عروسک مستانه
۱۳٩٢/٢/٦
کابوس زندگی ... نظرات() 

دارم یه تغییر و تحولاتی تو زندگیم به وجود میارم....اگه حالشو نداری نخون...دوستی با منت نمیخوام...!!

حس عجیبیه...نمیدونم اسمش را چی میشه گذاشت...تنهایی؟...افسردگی؟...رها شدن؟...شکستن؟...دیده نشدن؟...دوست داشته نشدن؟...بد بودن؟...عذاب وجدان؟...همشون به علاوه هزار تا چیز دیگه دارن داغونم میکنن...

هر چی که اسمش هست مث یه مار دورم پیچیده که دائم نیش  میزنه و نمیذاره ازش خلاصی پیدا کنم...

به جایی رسیدم که دیگه برای بیرون اومدن از اسارت این حس هیچ تلاشی هم نمیکنم...بریدم...مث معتادیم که با بدبختی خودش میسوزه و بهش خو گرفته!!

همدم این روزای من اهنگای سوزناک مرتضی پاشاییست....یه دفه از درون تهی میشم همه چی هجوم میاره در دروازه گلوم...همونجا گیر میکنه...یه وقتایی میبینی تو اتاق نشستم و مثلا دارم کار میکنم که یهو یه هق میزنم...دو قطره اشک و ...تموم...لامصب بیرون هم نمیریزه...اخه اصن نمیدونه به کدوم درد باید خالی شه...

خیلی ببخشید ولی مث کسی میمونم که میخواد خورده و نخوردش را بالا بیاره ....هی عق میزنه...دل و رودش تا تو حلقش میان ولی همونجا گیر میکنه...هی زجر میکشه و زجر میکشه...

یه وقتایی دلم میخواد با همون کاتری که دستمه و دارم زور میزنم تا یونولیتها را به فرمی ببرم و بچینم تا یه حجم خوب در بیارم، بزنم شاهرگمو راحت شم...بعد مث فیلما روحم بره بالای سرش و سرشون ببینه چه حالی میشه و میشن؟ از رویاهای شیرینم! اینه که برام گریه کنه و گریه کنن...وخودش و خودشون را مقصر بدونن...

ساعتها پای برگه ها و یونولیتهام میشینم و هی کاتر میزنم و کاتر میزنم وقتی به خودم میام میبنم نه خبری از پرسپکتیو و پلان روی برگه هامه نه یه حجم!..اون که رو به رومه یه کاغذ سیاه خط خطی...و تیکه های ریز شده ی یونولیته ...

از همه بریدم ... خواستم که یاد بگیرم دل بکنم یا دیگه توانش را نداشتم؟...نمیدونم... ولی به هرحال یه جورایی بی دلیل از دوستهای صمیمیم جدا کردم خودمو تا خود لعنتیمو خو بدم به اسقلال...به دل بریدن  ... به وابسته نشدن...

نمیفهمن چه مرگمه...اونا هم حق دارن از من شاکی شن

ولی به خدا بریدم...

دیگه اشکم خشکیده...راهی برای اروم شدن ندارم....دلم میخواد بزنم به کوه و بیابون...داد بزنم...دااااد

اگه پسر بودم یا یه کم عرضه داشتم وشجاع بودم ،تنهایی با پای پیاده میزدم به بیابون...میرفتم از این شهر...کشور...میرفتم تا پیدا کنم کسایی را که برای منن...ولی من متکی تر از اونم که حتی بتونم ساعتی را برای خودم باشم...مث همین چند روز پیش که اتفاقای پیش روم ممکنه فرد دومی را بخندونه...مث فیلمای طنز میمونه ...شاید به نظر خنده دار بیاد...ولی به عمق قضیه که بره حقیقتا باید بسوزه...

