اهای جماعت منم هستم

خوندن این پست را به کسی توصیه نمیکنم....

دوباره تو این پست دارم تکرار مکررات میکنم....این پست شاید شاخه شاخه باشه!!خوندنش ممکنه دلپذیر نباشه...بگم که طولانیه و تکراریه واستون! و همش توی صفحه اصلی!!ادامه مطلب دوست ندارم...پس دیگه کسی نگه بهم بد سلیقه!! بدسلیقه داداششه....

این پست تمام احساس و فکر منه تو این روزا !!

از وقتی که دنیا وارد شهریورماه شد دل و دماغ منو جای اجرتش برداشت با خودش برد

از اول تابستون غم و غصه ، ترس و نگرانی از اومدن شهریور و تموم شدن این فصل تمام تابستونم را خراب کرد فصلی که زمانی واسم یه بغض بزرگ بود... دلتنگی...دلتنگیهای قشنگی که با اومدن مهر کوچ میکردن تا تابستون سال بعد

دست من که نیست...میگذرد هیچ تقلایی نمیشه کرد باید ارام و تسلیم، گذشتنش را تماشا کرد

دیگه بحثم سر رشتم نیست.اونو که هرکی ازم پرسیده با رشتت چه میکنی جواب دادم که دیگه عادت کردم و خیلی بهتر شده!

بس که این دروغو به خودم و دیگران تحویل دادم دیگه داره اثرش را میذاره!

دل من از چیزای مهمتری گرفته...

من گذشته ام را میخوام ،خاطراتم را...خاطرات تلخ و شیرینی که باهاشون زندگی کردم...وقتی که من،من بودم نه کس دیگه ای

زمین و اسمون دست به دست هم دادن تا گذشته ام ، هویتم را پاک کنند

چرا ؟...چرا؟

از همون اول و از همون ابتدایی ترین چیزها شروع کردن و ...گاماس گاماس

چرا باید عکسهای بچیگیم گم شه و فقط ده دوازده تا ازشون بمونه؟

چرا باید تمام کتابایی را که واسشون میمردم صبح پا شم و ببینم از خونم بیرونشون کردن؟اون روز کلی گریه کردم و دعوا که چرا این کارو کردین حداقل کتابای اول دبستانم را نگه میداشتین...دیگه جرات نکردن...الان از سال اول دبیرستان همشون را دارم!ولی چه فایده ؟ اصلشون را از دست دادم

چرا باید دبستان و راهنماییم به خاطر زلزله کوبیده و تعویض شه!!

دلم خوش بود به دبیرستان اونم به خاطر اجاره جا به جا شد

یادش بخیر اون سه سال اخر که سرویسی شده بودم چه حالی میداد راحت شده بودم از حرص خوردنام و قدم زدنام تو حیاط و دائم داد زدن که بیـــــــــــــــــــــــــــــــا...زود باااااااااااااااااااااااااااااااااش!

البته بابا هم کلی ذوق میکرد...خصوصا اون دوره ای که رانندم صبح خیلی زود میومد دنبال ما اول هم میومد دنبال من بعد اون سه تای دیگه!! وقتی میخواستم برم ادام را در میاورد و میگفت زودبـــــــــــش زودبـــــــــش و یه خنده شیطانی میکرد و دوباره میخوابید تا اخرین ثانیه...از اون وقتی که من سرویسی شدم همیشه دیر میرسید

چه لذتی داشت اول صبح خیابونای خلوتو نم خورده و قطرات بارونی که از دل شب روی برگای درختا جا مونده بود

هم سرویسیهای تنبلم بعضی وقتا صبح زود نمیومدن و اون موقع شور من بیشتر میشد وقتی اولین نفر پام را میذاشتم  تو مدرسه و با مامان مدرسه که کلی رفیق شده بودیم میرفتیم خیابون پشتی و مسابقه دو میدادیم همیشه اون اول میشد خیلی چابک بود یه تنبل هم بارمون میکرد وقتی وقت برگشت میگفت بدو و من میگفتم نا ندارم!!بعدش میرفتیم نون میخریدیم و کمکش نونا را تیکه میکردم و میذاشتیم فریزر...بعدش هم که صبحانه معلما را اماده میکردیم... میدونستم دلم برای اون روزها تنگ خواهد شد این رو از همون اول میدونستم! وقتی که برخلاف میلم که صندلی بیت الماله و نباید خرابش کرد سال اخر صد بار روی دسته صندلیم حک کردم" اه که اخرین روزهای سال اخر است"

چه روزای صمیمی ای داشتم

هـــــــــی....

