبال قابله که نرفتم.یعنی اون شب من هیچکی رو برای شما نفرستادم،اون خانم هر کی بود ، خودش اومده بود خونه ما.

 

 (صفحه 28 تا 33)

اسم کتاب: " خاکهای نرم کوشک" هست. در مورد " شهید عبدالحسین برونسی"

پر تیراژ ترین کتاب دفاع مقدس/ تیراژ تا کنون:551000