چند روز پیش..تو کلاس طرح بودم...از همون ساعت هشت و نیم که وارد شدم همه چیز انرژی منفی بود واسم...کوچه های علی چپم پر شده بود...نمیتونستم خودمو گول بزنم که همه چیز خوبه...کلک های هر روزه ام که :من عاشق ادمام و این روزهای قشنک جواناییم را می ستایم و حتی لبخند زدنهایم به گنجیشکها و احوالپرسی با گربه های دم سلف ...این بارهیچ کدوم نتونست چشمبندی باشد به روی حقیقت پیش رویم...اینجا بر عکس رویاهای هر روزه ام،و بر عکس حس من به ادمها، کسی منو دوست نداره...همه با من بد بر خورد میکنن...حتی من میدونم و حس میکنم که دوست صمیمی ام هم از من ناراضیست...غرق در افکار خودم بودم...حدود ساعتای 10 بود ...استاد داشت با یکی از پسرها کارش را کرکسیون میکرد و جمع دخترها هم پس از دو ساعت کار، برای رفع خستگی جمع بود و مث همیشه دختر شیرازیمان داشت از خاطرات و فال قهوه هایش وپیش گویی هایش از روابط بچه های دانشکده و...میگفت... دوستم در مرکز جمع بود و...من بی حوصله ازحرفهای نسبتا تکراری.. باز تنها از کلاس بیرون رفتم چند باری دور ووید چرخیدم....میچرخیدم به خیال اینکه حسی را که نمیدونم چی بهش بگم را خفه کنم...پشت پنجره کلاس که میرسیدم و جمعی را میدیدم که نبود منو حس نکردن...بیشتر داغ میشدم ...تند تر ادامه میدادم ...میچرخیدم...فایده نداشت...زدم از دانشکده بیرون، رفتم طرف دانشکده دامپزشکی که میرسه پشتش به هکتارها زمین خالیه متعلق به دانشگاه...برای من بی عرضه ی ترسو ...شبه بیابون خوبی بود میتونستم با امنیت نسبی.. کمی برای خودم قدم بزنم...زیر افتاب خرما پزون شهرمون راه میرفتم به نا کجا ابادی که نمیدونستم تا کجایش خواهم رفت...میرفتم و اشک میریختم..اشکهای داغی که ای کاش میتونستم مث همیشه ساعتها اونا را بیرون بریزم...نه اینکه اینجور از اتششون بسوزم...میترسم اگر همینجور ادامه پیدا کنه یه دفعه با ده ریشتر خودمو و همه را داغون کنم...

افسوسها میخوردم و...لعنتها به خودم میفرستادم...نمیدونم چگونه ام....چگونه ام که حس میکنم منفورم و دل زننده....دائم به این فکر میکنم...رفتارهامو میبرم زیر ذره بین...قضاوتهام را از اول بررسی میکنم...نکنه من اشتباه میکنم...شاید دوستم داره...دوستم دارن...ولی نه اینها همش حقیقته...برخوردها گواه از مطرود بودنم دارد...

میرم...و زور میزنم که بریزم بیرون...داد بزنم...ولی هر چی جلوتر میرم بدتر میشم.. پس چرا من توی تنهایی و رهایی و بیابون ارامش خدا را پیدا نمیکنم...بعد از بیست دقیقه میرسم به چمنی و درختی و نیمکتی...یه کم میشینم...سکوت ...اواز گنجیشگها ... سبزه و گل...امیدی میشوند برای ارامش...باز هم خبری نیست...

بلند میشوم که ادامه بدم...تا برسم به ارامشی که ندارم...

از دور درخت نارونی میبنم با گلی قرمز!! مث همیشه با ذهن تخیلی و دیوانه ام خیال میبافم از عجیبی که میبینم...میدانم که نارون گل نمیدهد...تا برسم به درخت هزار داستان در ذهن واقعیت گریزم میسازم که کدوم ادم با ذوقی یه گل به درخت اویزون کرده....با چی بسته؟...کِی بسته که این همه با طراوته...چرا بسته...برای کی؟..بمیرم برای دلم که برای اندک چیزی این همه شاد شده بود...انگار توی اون وضعیت گنج پیدا کرده بودم چنان به سمتش میرفتم...که انگار این همون چیزیه که این همه راه را که امده بودم بی ثمر نمیگذاشت...به سرعت میرفتم تا بچینم اتفاق کوچکی را که حس میکردم همان ارامش را به من عطا میکند که تا اینجا دنبالش امده بودم....اخه خدایا چطور دلت اومد؟ من مث اون بچه خردسالی بودم که در حین گریه با شکلاتی رو به رو میشه که برایش وعده میدهند تا ارامش کنن و وقتی بچه معصوم به اسانی اشکش تیدیل به خنده میشود و میرود تا بگیرد...و نامردی که به جای شکلات سیلی به گوشش میزند و قاه قاه میخندد از سرکار گذاشتنش...