اون موقع شهریورا برای من بوی خوش مهر داشت مثل بچه های سال اولی یه شب در میون اخر شب که همه خواب بودن(اخه روم نمیشد) مانتوی نوی مدرسمو میپوشیدم و کیفم را کولم مینداختم جلوی ایینه عقب جلو میرفتم...گاهی هم که تا اخر شب تحمل نداشتم تو اتاقم درو میبستم و جلوی شیشه پنجره اتاقم لباسمو برای بار هزارم پرو میکردم...قبل خواب یه دست روی کتابای عزیزم میکشیدم وای که چقدر بوی نوییشون برام ارامش بخش بود...

ولی حالا انگیزه کیف و کفش نو خریدن هم ندارم...

اون زمانا اول مهر پا میذاشنم جایی که مسئولانش منو میشناختن دوسم داشتن محیطش واسم پر از ارامش و امنیت و صمیمیت بود وارد کلاسی میشدم که همه از جنس بلور بودن همو دوست داشتیم دلمون واسه هم تنگ شده بود...جایی که هیجان دیدن معلمای قدیم و جدید را واسم داشت

ولی حالا باید اول مهر پا بذاری جایی که پر از غریبس...قبل از هر چیزی باید از زیر نگاههای غضبناک و پر از غیظ نگهبانای سیبیلویی رد شی که با مجوز نگهبانی و حراست قشنگ زیر و روت را براندازمی کنن وقتی کاملا فیض بردن اجازه دخول میدن و میرن سراغ بعدی...

مرحله بعدی رد شدن از محوطه ای که بر خلاف ظاهر پردرختش اصلا طراوت نداره پر از هوای خفه س...دیگه یک نفر هم پیدا نمیشه که اول صبح دشت اولت را با یه لبخند و سلام بده اینجا اگه خنده ای هم باشه صدای یه قهقه اس که از پشت سرت میاد که برای همدیگست نه با همدیگه.

اینجا دیگه صمیمیت نیست

دیگه ارامش نیست

دیگه امنیت نیست

کلی باید توی این فضا بری تا برسی به دانشکده خودت...اینجا دیگه باید حس خوبی داشتی به خاطر حس مالکیتت...با این خیال خوش از در وارد میشی ولی باز هم خبری از اون خیالای قشنگ نیست! با خودم میگم حتما واسه خاطر اینه که اینجا فقط مال ما نیست مال بچه های مرمت،نقاشی،فرش و هنرهای سنتی هم هست پس باید از این همه غربت به کلاس پناه ببرم سه طبقه را به امید رسیدن به ارامش از اون پله های لیز میرم بالا...نزدیک کلاس که میشم اون قیافه عبوس را از خودم دور میکنم میرم تو...ولی پس کو؟ اینجا همش پر از ادا و اطوارهاییست که دارن برای جلب توجه همدیگه میکنن ... یه گوشه ساکت و اروم میشینم دلم تنگ میشه واسه اون سلامهای بلندی که وقت وارد شدن به کلاس تو مدرسه میدادم دلم تنگ میشه واسه همه مقنعه کشیدنا و نیشگونا و ترسوندنا و و و و... که از بدو ورود به کلاسم داشتم دلم تنگ میشه واسه لقب بیش فعالی که داشتم...

همون طور که ساکت یه گوشه نشستم از سوراخ کوچولوی دیوار به بیرون نگاه میکنم تا خودمو سر گرم کنم ولی فایده نداره!!دستهایی را میبینم که نباید!!ولی توی هم جفت شدن...

از در کلاس میزنم بیرون و تو سالن دانشکده دور خودم میچرخم چرا همه میخندن؟چرا همه خوشحالن؟ من چمه؟

میزنم بیرون میرم سمت بوفه پزشکی که هم نزدیکتره هم خیلی خلوتو دنج...ولی تعداد اون دسته ها این پشت مشتها بیشتره...دوباره دلم میگیره ...دل گرفته ام وقتی تا عمق میسوزه که میبینه چند تا جوون نشستن و سیگار میکشن ...دلم میسوزه واسشون...بیشتر میسوزه وقتی که دودش را توی صورت تو میدن بیرون یه اب معدنی میگیرم دستم و هر دوقدم یه کم مینوشم ...همه میگن اب باعث ارامشه!! ولی من نمیدونم چرا برای من تو این فضا هیچ تاثیری نداره راه برگشت تمام صحنه ها واست تکرار میشه....

