عروسک مستانه
۱۳٩٢/٥/٤
الزایمر اجباری ... نظرات() 

رفتم تو یه وبلاگه ...یه اهنگ گذاشته بود واسه
دانلود...از این اهنگای شاد قر دار...زدم رو دانلود...بعد چند دقیقه...دیدم اااا
صدای لپ تاپم قطعه...روشنش کردم....دیدم شروع کرده به خوندن!...هی گوش دادم
...منتظرم بره رو قسمت داپس داپسش،مام پا شیم یه قری بدیم...

دو دقیقه یه بار خیز بر میداشتم میگفتم الان
شروع میشه...آهااا...حالااا...

باز هم خبری نبود...دیگه نا امید شدم فک کردم
یارو الکی گفته اهنگش شاده!!

تو این مدت هم با خودم درگیر بودم ...که این
اهنگه چقده برام اشناست...فک کنم یه جایی شنیدمش...عجب غم خاصی داره!

گذشت و ما بیخیال قر گیر کرده تو کمرمون
شدیم...خواستم ببندم برم....وبلاگمم بستم ...دیدم اااااااااااا اهنگه قطع
شد...تااازه فهمیدم صدای اهنگ مرتضی پاشایی وب خودمه...یعنی اخر گیج بازیم من!

 

داداشم واسه نرگسی خاله یه سوغاتی خریده...رفته
پیش مامانم میگه نرگسی مث همین لباسش که من خریدم قبلا داشته؟!

مامانم میگه یادم نیس برو از مستی بپرس...داداشم
داره میاد طرف من...مامان میگه..نـــــــــــــــــه نه نمیخواد بری پیش مستانه
اون که کلا داغونه...

 

داشتم عکسای روی گوشی دوستمو میدیدم...یه دفعه
یه عکس دیدم گفتم...واااای اینجا چه خبره؟!...دوستم همینجور هاج و واج نیگام
میکرد...ادامه دادم...تولده؟ تولد کیه؟...

همچنان فقط 
نیگا میکرد...سوال اخرو که پرسیدم چرا داداش کوچیکه را ول کردین اون وسط
..بغلش نکردین...که سکوتشو شکست....نزدیک بود بغضشم بشکنه...

گفت:مستاااااانه این بار دهمه که داری این
عکسارا میبینی...دقیقا هر دفعه همین سوالا را میپرسی...اخرین بار هم همین هفته پیش
بود...کشتی منووو!

 

تلفن را برده بودم تو اتاق...نمازمو خوندم
خواستم برش گردونم جای مهر ،تلفنو گذاشتم کتابخونه اومدم!

 

کارمو بردم پیش استادمون دارم باهاش کرکسیون میکنم...نیم
ساعت من روی اون کاغذ پوستی که جلوی استاد گذاشتم دارم توضیح میدم...هی من توضیح
میدادم رو کارم...هی استاده زور میزد بفهمه من چی میگم...یه نیگا میکنه به من یه
نیگا میکنه به کارم...ترس داشت ورم میداشت که چه گافی دادم که این استاده همچین
میکنه...یه درصدم فک کردم یارو سرش خورده به ستون ، کلا خنگ شده نمیفهمه پلان و
مقطع چیه...بعد یهووو چشاش برق زد و ....برگمو ازروی راست کرد...دوستم
از خنده زیر میز بود...استادم دو دستی جلو دهنشو گرفته بود نخنده...همین مونده بود
خودشو خفه کنه...منم خیلی ریلکس فقط یه لبخند زدم و گفتم اااا پشت و رو گذاشته
بودم...و عرایضم را ادامه دادم!

 

اینا واسه اینه که عادت دادم خودمو خاطرات بدو
به هر نحوی شده فراموش کنم...بس که همش تلخی بوده کلا الزلیمر گرفتم...دیگه واقعااا
هیچی یادم نمیمونه...هیچ کی دیگه رو حافظم حساب باز نمیکنه...و فقط خودمم که
میدونم چرا الزایمر گرفتم!!!

 

یه نگاه به گوشه سمت راست که میکنم...میفهمم
احتمالا مهره زهرمار دارم..

 

 

ادم از غریبه بخوره بدتر میشکنه...بی دلیل بخوره
بیشترتر میشکنه...قصدش ثواب بوده باشه کباب بشه...هیچی دیگه همون کباب میشه
واقعا....دل و جیگرشو همه چی دیگه....با شمام بعله!

 

هیچی بدتر از سردرگمی نیست...ادم بدونه چرا و
بره بالا دار زجرش کمتر از اینکه یه ساعت حبس شه و ندونه چرا...اخه به کدوم گناه؟

 

خدایا باز هم کمکم کن اینم فراموش کنم.....فقط قربون دستت یک کم دست بجنبون....دیگه چیزی از این دل صاب مردم نمونده...!