وقتی میدویدم به سمت بهانه ای که ارامم کند هرگز فکر نمیکردم گلی که برایش داستان پردازی کردم...یک دستکش پاره قرمز باشد که به شاخه اویزون شده...مثل همون بچهه ...وا رفتم ...همه غصه هام با سرعت و شتاب افزونتر به من برگشتن...با چنان ضربتی ...که لرزیدم...

یاد رویاهای احمقانه ام افتادم که شبها جای حقیقت در اغوش میگیرم و میخوابم....دلم خوش است به تمام دروغهایی که خود برای خود بافته ام....و وقتی رسوا شوند دروغهایم. میبازم... مث الان...

نا امید و با سوزشی از ته ته ته قلبم برگشتم...خواستم خودمو اروم کنم...از توی گل و بوته ها یه کم راه برم ...توی افکار خودم بودم...که اگه من مثلا اینجا بیفتم توی باتلاقی...کیه که بفهمه....هنوز میخواستم ادامه سناریو را مرور کنم که رفتم پایین...یه پام بیشتر و یکی کمتر...فرو رفتن تو گل...خاکی که امکان نداشت فکر کنی فرو میره...زیرش گل باشه...کفشهای سفیدم قهوه ای شدن به علاوه شلوارم که پر گل شده بود...حالم بیش از پیش گرفته شد..حدودای ساعت ده از کلاس اومده بودم بیرون ...تا ساعت یک کلاسمون ادامه داشت باید بر میگشتم کلاس...نه ساعت داشتم نه گوشیم همراه بود...جایی که پرنده هم پر نمیزد...میدونستم که دیر شده...ولی چجوری بر میگشتم...هول شده بودم...یه جایی دیدم چند قطره اب از زمین میاد سریع رفتم طرفش که بشورم کفشهامو و با ارامشی!! که پیدا کرده بودم بر گردم کلاس...دستمو که خیس کردم کشیدم رو کفشم...بیشتر گند زدم..اخه کفشام اسپرت بودن و یه تیکشون پلاستیکی نبود و حالت پارچه داشت...که کلا گلها رفتن به خوردش...شلوارمم همین طور...یه دونه دستمالمو کشیدم روش به تنهایی کفاف نداد...خواستم با برگ اول گلهای اساسیشو پاک کنم...که کفشم سبز شد...و افتضاحتر از قبل... اضافه کنین ابریزش بینی ای که ناگهانی شروع شده و دستمالی که زیر گلها مدفون شده بود..با دستای گلی برگشتم رو نیمکته نشستم و صبر کردم تا گلها خشک شن و با ناخن به جونشون بیفتم ...ولی هیچ فایده نداشت کاملا رنگ به خورد کفش رفته بود...اون یکی کفشمو که خرابکاری نکرده بودم تونستم تا حدی سرو سامان بدم وشلوارم هم گلای بزرگشو کندم...ولی کفشام کاملا متضاد شده بودن...روم نمیشد با این ریخت بر گردم کلاس میدونستم استاد از نبودن طولانیم سوال میکند و من چی بگم... بگم تریپ افسردگی برداشته بودم رفتم عین خر تو گل گیر کردم برگشتم؟...از یه راه ماشین روی خلوت ،یه مسیر طولااانی رفتم تا برسم به مسجد دانشگاه...تند راه میرفتم که ملت نگاهشون به پاهام نیفته...از دستشویی های مسجد پایین رفتم خداروشکر تنها جایی که شانس با من بود، کسی اونجا نبود...یه کفشم در اوردم...و مث لک لک دم شیر اب وایسادم و اب ریختم روی کفشم ولی ابدا تاثیر نداشت...اب رفت توی کفشم...دیدم کار از کار گذشته کل کفشمو گرفتم زیر اب و کلی مایع دستشویی زدم که تمیز شه...ولی انگار نه انگار...ناچارا کفشو پوشیدم...صدا میداد و هر یه قدمی که بر میداشتم کلی کف از اطراف کفش میزد بیرون...کلی دور حیاط کوچیک جلوی دست شویی راه رفتم بلکه کفها تموم شن ولی تمامی نداشتند...دیگه با این وضع اون هم یعد از دو ساعت نمیتونستم برم کلاس... یک خوبی که بود خونه مون نزدیکه و بدون پول میشد پیاده رفت خونه...کل مسیر را تند میرفتم که مبادا کسی کفشای سبز و قهوه ایم را ببینه که ازش کف بیرون میزنه...صدا میده و رد پای خیس میذاره...در کنار یه لنگه دیگه کفش که سفیده سفیده...!کلید نداشتم....مامانم خونه بود...خدارو شکر...فقط بهش گفتم کفشام گلی شد اومدم خونه....با گوشی مامان اس ام اس زدم به دوستم که لطفا کیفمو بیار دم خونمون...حالا باید متهم میشدم به اینکه بی فکرم وهمه را نگران کردم...!!کیه که بگه اگه رفتارهای شما نبود من الان اینجا نبودم...