من چه طور باید اون فضای دوست داشتنی مورد طبع خودم را درست کنم...تا اینجاش فقط به یه راه حل رسیدم باید بشم مث بقیه...باید همرنگ جماعت شد...دیگه رسوایی بسه!!!

شما غیر از این راه حلی دارین؟

این احساس را دارم که گذشته ام هویتم را دارم از دست میدم دارم تغییر میکنم یعنی میخوام تغییر کنم بشم اون چیزی را که وقتی به خاطراتم رجوع میکنم خیلی واسم زشت و بد بودن...ولی حالا باید برای حل این تلخیها  یکی دیگه بشم یکی دیگه که هزار برابر با من گذشته ام فرق خواهد شد...

دارم دست و پا میزنم که خودم بمونم ولی بعید میدونم...

اولین قدم و بهانه برای رنگی شدن:

من هم جوونم

/ 34 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سایه - نوشته های یه مامان

سلاااااااااااااااااااااااام[قلب] دانشگاه خوش میگذره ؟ بازم خوبه هیجان داری و روز اولت خوب بوده منم امروز بازم تنبلیم میاد برم برای ثبت نام [خمیازه] کــــــــــــــــــــــــــی حال داره [خمیازه]

طیبه

سلام مسلما همینی که الان هستی خیلی خوبه اگه سعی کنی میشه نگهش داری خیلی اپت قشنگ بود همه شو خوندم کاش زود تر میومدی میگفتی که اپ کردی راستش اومدم بهت بگم تو یه باز ی وبلاگی شرکت کردم. به نظر خودم اولش بی مزه اومد ولی الان برام جالبه. دوست دارم بدونم تو چه سوالایی از من داری ممنون میشم تا فردا یا پس فردا جوابمو بدی [لبخند]

مستانه

وا چرا کسی بهم نگفته بود من غیظ را با ض نوشتم.... الان دیدم خیلی بی معرفتین[دلشکسته]

طیبه

بعد از اینکه این اپو خوندم رفتم بیرون میبینم دبیرستانم شده دبستان راهنمایی و دبستانم شده دبیرستان خیلی دلم گرفت[ناراحت]. یاد اپت افتادم چه جالب که همزمان اومدیم[نیشخند] همه رو میخوام با هم تایید کنم و یه پست دیگه بزارم که توش سوالا و جوابا با همه

سعیده

باز دیگه چی شده؟[نیشخند]

سعیده

عزیزم ناراحت نباش منم اول همینطور بودم ولی فکر نکن که باید همرنگ اونا بشی خودت باش گلم [گل] منم مثل تو فکر میکردم تا یه دوست پیدا کردم درست مثل خودم طیبه جووووووووووونم رو میگم حالا ما همونطور که دوست داشتیم شده.[نیشخند] تازه فهمیدیم دانشگاه یعنی چی !! [نیشخند] امیدوارم یه دوست خوب مثل دوست من پیداکنی[تایید][نیشخند]

طیبه

من ؟ من جوجه زشته ام؟ نه جون من یه بار دیگه بگو[زبان] دلت اومد اینو به من بگی؟[نگران] بیا جلووووووو نه جلوتر بیا نترس نترس نمیزنمت[نیشخند] بیا دیگه جلوتر آهااااااا مااااااااااااااااااچ [ماچ] با افتخار لینک شدی گلم[گل]

طیبه

اوه راستي خانوم روزت مبارك[گل]

یادداشتهای یک معلم

سلام نه اینکه خودت خیلی به روز وبلاگت بیا یه پست بده خودتم من اینکار را کردم و یه پست به نفع بانوان دادم حالا همه اقایون و دوستهای جنس مذکرم خدا می دونه چه کامنت های خصوصی برام بزارن .[نیشخند][گل]

سعیده

بله چشمم روشن [متفکر] خودم فهمیدم اینجا چه خبره[مغرور] [عصبانی]