اون کلاس صبحم که یک تموم شد و من نرسیدم...و کلاس ساعت یک و نیم هم که سرم درد گرفته بود و نرفتم...به جاش با پودر افتادم به جون کفشام و کلی سابیدم تا تقریبا درست شدن...

جلسه بعدش استادمون بهم میگه...تو خیلی مشکوکی مستانه...من به بچه ها گفتم جاهای دنج دانشگاه را بگردن...حالا کجا بودی؟...فقط گفتم که یه اتفاقی افتاد مجبور شدم برم و عذر خواهی کردم...ب کسی نگفنم چی شد...میدونستم که میخندن و نمیفهمن من اونجا چی کار میکردم...

استادمون میگه بچه ها کلا مستانه مشکوکه...از این به بعد هر وقت میره بیرون تعقیبش کنین ببینین کجا میره...

جلسه بعدش یه کم دیر رسیدم...بازم پشت سرم گفته بود مشکوکه...و دوباره از خودم پرسید جریان چیه...؟این یعنی میفهمه یه چیزی الان توی من غیر عادیه...ولی خدایا چرا هیشکی نمیفهمه من غصه دارم؟؟دارم میمیرممممممم...خدایا دارم میمیرمممممم

...یه مدته میخوام یکیو بازی بدم...شروع کردم...گناهشو نمیدونم...ولی حقشه!!

خدایا امتحانت سخته...از من بی عرضه ، تحملش بر نمیاد...میترسم بد فورم رفوزه شم...خدایا...خداوندا...تو را به حقانیتت یا منو از این امتحان معاف کن...یا اینکه از دنیا معافم کن!

به گذشته "معلم روستا" غبطه میخورم... وقتی وبلاگشو میخونم دلم میخواد خفه کنم خودمو از حس نداشتن چیزها و تجربه هایی که او به تنهایی در دل کوه و جنگل داشته...چه لذتی داره..ادم توانا باشه...حداقل از پس کارهایش بر بیاید...

من دختری هستم که بعد از سه تا پسر به دنیا اومده کسی که هیچ وقت اجازه نداشته خودش دست به کاری بزنه و خطرش را تجربه کنه و نترسه...من یک ترسویم...کسی که هر کاری براش کردن و نذاشتن خودش یاد بگیره...یه ادم وابسته ساختن که اگه روزی کسی تو زندگیش نباشه روز اخر عمرشه...

به ناتوانایی های خودم میگریم ولی چه سود...که یه دختر 22 ساله!! نتونه و بلد نباشه هر مسیری را توی شهر خودش بره...

اخه من کیم؟...یه موجود به درد نخور و اضافه...که کسی از او و اخلاق بدش خوشش نمیاد ...دوسش ندارن...لعنت به من!

کاش میشد بهشون بگم به خدا راهی که میرم اشتباهه....و الا من خوبم...خیلی بهتر از کسایی که فکر میکنن خوبن...فقط کافیه دستمو بگیرن و کمکم کنن که ..یاد بگیرم...حرف زدنو... نگاه کردنو...راه رفتنو...

 

 

 خدایا تنهام...